ابزار وبمستر

ابزار وبمستر

لز استاد و دانشجو .. عروس ومادر شوهر 44

سحر حس می کرد که داره به هدفش نزدیک میشه . به ساناز و سپیده گفت که با هم مشغول باشن .. اون فعلا نمی تونه کاری انجام بده . نمی خواد خودشو از فرم بندازه . می خواست وقتی که خودشو به استاد کیمیا رسوند کاملا تر و تازه باشه . خوشبو و خوش فرم . اون جا به اندازه کافی اتاق بود . اما بین اون اون و دو تا دوستاش و اون چهار نفر دیگه چند تا اتاق فاصله بود .. کارینا و کیمیا و مهوش و ماریا هم در یک فضای سوئیت مانند قرار داشتند که به هم ارتباط داشت ولی دو تا تختشون نسبت به هم دید نداشت مگر این که از جاشون بلند شده خودشونو از مرز باز اتاقی رد کرده به هم می رسوندند .. اگه دوست داشتن می تونستن چهار تایی شون کنار هم بخوابن .. سحر همه گونه وسایل رفاهی رو واسشون فراهم کرده بود که به هر طریقی که دوست دارن خوش بگذرونن و راحت باشن . کارینا طوری داشت به سر و وضعش می رسید که شاید تا به اون لحظه واسه کامبیز خودشو این جوری ردیف نکرده بود . قلبش به شدت می تپید . با این که می دونست کیمیا هوای اونو داره و هر گز سحر رو بر اون تر جیح نمیده ولی از این که این دختره پررو به خودش این اجازه رو داده که بخواد همچین فکری بکنه که این قدر راحت می تونه شوهرشو از چنگش به در بیاره حرصش می گرفت . تمام وجودشو خشم بود و عصبانیت . ولی سعی کرد بر خودش مسلط شه . می دونست که عصبانیت نه تنها مشکلی رو حل نمی کنه بلکه گرهی بر گره هاش اضافه می کنه . کیمیا هم از این که می دید عروسش تا این حد به این موضوع توجه داره  احساس آرامش می کرد .. اون به خواسته اش رسیده بود . ولی سحر هم باید باور می کرد که  کیمیا هم واسه خودش یه زندگی خصوصی داره . لز که همه چیز اون نیست . تازه کارینا این مشکل اونو هم حل کرده . کسی که باید اونو قبول می کرده پسرش بوده . اون که نمی خواسته با کارینا از دواج کنه که حالا طلاقش داده . با این حال سعی کرد به همون صورت که سحر می خواد در این بازی شرکت کنه و در همین بازی هم اونو شکست بده . سحر با خودش راه می رفت ..  اون مثلا می خواست که کارینا خواب باشه که بیاد سراغ کیمیا و اونو بیاره به اتاق خودش . ولی ته دلش می خواست که کارینا بیدار باشه . ببینه که مادر شوهرش چه جوری اونو ول می کنه و به خاطر خواسته خودش و همجنس بازی پا میشه میاد سمت اون ... همین نشون میده که سحر رو بیشتر از اون یعنی کارینا دوست داره .  مدتی فکر کرد تا از بین دو سه تا عطر ملایم و هوس انگیز به یادش بیاد که کیمیا از کدومشون بیشتر خوشش میاد . یک بار دیگه به کسش برق انداخته بود . چون  استاد از کس تمیز بیشتر خوشش میومد . یه لباس خواب توری به رنگ بدن تنش کرده اون زیر هم نه شورتی پاش کرده نه سوتینی بسته بود . ..
 در اون سمت مهوش و ماریا هم کنار هم دراز کشیده بودند .
ماریا : من نمی دونم چرا همه حواسم پیش کاریناست . دلم واسش می سوزه . درسته یه دختر سر مایه دار نیست و از یه خونواده متوسطه . ولی نباید این جور بر خورد بد باهاش بشه . نباید این جور تحقیرش کرد ..
مهوش : تو دیگه این حرفو نزن . کسی که تحقیرش نکرده . البته فقط سحر داره این کارو می کنه . من استاد کیمیا رو به خوبی می شناسم . اون شاید یه غرور  خاصی داشته باشه . اما به همون صورت که غرور داره متانت هم داره . اون خیلی خود ساخته و نجیبه .. اون با فر هنگه . اون عروسشو دوست داره . مطمئن باش اون کسی که فروتن و خاکی و با فر هنگ باشه منظورم کاریناست چه دارا باشه چه ندار اون شخصیت و خانومی و اصالت خودشو حفظ می کنه ... پول و ثروت در اثر زحمت و اراده و شانس آدما به دست میاد اما شخصیت آدما و خود سازی به دست خودشونه . این جا فقط اراده آدما دخیله . دیگه نمی تونی بگی که این آدم شانسی خوب شده یا شانسی بد شده .
کارینا و کیمیا در آغوش هم خفته بودند ..
کیمیا : چیه نگرانی .. اون وقتی که اومدیم به خواستگاریت تا این حد اضطراب نداشتی ..
 -نمی دونم مامان چرا این قدر دلم شور می زنه . گاهی فکر می کنم شاید  اگه من عروست نمی شدم تو حالا راضی تر و خوشبخت تر بودی .
کیمیا اجازه نداد که کارینا ادامه بده . فوری لباشو گذاشت رو لبای عروسش و نذاشت که دیگه حرف بزنه  .  عروس و مادر شوهر کاملا لخت در آغوش هم قرار داشتند .  کارینا حواسش جمع لز نبود . خیلی سخت می گرفت . اون می خواست که سحر زود تر باورش کنه . زود تر باور کنه که کارینا مال کامبیزه و عزیز دل کیمیاست .. دستای کیمیا با سینه های عروسش بازی می کرد . یه پاشو از لاپای کارینا رد کرد . خودشو بالا کشید . قسمتی از کس های کارینا و کیمیا در تماس با هم قرار گرفتند .
و در اون طرف سحر هم دل تو دلش نبود . به ساعت دیواری نگاه می کرد . منتظر بود تا حد اقل یه ساعتی بشه و بره سراغ کیمیا .... ادامه دارد .... نویسنده ... ایرانی