ابزار وبمستر

ابزار وبمستر

گناه عشق 153

وحالا زن عاشق باید طوری رفتار می کرد که بتونه تمام این مهره ها رو با هم پیش ببره . شطرنج سختی بود . کافی بود که یکی از مهره ها نقششو به خوبی انجام نده . دیگه نمی تونست کاری کنه . در این جا نمی شد گفت مهره قوی و ضعیف کدومه .  نوشین با این که از شوهرش ناصر نفرت داشت و دوست نداشت اونو اونم در این شرایط , قدرتمند بدونه ولی حس می کرد که اون وزیر این بازی شطرنجه . اون حالا خیلی ماهرانه می تونست کاراشو پیش ببره  . نمی تونست پیش بینی کنه که  چه اتفاقی میفته ولی امید وار بود . چون می دونست که عاشقه برای رسیدن به عشقش مبارزه می کنه . و زندگی یعنی مبارزه . پس به خودش گفت نوشین تو باید اعتماد به نفس داشته باشی . از نتیجه کار هم اصلا هراسان نباش . به این فکر کن که اگه مثلا شکست هم بخوری شرایط از اینی که هست بد تر که نمیشه . پس تو چیزی رو از دست ندادی . و در همین شرایط هم خیلی راحت می تونی خودت رو در کنار نادر احساس کنی . حتی اگه تعداد دیدار هات با نادرو زیاد هم کنی اگرم آدمای فضولی که نمیشه در دهنشو نو بست رو کاری کنی که دست از فضولی ها شون بر دارن بازم هیچ اهمیتی نداره .. باشه چند روز صبر می کنم اگه شرایط خیلی نا مساعد شد  علیه همین  ناصر با این شرایطش شکایت می کنم . به من چه مربوطه که اون پا هاشو از دست داده . من که نباید زندگیمو به خاطر دلسوزی نسبت به یک حیوون کثیف خراب کنم . تازه اون که دوستم نداره . اون فقط از این که غرورش پایمال شده می خواد دوباره به چنگم بیاره .. کور خونده ...
 نوشین سعی کرد خونسردی خودشو حفظ کنه . اون به فر دا و فر داهای دیگه می اندیشید . به روزایی که بتونه در آغوش عشقش نادر به نهایت آرامش رسیده باشه . دیگه دغدغه اینو نداشته باشه که شوهر کثیفی به نام ناصر بلای جونش شده . مرد کثیف و هوسبازی که دوست داره با زن دیگه ای باشه ولی وقتی که زنش عاشق یکی دیگه میشه نمی تونه تحمل کنه . بهت نشون میدم ناصر که این باور تو و همه  مردای پستی که فکر می کنن دنیا مال اوناست یک باور غلطه . نقره داغت می کنم . همین جوری که تا حالا کردم . دستت  درد نکنه نلی که از من و نادر فیلم گرفتی و نشون معشوقت ناصر دادی .. جیگرشو آتیش زدی .. نشون دادی که نوشین هم می تونه .. ولی دیگه اینا واسم مهم نیست . مهم اینه که من حس می کنم این بار دیگه اشتباه نکردم . این  بار به اونی که می خواستم رسیدم .  با این همه این دفعه  باید حواسمو جفت تر کنم . ولی نادر این جوری نیست ..
نوشین چشاشو رو هم گذاشت .. دوست داشت برای چند ساعتی بخوابه و در نهایت آرامش بره سراغ  دختر عمه یا همون معشوقه شوهرش نلی ..  نوشین دلش واسه پسر عمه اش نیما می سوخت .. اگه همه به چیزی که می خواستند می رسیدند نیما می تونست تنها قر بانی این ماجرا باشه ...
 چند ساعت بعد نلی و نوشین با هم بودند .. نوشین از نلی خواست که بیاد خونه شون  -زیاد وقتتو نمی گیرم نلی .. می دونم که ازم خوشت نمیاد . همون احساسی که من نسبت به تو دارم .  قبلا هم بهت گفتم کاری  که تو کردی زشت و زننده بود . اومدی و پا  توی زندگی یکی دیگه گذاشتی .. ولی هر چی بود دیگه گذشته .. حالا من عاشق یکی دیگه هستم و تو هم نشون دادی که ناصر رو از صمیم قلبت دوست داری . اونو با همه بدیهاش تحمل کردی . تنهاش نذاشتی . من واقعا از این احساس تو از این عملکرد تو واقعا تحت تاثیر قرار گرفتم . اینو جدی میگم .. ولی من زن ناصر هستم .. تو هم زن نیما هستی .. این جا شرایط خیلی در هم و بر همه .. الان  من و تو چشم دیدن همو نداریم .. ولی گاه دشمنا و اونایی که خط همو نمی خونن بالاخره در یه جایی یه اشتراک خواسته ای دارن که اونا رو به هم نزدیک می کنه .. مجبورشون می کنه که به هم کمک کنن . نمیشه گفت یک همزیستی مسالمت آمیز . چون من که در کنار تو زندگی نمی کنم . خلاصه می کنم نلی .. ما هر دو مون عاشقیم . این یک نقطه رو مشترکیم . نقطه اشتراکی که از نیاز ما میگه .. درسته عاشق یک نفر نیستیم ولی این احساس عاشقونه در وجود ما هست ..
نلی : چی می خوای بگی ؟
نوشین : دوست داری به ناصر برسی ؟ دوست داری زنش بشی ؟
نلی : اگه در دنیا یه آرزو داشته باشم فقط همینه ..
نوشین : من نمیگم  که می تونم برای رسیدن تو به این آرزوت بجنگم . تازه عاشق جمالت هم نیستم که برای تو تلاش کنم . به خودمم فکر می کنم . تو باید همراهم باشی ..کمکم کنی .. فعلا مجبوری منو به عنوان یک دوست قبول کنی .. هر چند دوست دارم تو رو بگیرم زیر مشت و لگد و تا جون داری بزنمت ..
نلی : دست شما درد نکنه ..
نوشین خیلی آروم و شمرده تمام ماجرا رو واسه نلی تعریف کرد ..
 نلی : باورم نمیشه .. تو چطوری تونستی این جور به همه چی فکر کنی .. بابا تو دیگه کی هستی ..
 نوشین : هنوز هیچی نشده .. الان مونده بازی تو .. تو یک بازیگر ماهری هستی . خیلی ماهر تر از من . اون وقتا که من یک بیننده بودم تو یک هنر پیشه خوب بودی .. نلی : ولی تو حالا دست منو از پشت بستی ... ادامه دارد ... نویسنده ... ایرانی