ابزار وبمستر

ابزار وبمستر

پسران طلایی 166

سینا خودشو ئرسونده بود به یه شهر دیگه .  و درست رفت به همون آدرسی که شیرین داده بود ..  جایی هم که بهش پا گذاشته بود عین یه قصر بود .. خونه ای که نظیرشو در یکی دو بار دیگه از این ما موریت هاش رفته بود ولی این یکی حال و هوای دیگه ای داشت . یه خونه ای در کنار شهر . با دور نمایی زیبا از درختان تبریزی و نمایی از رشته کوههایی که به وقت  غروب و طلوع آفتاب جلوه زیبایی به این خونه بخشیده و چشم انداز قشنگی بهش می دادن .. خونه ای که   خد متکاراش که همگی زن بودن خیلی بیشتر از اعضای اون بود . سینا وارد اون خونه شد .. صدای پارس چند سگ اونو به خودش آورد که نباید همچین به گشت و گذار در این ساختمون دل خوش کنه . تازه اون نیومده بود این جا که بگرده . هدف اون چیز دیگه ای بود و اون لذت  بردن و لذت دادن بود .. بالاخره به یک سر سرای بزگی رسید . زنی رو دید خوش ترکیب و روسری به سر بسته . با یه مانتوی بلند که خودشو رسوند به نزدیکی اون .
 -بفر مایید آقا سینا .. از این سمته .. خوش آمدید . منتظر شما بودیم .
حس کرد که زن سخنشه که این جوری خودشو بهش نزدیک کرده . یه نگاهی از همون پشت به سر تا پای اون زن انداخت و به این فکر کرد که یعنی باید این زن رو بکنه ؟ این همونیه که  به شوهرش گفته که باید یکی رو برای من بیاری تا من موافقت کنم که با دخترت باشی ؟ دخترش تازه هیجده سالش شده بود و پدر تونست قانع شه که حالا دیگه موردی نداره که با اون باشه .. لحظاتی بعد پسر در کنار اون  سه نفر قرار داشت . دختر لاغر بود . مثل  باباش . می شد گفت که خیلی خوشگله . مادرش هم ناز بود و تپل .. ولی پوست بدن پدر و دختر سفید تر بود . هر چند مادرش جذابیت خاصی داشت . پدر نگران بود .. زن اسمش بود عاطفه و دختره  رو هم عطیه صداش می زدن .. پدره هم که یه چیزی حدود چهل و پنج سال  نشون می داد اسمش بود مسعود . عطیه  خودشو به پدرش چسبونده بود .. سینا دستشو به طرف زن دراز کرد تا با هاش دست بده .. ولی زن سختش بود . نمی دونست که باید چیکار کنه و چه عکس العملی نشون بده . اون هنوز باورش نمی شد که مسعود و عاطفه این تصمیمو گرفته باشند . زن تازه چهل سالش تموم شده بود . یه چیزی حدود پنج سال از شوهرش کوچیک تر بود .   فکر می کرد که نباید دختر و باباشو تا این حد آزاد می ذاشته که با هم برن به دنیای مجازی و اینترنت . وقتی هم که دستشون به جایی بند نباشه همدیگه رو پیدا کنن . عاطفه بیشتر شبا رو خسته بود و زود می خوابید . طبعش هم زیاد گرم نبود . با این حال اگه می خواست پیش شوهرش بخوابه بیشتر این کارا رو روزا انجام می داد . وحالا اون نتونسته بود مادر خوبی برای  تنها فرزندش باشه .
مسعود : حتما اطلاع دارین  که برای چه کاری  این جایی ..
 سینا گفت آره  می دونم .
 -و حتما اینو هم می دونی که من دوست ندارم که یک تار مو از سر دخترم کم شه . اگه اون جیغ بکشه و داد بزنه و بگه که من  از این پسره ناراضی هستم اون سگایی که صداشونو شنیدی خیلی ناراحت میشن .
 سینا از این یه تیکه خوشش نیومد . حس کرد که این سه تا باید یه مشکل روحی خاصی داشته باشن . پدر و دختر دیوونه به نظر می رسیدند هر چند که زن هم دست کمی از اونا نداشت . دختره  یه ساپورت مشکی پاش بود  که روش یه مانتوی کوتاه انداخته بود و مادره هم که وقتی مانتوشو در آورد اون جینی که پاش کرده بود نشون می داد که چه کون تپل و بر جسته ای داره . عاطفه در همون نگاه اول از سینا  خوشش اومده بود . ولی اون عمری رو در کنار شوهرش گذرونده بود .  و براش سخت بود که بخواد این جوری به یه پسر غریبه چراع سبز نشون بده . با این حال نمی تونست تحمل کنه که شوهرش در نهایت گستاخی بیاد و با دخترش طرف شه . اگه اون به خاطر ثروت و پولی که از پارو بالاتر می رفت می خواست هر روز با یه زنی باشه چه کاری از دست او ساخته بود ! بهترین راه رو در همین دیده بود که این پیشنهادو بده که مقابله به مثل کنه . تا حدودی امید وار بود که با پیش کشیدن این تقاضا شوهره از سکس با دخترش منصرف شه ولی دو تایی شون تحت تاثیر دنیای مجازی قرار گرفته بودند .
 مسعود : بریم یه چیزی بخوریم بیشتر با هم آشنا شیم ..
عطیه روسری از سرش بر داشت .
 -مامان تو هم می تونی روسریتو بر داری ..
عاطفه یه نگاهی به دخترش انداخت و اخمی کرد که دختره ادامه نداد . مسعود اومد طرف زنش ..
-دخترت حق داره ..
 و خودش گره روسری همسرش رو  باز کرد . حالا سینا داشت به این فکر می کرد که نمیشه گفت کدومشون قاطی ترن ...ادامه دارد ... نویسنده ... ایرانی