ابزار وبمستر

ابزار وبمستر

پسران طلایی 165

سینا خودشو مثلا می خواست عصبی نشون بده .. ولی در مجموع از این که رودابه رو اون جا می دید خوشش نمیومد . دوست نداشت اون دور و برا ببیندش ..
 -دختر این جا چیکار داری .
 -اومدم شوهرمو ببینم . باهاش باشم . پول بدم و با هاش خوش بگذرونم .
-رودابه .. صد بار بهت گفتم من دوست ندارم در این محیط ها ببینمت .تازه من که شوهرت نیستم ..
-ولی تو چرا میای . 
-من کارم اینه . تازه قرار نشده که در کارای من دخالت کنی .
 -راست میگی . من حق ندارم کسی رو دوست داشته باشم . ولی این حقو دارم که جسم و روحمو تقدیم کسی کنم که دوستش دارم .
-نمی فهمم چی داری میگی رو دابه . . من که نخواستم پرده تو رو بزنم . خودت خواستی . حالا رو من منت می ذاری ؟
-نه به جون عشقمون قسم اصلا این حرفا نیست . من دلم واست تنگ شده . حق دارم ببینمت یا نه .
 سینا دیگه خسته شده بود . از این سکس های تکراری و یکنواخت . یه لحظه سرشو بالاتر گرفت و به چهره رو دابه خیره شد . اونو زیبا تر از همیشه می دید . حالت چشاش و مژه ها و ابرو هاش فرق کرده بود ..
 -یعنی تو راستی راستی می خواستی بیای این جا و با هام باشی ..
 -نمی دونم .. می تونم یه خواهشی ازت داشته باشم .
-چه خواهشی ..
 -امروزو تا غروب تنهام . بیا بریم خونه مون . 
 -اگه بگم نه چی میشه اون وقت ؟
-هیچی ازت دلخور میشم ولی دیگه اصرار نمی کنم . التماس نمی کنم .
-باشه میام ولی یکی دو ساعته بر می گردم .. فردا یه مسافر راه دور دارم . ممکنه تا چند روز دربستی در اختیارش باشم .
 رودابه : -مسافر ؟ مگه کرایه کشی می کنی ؟
سینا خنده اش گرفت .. به یادش اومد اون چیزایی رو که باید واسه خونواده اش بگه داره واسه رودابه میگه . اونو هم یکی از اعضای خونواده اش تصور کرده بود . رودابه دختری که می گفت فقط با اون بوده ولی اون جوری که اون با ساناز حرف می زد نشون می داد که عاشق شیطنته .. اما حالا خیلی آروم نشون می داد . دوست نداشت دختری رو نسبت به خودش وابسته ببینه . سینا از عشق فراری بود . از این که بخواد شب و روز به فکر کسی باشه که مانع از انجام  کارای دیگه اش بشه . سینا همراه رو دابه رفت . ..
 -مثل این که امروز به خونه خیلی رسیدی . خوش به حال اونی که شوهر تو میشه . یه خانوم کد بانو و خونگرم و دوست داشتنی ..
 -نمی دونم چی بگم . دیگه خواهرت دیروز رو مخ بود و دوست نداشت با هاش باشم . طوری که انگاری عاشق توست و با تو رابطه داره ..
 - اصلا معلوم هست چی داری میگی ؟ این تویی که همش در مورد من از اون سوال می کنی و داری سانازو به شک میندازی که ما با هم هستیم . تو که خودت می دونی من اصلا دوست ندارم چنین احساسی داشته باشم .
سینا یه لحظه متوجه در هم بودن چهره رودابه شد . بغلش زد و همون جور رو کاناپه شروع کرد به ور رفتن با اون .
-سینا فکر نکن که من یه دختر هوسبازم که فقط به خاطر سکس تو رو دوست دارم .
 -باشه همچین فکری نمی کنم . اگه دوست نداری دیگه با هات ور نمی رم ولی از فردا به مدت چند روز نیستم .
رودابه : تو آخه خودت رو به کشتن میدی ..
سینا : من تعجب می کنم ازت که با این که می دونی من آدم درست درمونی نیستم ولی با این همه واسم از عشق میگی ..
-آخه این همون چیزی بود که من خودم خواستم و حرفشو بهت زدم .
-فقط به خاطر حرفی که به من زدی ؟ ..
این بار وقتی سینا رودابه رو در آغوش کشید و یکی یکی لباساشو در آورد دختر دیگه چیزی نگفت . اون با تمام وجودش طالب سکس بود . سکسی که می خواست همراه با عشق باشه و در رویاهاش می دید که یه روزی هم سینا احساس اونو داشته باشه . خستگی رو در وجود سینا حس می کرد . می دونست از اون جایی که با دخترا و زنای دیگه بوده احساس خستگی می کنه .. رودابه خودشوغرق رو یا هاش کرده بود .. این حسو در خودش به وچود آورد که سینا داره با تمام وجودش با اون عشقبازی می کنه . پاهاشو باز کرد تا سینا خیلی آروم کیرشو وارد کسش کنه ..  رودابه دیگه نمی تونست به چیزی فکر کنه و سینا هم بدون این که مشکلی واسه جلو گیری داشته باشه همراه بوسه های گرمش کیرشو توی کس دوست خواهرش حرکت می داد . رودابه ای که تا حدودی تونسته بودروش اثر بذاره . ساناز و رودابه دخترایی بوده که توسط اون زن شده بودند . و اون یه حس مسئولیت خاصی نسبت به اونا داشت . در واقع می تونست اون دخترا رو همسر خودش حساب کنه .  هر چند ساناز خواهر اون بود .
 -دوستت دارم سینا .. دوستت دارم . .. خوشم میاد دارم با تمام وجودم حست می کنم . چقدر دوست دارم همیشه همین جوری باشی .. خیلی لذت می برم . حس می کنم هر دومون همدیگه رو به خوبی می شناسیم .. حس می کنم که رابطه مون دو طرفه هست . دلم واست می تپه .. سینا عشق من .. تا آخر دنیا با هات میام ..
و سینا در سکوت و لذت رو دابه رو به ار گاسم رسوند ...
  روز بعد ما موریت دیگه ای برای سینا شروع شده بود . ماموریتی خاص .. کلنجار رفتن با  زن و شوهر و دختری که هر کدومشون سیستم خاص خودشونو داشتند . دختری نازک نارنجی  حشری که پدرشو همه چیز خودش می دونست . زنی هم ساده و هم زرنگ که تا حالا نجابتشو حفظ کرده اسیر خواسته های دختر و شوهرش شده ولی  دوست نداشت بدون گرفتن امتیاز امتیازی بده . و مردی که دوست داشت دخترشو با تمام وجودش در اختیار داشته باشه ...... ادامه دارد ... نویسنده .... ایرانی