ابزار وبمستر

ابزار وبمستر

گناه عشق 150

نوشین : نیما نمی دونم چه جوری بهت بگم .. تو که نلی رو با همه شرایطش قبول کردی . کاری کردی که هیشکی در حق زنی که تازه با هاش آشنا شده با یه دنیا امید و آرزو با هاش ازدواج کرده نمی کنه . تو جوانمردی رو به نهایت رسوندی . من ازت تعجب می کنم . نمی دونم چه جوری بگم . ولی تو خیلی آقایی . منتها اینا واسه این که آدم عاشق کسی بشه کافی نیست . نمی تونی واسه عاشق کسی شدن دلیل بتراشی . تو شاید بهترین مردی باشی که من تا حالا دیدم . نمی دونم چرا نلی با تو از دواج کرد ..
نیما : مگه چی شده . من زنمو دوست دارم . چرا حرفای دوپهلو می زنی . مگه اتفاقی افتاده . خبری شده ..
-نه خبری که نشده .. همون جوری که خودت گفتی تو زنت رو با این که دختر نبود پذیرفتی . نلی یه دختر پاک و نجیبه . یک زن دوست نداره سر نوشتش به گونه ای رقم بخوره که نیاز مند به این باشه که یکی نسبت بهش احساس ترحم کنه . می دونی که منظورم چیه ؟
-ولی من طوری رفتار نکردم که اون احساس ناراحتی کنه . یا سر خوردگی .. چون دوستش داشتم . حس می کردم که اگه این خوبی رو در حقش بکنم اونم می تونه زن زندگی شه . با یه احساس دلگرمی به فردا و فرداهای زندگیش نگاه کنه . روحیه بگیره ... اون خیلی دلگرم بود .. به این که کارشو خوب انجام بده .. به خونه و زندگیش هم می رسید .. شاید اون جوری که دوست داشتم طبعش گرم نبود ولی به هم احترام می ذاشتیم .. نمی دونم تو چه چیزی رو می خوای به من بگی که هی از این پهلو به اون پهلو می کنی . از این شاخه به اون شاخه می پری ..
-نمی دونم چه جوری بگم . تو راز نگه دار خوبی هستی . می تونم یه چیزی رو بهت بگم ؟ امید وارم که پیشت بمونه . من اینو خیلی تصادفی فهمیدم . ناصر شوهرم بهم خیانت می کرده .. من اینو مطمئن بودم . بازم پیشت بمونه . چون من تو رو از قبل می شناسم دارم بهت میگم . نادر بهم کمک کرد تا فهمیدم که ناصر با زنای زیادی رابطه داره . یه روز پشت در اتاق کارشون سر و صدا میومد . ناصر ونلی بد جوری با هم بحث می کردند . نلی به ناصر می گفت فکر نکن که نوشین هم مثل منه که  بخواد این قدر راحت ازت بگذره . تو در حق من نا جوانمردی کردی .. کاری کردی که من دختر نباشم و از بس که دوستت داشتم اعتراف نکردم .. اما یه  جوانمرد اومد وگذشت کرد . آره نیما قبل از این که تو اینا رو واسه من تعریف کنی من از همه چی با خبر بودم .. رنگ از چهره نیما پریده بود  -دختردایی .. یعنی ناصرو نلی همدیگه رو دوست  داشتن ؟ این ناصر بوده که اون کارو در حق نلی کرده ؟
-آره نیما .. اون ناصر بوده .. ولی  تو نباید اینو واسه کسی بگی .. دونستن این موضوع که چیزی رو عوض نمی کنه ..
 -اتفاقا خیلی هم عوض  می کنه . حالا من می دونم اونی که یه روزی زنمو دوست داشته حالا نزدیک اونه .. یعنی اونا بازم با هم رابطه داشتن ؟
 -نه نیما .. نلی آدم دلسوز و متعهدیه .. اون شوهرشو دوست داره . پای بند به اصول اخلاقی و اجتماعیه .. اما قلبش چی ؟ دلش چی می خواد ؟ تو مگه می تونی جلو دلشو بگیری ؟ اون داره عذاب می کشه .خاطراتش چی ؟! ناصر در حقش نا مردی کرده ولی نلی  نمی تونه اونو نا توان ببینه . ببینه که سرش به سنگ خورده .. ناصر وارد زندگی من شد و محیط دانشگاه هم عرصه رقابتها بود .. شاید می خواستم به خودم نشون بدم که از بقیه دخترا سرم . می تونم اون پسری رو که همه دوست دارن مال خودم بکنم .. ولی یه مدت واقعا دوستش داشتم . فکر می کردم اون مرد زندگی منه ..نلی خیلی با ناصر بحث کرد . این که به من نوشین خیانت نکنه . به اصول زناشویی معتقد باشه .. ولی حرف زدنهای نلی نشون می داد که هنوزم به یاد عشق اولشه .هنوزم قلبش به خاطرش می تپه ولی عذاب می کشه روشونداره که بیاد و همه چی رو اعتراف کنه . اعتراف کنه که چی بشه .اما این دلیل نمیشه که به همسرش خیانت کنه . درست مثل ویجنتی مالا در فیلم سنگام که نا خواسته با راج کاپور ازدواج کرد وبهش وفادار موند با این که دلش پیش عشق اولش راجندرکمار بود .  تازه ناصر هم زن داره که من باشم ولی من دیگه این هیولا این جلاد رو دوست ندارم . می دونم ازم ناراحت میشی نیما و انتظار نداری که این حرفا رو از من بشنوی ولی شاید ناصر و دختر عمه اش نیما برای هم ساخته شده باشن . اونا زبون همو بهتر می فهمن . شاید من عجله کرده باشم و نباید این قدر زود با ناصر از دواج می کردم .. نیما دست و پا هاش سست شده بود .. باورش نمی شد  .. اون تا حالا نمی دونست که چه کسی قبل از اون با نلی سکس داشته . حالا که می دونست عذابش چند برابر شده بود . تازه اونم به این سبکی که نوشین براش تعریف کرده بود .. اون از این خبر نداشت که ناصر و نلی در این چند ماه اخیر با هم رابطه داشته و تمام این فتنه ها بر خاسته از رابطه نا مشروع این پسردایی و دختر عمه بوده و نوشین داره مغلطه بازی می کنه .. اگه اینا رو می دونست که دیگه خون به پا می کرد و تمام نقشه هاش نقش بر آب می شد ..  -نوشین ..اگه همه اینایی که میگی درست باشه دیگه ناصر چه فایده ای می تونه واسه نلی داشته باشه .تو که میگی اون خیانتکاره . -نمی دونم نیما منم توش موندم ولی اون سرش به سنگ خورده .. شاید مصلحت این باشه که همه چی بر گرده سر جای خودش ... ادامه دارد ... نویسنده ... ایرانی