ابزار وبمستر

ابزار وبمستر

نامردی بسه رفیق 93

من دیگه  نمی تونستم مثل یه آدم عادی زندگی کنم . تعجب می کردم چه طور می تونم به کار ساختمونی نظارت داشته باشم . این که چی کم داریم و چی می خواهیم و فلان جا چند تا کار گر می خواد .. چه ساختمونایی رو باید زود تر فروش بدیم و از این جور کارا . شاید همه اینا به این دلیل بود که من می خواستم با سود دهی بیشتر,  بهتر و بیشتر بتونم کار های خد ماتی خودمو انجام بدم . هنوز دوست خوب رضا بودم . اون می تونست رو من حساب کنه و منم برای تر بیتش تلاش می کردم . ولی از این که بخوام با مادرش تنها باشم خیلی سختم بود . زنی که فکر کنم دوست داشت با من باشه . شایدم می خواست صیغه من شه . اون فر هنگش با این چیزا ساز گاری داشت . ولی من سعی کردم در این زمینه بهش سردی نشون بدم . ستاره هم که عین نگهبان و محافظ همه جا به دنبالم بود . تا این که یه روزی  یه مشتری با یه تویوتای آخرین مدلش اومد و ازم یه آپار تمانی خواست که یه دور نمای قشنگی هم داشته باشه . نورگیری اونم خوب باشه .. همراهش رفتم   تا چند تا از بهترین آپار تمانها رو که اتفاقا با یه فاصله ای از دریا  می شد یه دور نمایی از اونو دید بهش نشون بدم . از طرز لباس پوشیدنش تعجب می کردم . اسم و فامیلی جالبی داشت . لاله عباسی .. چون با اون صمیمی نبودم اونو صداش می زدم خانوم عباسی ولی اون منو به همون اسم فر هوش صدام می زد که البته یه  لفظ آقا رو هم قبل از اسمم بر زبون می آورد . ماشینو درپارکینگ آپار تمانهایی که تموم کار شده پارک  کرده رفتیم بالا . قبل از این که از ماشین پیاده شه مانتو شو در آورد . با یه دامن کوتاه چسیون بالای زانو به رنگ مشکی و با یه بلوز جیگری طرح دار که به صورت سرخ و سفیدش میومداز ماشین پیاده شد . یه جور خاصی نگاش می کردم که اونم بی خیال بود . هر چند در اون ساعت جز یه نگهبان که واسه اون جا گذاشته بودم کس دیگه ای نبود ولی با این حال سختم بود که اون در این حالت داره باهام میاد واسه دیدن واحد ها ..اولش خواست که چند واحدو در طبفه پنجم ببینه .. وقتی وازد آسانسور شدیم تا یه چند ثانیه ای مشخص نکرد که کجا می خواد بره . زن زیبایی بود . صورتش گرد بود و موهای سرش لخت و سیاه .. حتی روسری خودشو هم در آورده بود و موهاشو ریخته بود رو شونه ها و پشتش ..
-آقا فر هوش ! تمام این آپار تمانها زیباست و چه دور نمای قشنگی داره ! آدم نمی دونه کدومشو انتخاب کنه .
-با توجه به این که پشت این آپار تمانها رو به دریاست بهترین کار اینه که یکی از همون واحد های طبقه پنجم رو بگیری . کس دیگه ای هم  می تونست با هامون بیاد .. -من شوهر ندارم ..
 -منم نپرسیدم که شما شوهر دارید یا نه .
اینو که گفتم نیشش تا بنا گوش باز شد . نمی دونم از جون من چی می خواست . من نمی خواستم با کسی دوست شم . اصلا اون واقعا خریداربود یا اومده بود منو بندازه توی دام خودش ؟  .
 -شما اگه بخواین از دواج کنین برای یه زندگی مشترک کدوم واحدو انتخاب می کنین  -راستش خانوم عباسی اون دیگه بسته به سلیقه شما داره . من که نمی تونم چیزی بگم و فکر شما  رو تحت تاثیر قرار بدم .
 -هر طور میل شماست . ولی انتظار همراهی بیشتری رو داشتم .
-خانوم عباسی  به نظر من همین  طبقه پنجم روبروی دریا  شاعرانه تره ..
نگاه خاصی بهم انداخت . یه گوشه از اتاق یه موکت پهن شده بود که فکر کنم کارگرا روش می نشستند و چای و غذا می خوردند و گاهی هم استراحت می کردند .
-خیلی هوس اینو دارم که بشینم و یه چای تازه دم بخورم و از این بالا دریا رو نگاه کنم .
-فاصله زیاده ..
 -ولی افق خیلی قشنگ به نظر می رسه .. این جا دور نمای طولی دریا یه جلوه خاصی داره .
با این که فضا بوی رنگ و گچ و نقاشی می داد رو همون موکت نشست . اون ظاهرا یکی از همشهری های پولدارم بود که براش فرقی نمی کرد چقدر واسه یه آپارتمان پول بده . هر قیمتی رو که می گفتم حاضر بود پر داختش کنه .. دو تا از دگمه های بلوزشو باز کرده و سینه هاشو انداخته بود بیرون .. حس کردم گرمم شده . من نمی خواستم خودمو اسیر و گرفتار اون کنم .  خیلی زود تحریکم کرده بود .. ولی با خودم عهد بسته بودم که جز فروزان با کس دیگه ای نباشم . و بعد از اون دیگه به هیچ زنی چراغ سبز نشون ندم .. پاهاشو دراز کرده بود ..
-خیلی خسته شدم ..
-خانوم عباسی این جا امکاناتش ضعیفه .
 من منظورم این بود که  محل مناسبی واسه نشستن نیست .. ولی اون منظورمو طور دیگه ای گرفت و گفت اگه دوست داری استراحت کنیم من جا دارم .
 اون خودشو خیلی بهم نزدیک کرده بود . در همین لحظه در آپارتمان باز شد .. ستاره بود .. خشکش زده بود .. منم خشکم زده بود .. حالت نشستن اون زن اونم در این محیط طوری بود که اگه منم درو باز می کردم و این وضعیتو می دیدم فکربد می کردم ... ادامه دارد ... نویسنده ... ایرانی