ابزار وبمستر

ابزار وبمستر

استاد عشق 22 (قسمت آخر )

عیبی نداره دیگه دوستم نداشته باشه . بذار سرد و بی روح باشه .. حال و حوصله نامه نوشتن برای فرشته رو هم نداشت . فکرش کار نمی کرد . نمی تونست تمر کز داشته باشه . با این حال تصمیم گرفت که یه چند خطی هم که شده بنویسه .. حتی اگه شروع و پایان مناسبی نداشته باشه .راستش اون دیگه ترسیده بود . حس کرد که بعضی وقتا نیازه که آدم غرورشو بذاره زیر پا . یا موفق میشه یا نمیشه .. اگه موفق نشه چیزی عوض نمیشه . حداقل می تونه این آرامشو داشته باشه  که برای زندگی خودش و رسیدن به عشقش تلاش کرده و نشده .  حداقل می تونه خودشو ببخشه یا از خودش گله ای نداشته باشه .  ...این چند سطر رو نوشت .. فرشته عزیزم می دونم که دیگه منو دوست نداری . شاید به نظر تو آدم هوسبازی بیام . شاید لیاقت عشق تو رو نداشته باشم . نمی دونم چرا ازت چنین چیزی رو خواسته بودم . شاید فکر می کردم که یک شبه می تونم همه چیز تو باشم . هستی تو .. سر مستی تو .. زندگی تو .. وقتی بهم گفتی نه .. حس کردم در مقابل عشق و دوستی و محبت تحقیر شدم .  من شایسته تو نیستم . فقط دارم اینا رو می نویسم که بدونی چقدر دوستت دارم . چقدر عذاب می کشم از این که تو رو در کنار خودم نمی بینم . من هرگز بهت دروغ نگفتم که عاشقتم . تو رو واسه هوس نخواستم . تو رو واسه خودت می خواستم . شاید فلسفه من اشتباه بود که می خواستم تو ایثارگری کنی چون دوستم داری آره من می خواستم بدونم که چقدر واست ارزش دارم . شاید این جور قیاس و قضاوت من اشتباه بوده باشه . .. منو ببخش فرشته ..هیچی ازت نمی خوام . می دونم عقیده ات راجع به من عوض شده .. می دونم دیگه دوستم نداری . می دونم امتحانمو بد پس دادم . می دونم رفوزه شدم استاد .. می دونم مشروط شدم . حق داری منو بندازی بیرون . منو از خونه دلت که انداختی بیرون .. منو از دانشگاه دلت انداختی بیرون .. ولی تو همیشه در قلبم جای داری .. تا ابد .. خدا نگه دار تو ...
در سویی دیگه فرشته تصمیم گرفت که بره و عشقشو به سروش ثابت کنه . بهش بگه که عشق یک هوس نیست . اگه اون از عشق هوسو می خواد فرشته از عشق عشقو می خواد و هوسشو غرق عشقش می کنه . میرم بهش نشون میدم که فرشته بی خود نگفته که عاشقه . اون با تمام وجودش عاشقه . در ساختمون باز بود و فرشته وارد شد بدون این که در بزنه .. وقتی زنگ واحد مسکونی سروشو زد اونم دیگه نپرسید کیه . وقتی پسردرو باز کرد و فرشته رو دید واسه لحظاتی ماتش برد .. نمی دونست چی بگه . باورش نمی شد .
 -چیه  جن دیدی  نمی خوای دعوتم کنی بیام داخل ؟
 سروش : راستش فکر نمی کردم بخوای بیای توی خونه ..
فرشته : پس فکر کردی واسه چی اومدم این جا ..
سروش : نمی دونم . واسه این که یک بار دیگه بهم نشون بدی که دوستم داری و لذت ببری از این که آزارم دادی ..
فرشته وارد خونه شد ..
-چقدر ریخت و پاشه ؟
 سروش : مثل دل من .. از وقتی که تو رفتی حوصله هیچی رو ندارم . از وقتی که فهمیدم عشقو به بازی گرفتی ..
فرشته : چرا حرف توی دهن آدم میندازی ؟ مگه من کجا رفتم . ؟! تویی که عشقو نشناختی . تویی که ازش یک تصور ساده داری . تویی که عشقو در هوس خلاصه شده می دونی .. من تا حالا هر گز عاشق نشده بودم . حتی دوستی ساده هم با جنس مخالفم نداشتم . ولی یه حس عجیبی رو با تو داشتم . حسی که بهم زندگی می داد . باورت کرده بودم . چون خودمو چون عشقو باور کرده بودم . اومدم تا بهت بگم من در اختیار توام . اومدم تا بهت بگم هر گز بهت دروغ نگفتم که دوستت دارم و عاشقتم . اومدم تا بهت بگم که هیچوقت تو و عشقت و عشق رو به بازی نگرفتم . تا بهت بگم دیگه نمی تونی بهونه ای داشته باشی . می دونم این تویی که میری و تنهام می ذاری . این تویی که واسه دوست داشتن ارزش قائل نیستی . میگن مردا همین که به خواسته های جنسی خودشون می رسن همه چی از یادشون میره .. عشقو فراموش می کنن . زندگی رو فقط درسکس خلاصه می بینن . اما یک زن وقتی که عاشق میشه جسم و روحشو تقدیم می کنه . راست میگن که زن فقط یه بار عاشق میشه حتی اگه صد بار عاشق بشه . فرشته به اتاق خواب سروش رفت . بلوز و دامنشو در آورد .. در حالی که لباشو می جوید روی تخت دراز کشید . به سقف نگاه می کرد . نمی دونست که کارش تا چه حد درسته ولی می دونست دیگه خسته شده .. زده به سیم آخر ..
