ابزار وبمستر

ابزار وبمستر

یک سر و هزار سودا 84

این زن چقدر فتنه گر بود و من از این مدل عشوه گریها خوشم میومد . به خصوص این که از همون اول بخوای ساز آشنایی رو بزنی اونم با یه حرکاتی که دل طرف رو ببری . آخ که این زن عجب چیزی بود . با این دکلته ای هم که تنش کرده بود هم از جلو و هم از پشت حالتش طوری بود که آدم دوست داشت اونو بزنه بالا و ببینه که اون زیر چه خبره . . چقدر نرم و چسبون بود . وقتی که راه می رفت پارچه به پشتش می چسبید . دلم یه جوری می شد  . یه حال عجیبی بهم دست می داد . متوجه تغییر حالتم شده بود .
-شهروز خان چیزی شده ؟
-نمی دونم همش دارم فکر می کنم که مزاحم نیاشم
-چه مزاحمتی !
-یه وقتی آقاتون بیاد و ببینه که من و تو این جور نز دیک هم و صمیمانه کنارهم نشسته ایم .
 -نه این حرفا چیه . اولا من گربه رو دم حجله کشتم و بعدش این که اون تا فردا همین موقع ها خونه نمیاد و من امشبو خونه تنهام . البته دختر بزرگه ام از راه مدرسه میره خونه مامان بزرگش که بغل مدرسه هست و منم دیگه با نلی کوچولو تنهام . اونم که زیاد می خوابه  . ولی اگه بیدار باشه دست از سر من بر نمی داره و خوشحال میشم که همدم خوبی داشته باشم .
 -خیلی خوبه که آدما این قدر زود با هم آشنا شن . همه اینا به خاطر اینه که ما حرف دل همو بر زبون میاریم .
-خب دیگه دل به دل راه داره .
-مهسا یا مهناز جون در مورد من به شما چیزی گفتن ؟  
دیگه این بهترین راهی بود که می تونستم صحبتو به این موضوع بکشونم و به اصطلاح ببینم اون چند مرده حلاجه مظنه کار رو بگیرم ..
 -مگه قرار بود در مورد شما چه چیزایی به من بگن ؟
 - من اون جا زیاد میرم خرید .. شما هم اسم منو می دونستین . حتما یه دلیلی داشته که اسم منو به شما گفتن .
 -خوشم میاد از هوش و ذکاوت بالای شما . خیلی نکته سنجید . برای همین فکر می کنم اگه یه خواسته ای داشته باشید خیلی راحت به اون می رسید .
 -به شرطی که اونایی که باید بهم کمک کنن این کارو انجام بدن .
 -یه آدم برای رسیدن به خواسته هاش تلاششو می کنه . اگرم نیاز به کمک کسی باشه به راحتی میشه فهمید که طرف به آدم کمک می کنه یا نه . حالا به نظر من زیاد نباید مقدمه چینی کرد . چون بعضی چیزا ممکنه از دهن بیفته .
-ماهی رو هر وقت از آب بگیری تازه هست نسترن خانوم .
 -این که درست . ولی آب هر قدر شفاف باشه بهتره ..
 -ولی بازم به نظر من مهم اون ماهیه که چقدر ناز و تازه باشه .
-شایدم حق با تو باشه شهروز جون .. علف باید به دهن بزی شیرین بیاد . ..
 من و اون رو  یه قسمت دیگه ای از کاناپه نشسته بودیم . خودمو بهش نزدیک تر کردم .
 -حالا می تونی بهم بگی که دختر عموهات چه چیزی رو در مورد من به تو گفتن ؟
 -این جزو اسراره . اگه من بخوام راز های زندگی خودمو بهت بگم اون وقت عادت می کنم .. و تو هم یاد می گیری و فردا میری اونو یه جای دیگه ای باز گو می کنی .. -نسترن جون تو که این جوری واست مهمه رعایت این اصول به دختر عموهات نگفتی که چرا دارن  راز های منو افشا می کنن ؟
 -اونا در واقع داشتن راز های خودشونو افشا می کردند اون قسمتی رو که سهم خودشون بود . شایدهم باورت نشه من از اون حس و حالت ها و اون نگاهی که به تو داشتن همه چی رو فهمیدم . وقتی هم که ازشون پرسیدم و گفتم که آیا فلان چیز فلان طوره اونا سکوت کردند و چیزی نگفتند فقط اسمت رو به من گفتند ..  من اونا رو می شناسم .. بنا بر این فهمیدم که دیگه جریان از چه قراره .
-حالا این کار چه نفعی برای تو داشت نسترن جون ..
 -اونو دیگه باید الان متوجه شم . و تو به من نشون میدی . شاید هم که نفعی نداشته باشه . ولی من نگاه ها رو می شناسم .
-یعنی نگاه منو می شناسی ؟ خب بگو چی می خوام ..
 -نمی دونم .. شهروز جون ..
منم واسه این که کم نیارم و اون حس نکنه که از قافله عقب موندم و خودشو نگیره و توپ رو به زمین من نندازه گفتم اتفاقا منم در نگاه تو خیلی چیزا می خونم .
-چی می خونی ؟
-همون چیزی رو که تو در نگاه من می خونی
-پس معطل چی هستی شهروز جون. شانست رو آزمایش کن ..
یه وجب بهش نزدیک تر شدم و اونم خودشو به سمت من کشوند . حالا دیگه با یه نگاه ملتمسانه ای خودشو بهم نزدیک نزدیک کرد . طوری که صدای نفسهای همو می شنیدیم .
-آههههههههه پسر .. پسر  هر کی که می خواد با تو باشه باید صبر و تحملش خیلی زیاد باشه . لقمه حاضر و آماده رو خیلی سخت می ذاری توی دهنت .
-هنوز که نرفته ..
 -ولی می بینم که چه جوری دندوناتو تیز کردی .
- واسه گوشت لذیذ این جور تیز کردنا خیلی می ارزه .
 -بیا زود باش .. زود باش .. بغلم کن . منو ببوس . لختم کن .. لختم کن .. من هر سوالی رو که  دوست داشتم از مهسا کردم . اونم سکوت می کرد . اگه می خواست بگه نه خب می گفت ولی سکوت اون یعنی آره . اونا دختر عمو شونو خیلی دوست دارن . اگه من یه چیزی بخوام برای اونا اهمیت داره . عقیده شونم واسشون مهمه .. هم حرف نزدن و هم به من گفتند اون چه رو که باید می گفتند البته بیشتر با سکوت .  نسترن لباشو به لبام رسوند و منم از قسمت باز دلکلته دستمو به طرف شورتش دراز کردم . ... ادامه دارد ... نویسنده ... ایرانی