ابزار وبمستر

ابزار وبمستر

نگاه عشق و هوس 60

سعید هم دوست داشت حرف بزنه و هم دوست داشت  لبای سارای خودشو ببوسه . هر دو کارو پی درپی با هم انجام می داد . اون می خواست همچنان غرق عشقش باشه .
 -دوستت دارم . دوستت دارم . هیچوقت طعم شیرین این لحظه ها از زیر پوست و از وجودم بیرون نمیره . دوستت دارم سارا . با تمام وجود .
سارا حس می کرد حالا دیگه سعید مثل اون نیاز ها شو میگه .. هم حرف دلشون یکیه و هم زبونشون  . حالا اون احساس خوشبختی می کرد . می دونست که می تونه برای همیشه به اون فکر کنه و خوشحال باشه از این که که سعید خوش اخلاق و خوش قیافه اون عاشق اونه . با تمام وجودش حس می کرد که این پسر با تمام وجودش اونو در آغوش کشیده و ازش لذت می بره و با  همون حس می خواد که به اون لذت بده ..
 سارا : منم دوستت دارم .. دوستت دارم . می خوام . می خوام بازم آتیش هوست رو می خوام . بازم تو رو می خوام . همه جای تو رو . این حس قشنگ تو رو می خوام . جوووووووووون .. ووووووووییییییی نهههههههه نههههههههههه  درش نیاز .. درش نیار سعید بذار همون داخل بمونه . می خوام آب شدن و سوختن هوسو احساس کنم . می خوام همین جور حس کنم که  هوس هم مثل عشق تموم شدنی نیست و ما می تونیم در آغوش هم لحظات پر شوری رو داشته باشیم که ما رو به فر دا و فر دا های شیرین با هم بودن و در کنار هم بودن امید وارمون می کنه .
و سعید  در حال سوختن و لذت بردن پس از این که قطرات هوسشو به کس سارا ریخته بود همچنان کیرشو توی کس نگه داشته اما این بار دیگه چشای هر دو شون باز بود .  حالا نوبت سکوت بود که با لباش بتونه بین اونا حاکم باشه . نوبت سکوت بود که حرفاشو بزنه . راز سکوت همو به خوبی  می دونستند . سارا حس می کرد  که خیلی قشنگه راز سکوت همو خوندن و با نگاه با هم حرف زدن . و همین حسو سعید هم داشت . یه بازی قشنگ عاشقانه که خسته شون نمی کرد و اونا رو وادار به موندن و حس کردن می کرد .
-می خوام برای همیشه مال تو باشم سعید .. واسه همیشه در کنارت بمونم .
سارا با گفتن این جملات سکوت رو شکسته بود . حس می کرد اگه این حرفا رو بر زبون نیاره دلش می شکنه ... اون نمی خواست به لحظاتی نزدیک شه که یاید از عشقش دور باشه و به امید  لحظاتی بشینه که تصادفی و شانسی و با استرس بتونه در کنار اون باشه . وقتی شوهر و پسرش در نزدیکی اون می بودند همه کار ها , همه با هم بودنها باید با استرس انجام می شد و سارا نمی دونست چیکار کنه . اما می دو نست که این یک هفته براش شیرین ترین خاطره زندگیش می شه . شیرین تر از هر لحظه خوشی که  داشته .. حتی شیرین تر از اولین لحظه دیدار با سعید .. شیرین تر از وقتی که برای اولین بار عاشق شده .. شیرین تر از دوران شیرین و تکرار نا شدنی کودکیش .. اون تونسته یه  هفته رو در عین بچگی بزرگی کنه و خودشو تسلیم نیاز های  قلب و روح و جسمش بکنه . آزاد و فارغ البال از باید ها و نباید ها .. حالا اون اسیر باید هایی به نام سعید بود ..  سارا سینه هاشو میون دو تا دستاش قرار داد و سعید هم دونست که باید لباشو رو اون سینه ها قرار بده و میکشون بزنه .. .. و بعد , باز هم هماغوشی..  اما این بار بدنهایی خسته که  می خواست خستگیشو با یه هما غوشی عاشقونه رفع کنه .. بوسه هایی سرشار از محبت  همراه با امید ..  و این بار بازم چشاشون بسته بود و حرکات موجی شکل و آروم عشق و هوس میدونو یک بار دیگه واسه اونا آماده کرده بود تا بتونن حرف دلشونو بازم در سکوت به هم بگن . این بار راز نگاهی در کار نبود .. این بار بدنهای داغشون .. حرکت خون داغ رگهاشون به اونا از عشق می گفت . از لحظه های حاکم بر سر نوشتشون .
 سارا : تو هم حسی مث حس منو داری ؟
سعید :  من حالا هر حس خوب و قشنگی رو که در این دنیا وجود داره دارم . هر حسی رو که می تونه به من زندگی بده . منو امید وارم کنه . من تمام  احساس لطیف و عاشقونه و قشنگی رو که می تونه وجود داشته باشه دارم .. فقط اینو حس می کنم که نمی خوام از آغوش تو رها شم . نمی خوام از تو دور شم .   درسته که بغل زدن و در آغوش کشیدن,  همه اون چیزی نیست که من و تو از بودن در کنار هم می خوایم ولی این لحظه های داغ عشق ما رو داغ تر می کنه و بیشتر نشونمون میده که چقدر به هم احتیاج داریم .. چقدر از بودن با هم لذت می بریم .
سارا : خیلی خوبه .. انگاری داری از زبون من حرف می زنی . همون چیزایی رو میگی که منم می خوام بگم . منم می خوام بر زبون بیارم . بازم منو ببوس ببوس ..  لبام تشنه لبای توست ... ادامه دارد ... نویسنده .... ایرانی