ابزار وبمستر

ابزار وبمستر

نگاه عشق و هوس 63

پایان یک حرکت با آغاز حرکت دیگه ای همراه بود . اونا در کنار هم گذشت لحظه ها رو حس نمی کردند . فقط زمانی این گذشتو حس می کردند که به انتها نزدیک می شدند و این که باید باور می کردند که دیگه به این راحتی نمی تونن در کنار هم قرار بگیرن .
سارا: انگار دقیقه ها همین جور دارن از من و تو فرار می کنن .
 سعید : بذار فرار کنن . من و تو که از هم فرار نمی کنیم . مهم من و تو هستیم که اصلا به این چیزا توجهی نداریم . و خودمون در کنار همیم . پس یادت باشه چی شده . از اولش هم قرار بر این بود که فقفط  یک  هفته رو در کنار هم بمونیم به این صورت . اگه بتونیم واقعیتهای امروز رو باور کنیم فر دایی رو که باید در کنار هم باشیم خیلی راحت تر می پذیریم . خیلی راحت تر می تونیم همو احساس کنیم و دیگه روزای تلخی مثل امروز رو نداشته باشیم . هر چند ما حق نداریم که به این لحظات بگیم تلخ و درد ناک .   لحظه ها ارزشی ندارند مگر این که من و تو به اون ارزش بدیم . ما آدما دوست داریم حس کنیم که برای لحظه ها هستیم  در حالی که این لحظه هاست که باید برای ما باشه . آره سارای من لحظه ها برای ماست . پس در این جا مهم چیه ؟ مهم من و تو هستیم . ما به لحظه ها نیاید اصالت بدیم . این من و تو هستیم که اصالت داریم . اگه لحظات دارن ازما فرار می کنن بالاخره بر می گردند . چون این من و تو هستیم که مهمیم . ارزش داریم . وقتی زنده هستیم می تونیم لحظات رو بسازیم . وقتی عاشق همیم وقتی به امید رسیدن به هم چشامونو می ذاریم رو هم بازم می تونیم لحظاتو بسازیم . عزیزم امید قشنگه . انتظار شیرینه .. مگه ما در همین لحظات شیرین با هم بودن به هم نگفتیم که در کنار هم می مونیم برای هم می مونیم و برای هم می خونیم ؟ خب حالا هم همونه . هیچی عوض نشده . باید نشون بدیم که به این حرفمون عمل می کنیم . باید نشون بدیم که لحظات برای ما ارزشمنده . و من و تو بازم ار این روزای خوب از این ساعت های خوب و حتی از این دقیقه ها خواهیم داشت . برای من و تو حتی دقیقه هم ارزشمنده ..
 سارا : سعید ! تو داری ادبیات می خونی یا ریاضیات ؟
سعید : من دارم درس عشقو می خونم . درسی رو که چطور با سارای خودم باشم . چطور وقتی که اون گفته دوستم داره بتونم دوستش داشته باشم .. و چطور بتونم جواب محبت هاشو بدم . سارایی که همه چیزشو تقدیم من کرده . سارایی که به خاطر من خیلی چیزا رو زیر پا گذاشته .. به باور هایی پشت پا زده و باور های جدیدی رو وارد زندگیش کرده . باید بهش نشون بدم که این باور هاش اشتباه نیست ..
سارا : سعید ! تو که داری بازم منو تحریک می کنی .. کاش باهات میومدم . کاش حالا عروس مادرت بودم . باهات میومدم خونه تون .  کاش دنیا می دید و می دونست که چطور من و تو به هم دل بستیم . نه این که بخوام به دنیا نشون بدم . به آدماش پز بدم . بلکه واسه این که دیگه این قدر سخت نگیریم . که با ور های ما رو دنیا باور کنه . که ما رو بپذیره ..
سعید به چهره مظلومانه و عاشقانه سارا نگاه کرد .. حس کرد که در کنار عشق و مظلومیت  یه چیز دیگه ای هم درچشاش و در وجودش موج می زنه .. دستاشو رو سینه های سفت و بدن لاغر ولی خوش دست سارا گذاشت .. سارا خیلی خوشش میومد از این حرکتی که سعید دستاشو بذاره زیر کمرش و اونو کمی از زمین بالا تر بیاره و به سینه هاش بچسبونه . احساس آرامش می کرد . حس می کرد که دنیایی از عشقو در آغوشش کشیده . آخه سعیدو دنیای خودش می دید .  به ساعت دیواری نگاه می کرد . دوست نداشت از این لحظات و از عشقش دل بکنه . ولی هر دوی اونا باید فوق العاده مراقب می بودند . کوچکترین اشتباهی باعث می شد که اونا فرصتهای آینده رو از دست بدن و این براشون خیلی گرون تموم می شد .  شاید اگه الان از هم جدا می شدند تا ده دوازده ساعت دیگه هم هیچ مسئله ای پیش نمیومد . اون می تونست برای سامان زنگ بزنه و ازش بپرسه کجائین ولی نخواست این کاروانجام بده . نمی خواست در این لحظاتی که براش مقدس بودند به یاد خودش و سعید بیاره که زنی آزاد نیست . زنیه که شوهر داره و باید خودشو اسیر زندگی دیگه ای بکنه که از حرکت و پویایی در اون زجر می کشه .
 سارا : سعید! من نمی تونم . سختمه ..ولی باید ...
 سعید : می دونم چی میگی ..منم بد تر از توام . ولی از حالا به بعد باید به فردا فکر کنیم . گذشته ها برای من و تو مثل خاطره ای میشه که پیوند ما رو محکم تر می کنه و آینده یک انتظار شیرینه .. انتظاری که ما رو به مقصد می رسونه  و مقصدی که با آغوش داغ من و تو به همه این انتظارات خاتمه میده .... ادامه دارد ..نویسنده .... ایرانی