سروش : فرشته ..آخه این یعنی چه ؟!
 فرشته : حالا که داری قربانی ام می کنی پس بذار شریک تویی باشم که دوستت دارم . با هم فرشته رو بکشیم . با هم عشقشو ببریم زیر سوال .
 سروش ملافه ای روی فرشته انداخت ..
-نه ..نهههههههه من نمی خوام تو قربانی شی . اصلا هدفم این نبود . منو ببخش . فرشته : مگه تو همینو نمی خواستی ؟ مگه تن منو نمی خواستی ؟ مگه با قلب من بازی نکردی ؟ مگه گولم نزدی ؟ بیا ..من تسلیمم . تسلیم دل خودم شدم ..حالا تسلیم هوس تو میشم . باور کن راضیم . اینه سر نوشت من .. سروش : خیلی دیوونه ای استاد!
 فرشته : می دونم این آخرین باریه که همو می بینیم .
 اشک از چشای سروش جاری شده بود ..
سروش : باشه اگه تو این طور می خوای من حرفی ندارم . ولی این نوشته رو ازم بگیر و بخونش . قبل از این که بیای نوشتمش . می خواستم برسونمش به تو که زود تر اومدی . لباست رو بپوش . من نامرد نیستم .. اما می دونم آدم بی خودی هستم . خوب نشناختمت . می دونم که عاشقم بودی . من میرم اتاق بغلی لباستو ردیف کن ..
 لحظاتی بعد سروش برگشت ..
سروش : ماشین آوردی ؟
 فرشته : نه ..
 سروش : پس من می رسونمت .
از خونه خارج شدند . سروش به این فکر می کرد که آیا فرشته نامه شو خونده یا نه ؟ بین راه ازش پرسید ..
-در مورد من چی فکر می کنی ؟ نامه رو خوندی ؟
 فرشته : کدوم نامه .. نهههههه راستش برام مهم نبود .. همون جاروی تخت گذاشتم بمونه ..
سروش : ولی برام خیلی مهم بود . می خواستم احساس منو بدونی .
 فرشته : هیچی برام مهم نیست . مگه احساس من واست ارزشی داشت که احساس تو واسم مهم باشه ؟!
 سروش : یعنی همه چی تموم شد ؟
 فرشته : چیزی شروع نشده بود که تموم شه ..
سروش : همه اینا یه بازی بود ؟
 فرشته : زندگی آدما یه بازیه ..
سروش : فرشته !من می خوام بمیرم .
 فرشته : اول منو کشتی و حالا هم می خوای خودت رو بکشی ؟ من که خودمو در اختیارت گذاشته بودم ..
سروش : من تو رو به خاطر خودت دوست دارم . هوس و شهوت یه جرقه ایه که شعله میشه .. شعله ایه که اوج می گیره به ناگهان فرو کش می کنه .. اما عشق واسه همیشه آدمو می سوزونه ..
سروش به یه کوچه فرعی خلوت پیچید . ماشینو یه گوشه ای پارک کرد .. سرشو گذاشت رو فرمون . هق هق گریه امونش نمی داد .
فرشته : با این که به مرد نمیاد که گریه کنه ولی خوشم میاد که واسه من داری گریه می کنی . ولی دیگه بسه .. بیشتر ازین گریه نکن .. هر قدر هم گریه کنی به اندازه اشکهایی نمیشه که من واست ریختم . به سوزناکی لحظاتی نمیشه که حس کردم فریبم دادی و با احساسات من بازی کردی ..
 نامه رو از جیبش در آورد و گفت من خوندمش .. همون توی خونه خوندمش . خیلی سخت بود که بتونم جلو اشکامو بگیرم ..
 سروش : می خواستی تنبیهم کنی ؟ می خواستی بهم درس بدی ؟ یعنی تو واقعا دوستم داری ؟
فرشته : بیشتر از جونم .. که می خواستم اون جوری تسلیمت شم ..
 سروش پاشو گذاشت روی گاز ..
فرشته : دیوونه شدی ؟ کجا داری میری ..
سروش : میرم یه جایی که سر به نیستت کنم .
 فرشته : من که دوستت دارم . حتی اگه منو به کشتن هم بدی لذت می برم که در کنار تو بمیرم .تو دلشو داری که با من این جوری حرف می زنی ؟!  فقط  اگه زنده بمونی اون وقت روحم نمی تونه شاهد اون باشه که تو با یکی دیگه هستی .
