ابزار وبمستر

ابزار وبمستر

یک سر و هزار سودا 82

دیگه از این عالی تر نمی شد . با این که کون  سودابه حسابی در حال خیس خوردن بود ولی من همچنان کیرمو اون داخل حرکتش می دادم چون هم خودم کیف می کردم و هم اون لذت می برد .
 -شهروز .. دلم می خواد  بمونی و بازم ادامه بدی . ادامه بدی . خیلی می خوام .
 -دیگه خوبه سودابه جون ..
 نزدیک بود از دهنم بپره که باید به بقیه هم برسم . بالاخره با سودابه هم خداحافظی کردم ولی دلم بود پیش مژده .. ممکنه اون و دوست پسر سابقش در حال یه کاری باشن ؟ اسمشم یادم رفت چی بود .. مهم نبود هر کی بود چشم دیدنشو نداشتم .  دوست نداشتم عشق منو از دستم در بیاره . من اونو می خواستم . اون باید فقط با من عشقبازی می کرد . نسبت به اون احساس مالکیت می کردم . خیلی دلم می خواست ببینمش .. ولی دیگه بی خیالش شدم . روز بعد در دانشگاه اونو خیلی جذاب تر از همیشه دیدم .. اصلا توجهی هم بهم نداشت .  بعد از زنگ کلاس یه جایی اونو تنها گیر آوردم و گفتم
-خیلی فراموشکاری . این رسم دوستی نیست .
 -وقتم پره پسر .. صبر کن نوبتت بشه .
- استاد این چه طرز حرف زدنه ..
-من دارم حقیقتو میگم . چیه .. حالا دیدی که منم مثل تو آدم دست و پا بسته ای نیستم این طور دور و بر من می پلکی ؟ اگه همین الان یه دختر خوشگل ببینی که میاد به سمت تو و یه چراغ سبزی هم بهت نشون بده پاک فراموش می کنی که الان کجا وایسادی و داری چه کاری می کنی و با کی حرف می زنی .
 -عزیزم چرا این قدر بر داشت بد می کنی . چرا این قدر زود می خوای قضاوت کنی . -توی چشام نگاه کن شهروز .. چی می بینی ؟
 -نمی دونم . من چه می دونم . فقط اینو می بینم که اون جوری که من دوستت دارم تو دوستم نداری .. من می خوام ببینمت . بیشتر باهات حرف بزنم مژده
-فعلا مهمون دارم .  کسی که منو به یاد خاطراتم انداخته ..
 لعنت بر تو مژده که این جوری منو عذاب ندی ..   من که می خواستم با اون رو راست باشم یا حداقل دیگه  از تعداد دوست دخترایی که با هاشون سکس می کنم کم کنم ولی این جوری که اون نشون می داد باید دق دلی خودمو طور دیگه ای نشون می دادم . خیلی خسته بودم . با همه خستگی هام ورزش هم می کردم تا بدنم همیشه آماده باشه و بتونم از پس دوست دخترا و دوست زنام بر بیام .. این بوتیکی های محله چند روزی بود که تعطیل کرده بودند . ظاهرا رفته بودند تایلند یه چند روزی رو بگردن . فقط این ملوک ول کنم نبود .. دخترش هم یه چند روزی خبر منو نگرفت .. آخ که این جور استراحت کردنا چقدر بهم حال می داد . ولی یکی دیگه بود که تازگی ها بد جوری رفته بود توی نخ من . نمی دونستم اون کیه . از اون نگاههای بیا پیش من بخواب بود . ولی اون چه جوری می دونست که من اهل حالم و دوست دارم که تنوع داشته باشم . هر چی فکر می کردم این زن زیبا رو قبلا کجا دیدم یادم نمیومد . چهره اش واسه من آشنا بود . اون کی می تونست باشه .  ولی می دونستم که یک زن متاهله . چون یه بار اون و شوهرشو در حال پیاده شدن از ماشین دیدم . شوهرش با این که تا حدودی طاس بود ولی  خوش تیپ بود به چهره ای سرخ و سفید . ظاهرا دو تا دختر کوچولو هم داشت .. یکی شون دو سه ساله نشون می داد و یکی دیگه ده سالش می شد . بر شیطون لعنت هر چی می خوام از تعداد مرغام کم کنم نمیشه . این خروس دوست داره قبیله شو بزرگتر کنه .. شیخ دوست داره حرمسراشو گسترش بده . یه روز با یه دکلته ای اومد دم در که  هم از جلو و هم از پشت هر دو یه حالت نیمه بر هنه داشت . جالب این جا بود که اگه به غیر من کسی از اون  مسیر رد می شد خودشو پنهان می کرد . انگار دوست داشت خودشو فقط به من نشون بده . نمی دونستم چه جوری سر صحبتو باهاش باز کنم . یه روزی دختر کوچولوشو کنارش دیدم . اونم خیلی ناز بود . موهاشو از پشت بسته بود . خلاف مادرش که زنی تپل و خوش اندام بود لاغر بود ولی خیلی ناز .. با یه شکلات رفتم سمتش .. شکلاتو از دستم گرفت .. مادره اومد جلو ..
 -نلی جون از عمو تشکر کردی ؟
 -مرسی عمو جون ..
صورتشو بوسیدم .. این دختره عجب زبون داری بود . برای یه لحظه فکر کردم نکنه مادره اونو یاد داده باشه که ازم دعوت کنه بیام تو خونه شون .. آخه بهم گفت بیام داخل و عروسکشو ببینم ...
 -عزیزم . خوب نیست آقا کار داره ..
 -خواهش می کنم خانوم . دلم نمیاد بچه ها رو ناراحت ببینم . اگه مزاحم نیستم فرصتشو دارم ..
وای چه تیکه ای بود ! قسمتی از سینه هاش هم افتاده بود بیرون . من اونو کجا دیده بودم ؟! اتفاقا در همین محل هم دیده بودم . با دم شیر هم داشتم بازی می کردم . چون اگه ملوک در اون لحظات میومد بیرون می تونست من و اونو با هم ببینه و اون خیلی زرنگ بود . می دونست که بوی گوشت به مشامم رسیده . ... ادامه دارد ... نویسنده ... ایرانی