ابزار وبمستر

ابزار وبمستر

نگاه عشق و هوس 62

احساس صمیت فوق العاده ای می کردند . دیگه واسشون موردی نداشت که راحت  و کاملا بر هنه بگردن .. و حتی سارا دیگه از این که پیش سعید اشک بریزه اون احساس روزای اولو نداشت که کمی خجالتش بیاد .. می دونست که عشقش دوستش داره . نازشو می کشه . به اون احترام می ذاره و همون جوری که سارا نگران  روابطشونه اونم به آینده ای فکر می کنه که در کنار هم سر کنن .   سارا در حالی که   سمت راست صورتشو رو تشک گذاشته و سمت چپش آزاد بود  خواست که سرشو به سمت سعید بر گردونه که پسر خیلی آروم خودشو پشتش قرار داد و لباشو گذاشت رو صورتش ..
-می خوام اشکاتو ببوسم و بگم که چقدر واسم مقدسه . اما دوست ندارم این اشکها به خاطر آینده ای که مشخص نیست از چشای قشنگت جاری شه
-این اشکهای دلمه . سعید من نمی خوام یه زن بد باشم . هم نسبت به خونواده ام و هم نسبت به تو ..
-به من بگو  چرا ..
 -وقتی که یه آدم بد باشه این واسش یه فر هنگ میشه .  ولی هر چی که فکرشو می کنم راه دیگه ای نیست .. نمی دونم فردا چه ساعتی رو باید از هم جدا شیم . احتمالا تا غروب می تونیم با هم باشیم ولی تر جیح میدم که یه چند ساعتی رو زود تر تمومش کنیم ..
-سارای من .. طوری میگی که انگاری فردا آخرین رو زیه که من و تو با همیم . من و تو زنده ایم . تا زنده ایم عشق هم زنده هست .. تا نفس می کشیم عشق هم نفس می کشه . با من از نا امیدی نگو .. تو فرض کن مثلا من و تو شدیم زن و شوهر .. دیگه نمی تونیم که به این صورت یک هفته رو یکسره با هم باشیم . حالا شرایط فرق می کرد و حریصانه در کنار هم بودیم .
 سارا : یعنی میگی حالا دیگه نسبت به من حریص نیستی ؟
 سعید : تو چرا  همش می خوای از حرفای من خرده بگیری . اصلا فقط به فکر خودتی .
 -بغلم بزن سعید .. با هام حرف بزن . آرومم کن .من نمی دونم چه جوری   با زندگی و با خودم بسازم . از فردا یه حس و حال  دیگه ای به من دست میده . دلم می خواد واسم حرف بزنی . به من بگی که زندگی برای من و تو ادامه داره . ما بازم همدیگه رو دوست داریم ..
 -سارا ! سارا ! مگه ما می خوایم این دنیا و زندگی رو ول کنیم ؟ زندگی ادامه داره . همه چی ادامه داره . من و تو با همیم . تو الان باید به من امید بدی . تجربه تو بیشتر از منه ...
 -آره سعید . ولی عشق آدمو سست می کنه .  آدمو تسلیم می کنه ..
 سعید : شاید عشق آدمو سست و تسلیم کنه ولی تسلیم در برابر کی و چی ؟ در برابر کسی که دوستش داره . در برابر نیاز های اون . ولی به آدم قدرت میده . من احساس قدرت می کنم . حس می کنم که عشق تو به من توان داده . من قدر این لحظات رو می دونم . چه شبهایی بوده چه روز هایی بوده که با رویای تو و تو رو داشتن به خواب می رفتم . خیلی جالبه شاید باورت نشه . ولی این چند روزی که در کنار تو می خوابیدم بازم با همون رویا به خواب می رفتم . من  با این حس خودم زندگی می کنم . لذت می برم . جون می گیرم ..
سارا سرشو به طرف سعید بر گردوند . آغوششو واسش باز کرد .. و این بار این سعید بود که سرشو رو سینه های سارا قرار داد .
  سارا : عزیزم منم یه حسی مثل احساس تو رو دارم . یه حس قشنگ ..
سعید : پس بیا فقط به چیزای خوب فکر کنیم . طوری که خوابمون نبره .. طوری که هوشیاری خودمونو از دست ندیم .
 سارا : از همینش می ترسم .. وقتی که غرق یه چیزی میشم دوست دارم که صادقانه با اون مسئله بر خورد کنم .  برام خیلی سخته که نقشی بازی کنم که ذهن طرف رو از اون موضوع به موضوعات دیگه بکشونم . یعنی من از فردا باید پیش سامان و سهیل فیلم بازی کنم .. البته  کارم با سهیل زیاد سخت نیست . چون اون به فکر درسشه و تو هم حتما بازم بهمون سر می زنی که این خودش یه بهونه ای میشه برای بیشتر دیدن تو  -حتما این کارو می کنم که برای سال بعد آماده شه ..
-ولی مشکل اساسی من سامانه .. باید دورنگ باشم .. باید یه حرفایی بزنم که اساسش نامعلومه .. نمی دونم ..
 -سارا جون چی گفتی ؟ فقط به خودمون فکر می کنیم ..
 سعید خیلی آروم با سینه های سارا بازی می کرد . انگشتاشو هم به آرومی روی پوست بدن سارا می کشید . اون قدر این کارو انجام داد که سارا حس کرد یه لذت و هوسی رفته زیر پوستش که سعید باید فشار دستاشو بیشتر کنه .
 -من می خوام سعید .. فشارم بگیر .. بغلم بزن .. بگو دوستم داری . بگو منو می خوای ..
 -تو اینا رو حس نمی کنی ؟
 -می خوام بازم از لبات بشنوم .. زود باش .. ادامه دارد ... نویسنده ... ایرانی