 سروش هم خوشحال بود و هم عصبی و شوک زده . فقط از این که یه ساعتی رو از فرشته رو دست خورده بود دوست داشت یه جوری جبران کنه ...
فرشته : منو آوردی به این بیابون کنار شهر که چی بشه ..
سروش : می خوام سرت بلا بیارم .. می خوام بهت تجاوز کنم ..
فرشته : اووووهههههه طفلک ! خسته میشی . من که خودم توی خونه راضی بودم این کارو باهام بکنی . جا قحط بود این جا ؟ که فکر نکنم روزی دو نفر هم از کنارش رد شن ؟
سروش : تو نامه رو خونده بودی ؟
فرشته واسه این که سروشو اذیت کنه گفت :  آره خوندمش ولی باورم نشد .. چرا این جوری نگام می کنی ؟! زود باش دیگه کارت رو بکن ..
سروش : من کاری رو می کنم که تو راضی باشی .. من از نگاه تو همه چی رو می فهمم..
 فرشته : من از نگاه توبیشتر می فهمم که تو می خوای چیکار کنی .. مثلا تو الان می خوای منو ببوسی .. یه خورده نگرانی که کسی ما رو ببینه ..
سروش : نمی دونم چی بهت بگم دختر . واقعا که تو استادعشق و عاطفه واحساسی . فرشته : ولی من فکر می کنم که این تو باشی که استاد عشقی . چون من خیلی چیزا ازت یاد گرفتم . این که چه جوری دوست داشته باشم و چه جوری عاشق باشم . چه جوری دل اونی رو که دوستش دارم به دست بیارم ..
 سروش : شکسته نفسی می فرمایید استاد . خوب می دونی چیکار کنی که من تشویق شم. 
 فرشته سرشو گذاشت رو سینه های سروش . پسر با موهای سر عشقش بازی می کرد  فرشته : خیلی بد جنسی
سروش : چرا . من که واست می میرم ..
فرشته : اینم از بد جنسی توست .
سروش : با من ازدواج می کنی  ؟
 فرشته : اگه پشیمون نمیشی و اگه بقیه اجازه بدن .
 سروش : مگه ما می خواهیم با بقیه ازدواج کنیم ؟  خیلی حرف می زنی استاد . درسو باید تعطیل کرد ..
 تا فرشته بگه چه جوری ! سروش لباشو رو لبای فرشته خوابوند ... فرشته و سروش هر دو به آرامش رسیده بودند . حس می کردند که نوبتی هم که باشه نوبت بوسه هست که اونا رو به رویای خوش زندگی برسونه . هیشکدومشون دوست نداشتند که تموم کننده بوسه باشن .. بوی  موی  فرشته .. صورت گرمش .. گرمای وجودش این حسو در سروش به وجود آورد که خوشبخت ترین مرد دنیاست . فرشته هم خودشو به سروش سپرده بود . در آغوش اون احساس آرامش کرده وحس می کرد می تونه به اون تکیه کنه .  با لبایی چسبیده به هم و خیلی آروم شروع کردن به حرف زدن . سروش : دیگه ازدستت نمیدم .
 فرشته : منو که از دست نداده بودی .
 سروش :  دیگه هیچی جز مرگ نمی تونه ما رو از هم جدا کنه ..
فرشته : حتی غرور ؟!
سروش : آره حتی غرور .. دیدی که چه جوری شکستیمش . چون هر دومون عاشق بودیم . چون هردومون می خواستیم . دوستت دارم فرشته .. دوستت دارم ..
فرشته : منم دوستت دارم . ..
چند وقت بعد فرشته و سروش ازدواج کردند ... بچه های کلاس و خیلی های دیگه از دانشگاه   دعوت بودند ... خیلی هاشون می گفتن ما شک کرده بودیما ... ما می دونستیم این طور میشه ها  .. خیلی هاشونم شگفت زده شده بودند .. و خیلی ها به سروش می گفتن از این به بعد هر وقت که نمره خواستیم می آییم سراغ تو ..
سروش : این زنی که من دارم یه چغریه که به منم نمره نمیده چه برسه به شما .. بالاخره شب رویایی زفاف از راه رسید . سروش : حالا خانوم رضایت میدن که .... فرشته : خانوم هیچوقت ناراضی نبودن .
سروش : صدای گربه میاد .. اجازه میدی برم بکشمش و برگردم ؟
 فرشته : دلت میاد حیوونکی رو در شب به این عزیزی به کشتن بدی ؟
سروش : حریف زبون تواستاد عشقم نمیشم .
فرشته : چند بار باید بهت بگم شاید من استاد عشق باشم ولی تو استاد ترینی که تونستی استاد عشقو به دام عشق بکشونی ..
 آن دو با نگاهی از عشق و هوس ,  با کلام و نوارش و بوسه ای عاشقانه به استقبال رویایی ترین شب زندگی خود رفتند ... پایان ... نویسنده ... ایرانی