ابزار وبمستر

ابزار وبمستر

لز در زندان زنان 28

لحظاتی رو در سکوت و در آغوش هم گذروندیم . بدون این که حرفی بزنیم . من می تونستم شروع کننده باشم . به اندازه کافی توسط نفیسه و افسانه و بقیه همسنگران آب بندی شده بودم .  لذت می بردم از ناشی گری بهنام . از این که می دیدم اون این همه دست و پا چلفتیه و عرق شرم رو پیشونیش نشسته . صورتش کاملا سرخ شده بود . نمی دونست باید چیکار کنه . چه دنیای قشنگی بود ! این دنیا رو باید به خونه خودمون می بردیم . من این دنیا رو خرابش کرده بودم .
-ببینم خیلی شلی.
 -چیکار کنم مهتاب.
 - این جوری می خواستی منو ببری به خونه بخت ؟
-خب  اون موقع شرایط فرق می کرد .
-من که همون آدمم . واسه چی داری واسه ما ناز می کنی . یه کاری بکن که دیگه فراموش کنم هر غمی رو که دارم .
 این بار دیگه واقعا گریه ام گرفته بود . اشک از چشام جاری شده و به یاد آوردم که چی انتظارمو می کشه . بهنام که شرایطو به این صورت دید ناگهان دست به کار شد . همونی شد که من می خواستم .
 -منو ببوس . بهنام یه کاری کن که هر بلایی که سرم بیاد فراموشم نشه  این لحظه های خوش زندگیمو ..
-میگی که می خوای رسما زنم شی ؟
 -از تو دیوونه تردیوونه ای ندیدم . من که زنت هستم ..
-نه یعنی.
 -چیه مثل این که دلت می خواد بذارمش برای زیر خاک .
-چرا این طور نومیدانه حرف می زنی . حتی حالا ؟
-راست میگی حق با توست ..
 با این که حموم زندان کمی کوچیک نشون می داد ولی طوری دراز کشیدم که اون بتونه تا اون حدی که دوست داره خودشورو من سوار کنه .
-بغلم بزن . بغلم بزن . بگو دوستم داری . بگو همیشه به یاد من می مونی . در هر شرایطی . چه من باشم و چه نباشم . -این حرفو نزن . مهتاب . تو بر می گردی . بر می گردی و با هم یه زندگی خوبی رو تشکیل میدیم .  بقیه هم فراموش می کنن که چی شده .
-پس بجنب تا حالتو نگرفتم . 
 به بدنم انحنای زیادی داده بودم .
 -چقدر داغی بهنام .
 -دارم می سوزم  مهتاب . فکر نمی کردم تا این حد بهت عادت کرده باشم .
 -دیوونه واقعا که دیوونه ای . شایدم خالی بند باشی . بهم بگو این چند مین باریه که بهم سر می زنی .؟
 پلکام در آغوش عشق و هوس دیگه توانی واسه باز شدن نداشت . دوست داشتم بخوابم . داغ داغ شده بودم . چشامو به زحمت باز کردم .
-بهنام !
-جووووون
-دوستم داری ؟ به چشام نگاه کن .. هی نگات به اونجامون نباشه .. اونا خودشون راهشونو واردن . کارشونو بلدن . مثل من و تو که عاشق همیم . بازم بهم بگو دوستت دارم . نگام کن . چشاتو به چشام بدوز .
 من و بهنام در سکوت  به چشای هم زل زده بودیم . گاه نگاه , اون چیزی رو که در دل آدم نوشته صادقانه رو می کنه و من در نگاه بهنام دنیای سادگی و عشقو می خوندم . مهتاب مهتاب حس کن زندگی جاودانه ای داری . تو که برای همیشه نمی خواستی زنده بمونی . تو به اون لحظه ای که آرزوشو داشتی رسیدی . شاید برای همین لحظه بود که خودت رو به اینجا رسوندی . حالا رسیدی ..  قسمتی از بدن بهنام وارد تن تو شده .. اونا دارن پیوندشونو جشن می گیرن ..  خواستم بهش بگم داغ داغم .. منو بسوزون .. حرکت کن . بجنب ..  دیدم که خود به خود تحرکش زیاد شده . حالا اون به راحتی همونی شد که من می خواستم . آبو دید و شناگر شد . لباشو گذاشت رو سینه هام .. به حرکت وسط بدنش ادامه داد .. دستامو گذاشتم دور گردنش .. بازم چشامو بسته بودم . نمی خواستم جز به خودمون و به عشق و امید به چیز دیگه ای فکر کنم . حس کردم که یه چیز گرمی داره ازم می ریزه .. دستمو از کشاله های رونم رسوندم به وسط بدنم ..   انگشتمو  در تماس با اون ناحیه قرار داده .. رنگ و بوی خونو داشت .. من دیگه دختر نبودم .
  -عزیزم تو بالاخره کار خودت رو کردی .. حالا بیش از هر وقت دیگه ای متعلق به توام .. جسم و جان و وجودم همه مال توست .
-بدون این کارهم بازم مال هم بودیم مهتاب !
-شک نکن ..خیلی خوشحالم . خوشحالم ..
بهنام  با سرعت بیشتری بهم حال می داد . خودمونو شستیم و رفتیم روی تخت . نفیسه بهم گفته بود که هر چند ساعتی رو که دوست دارم می تونم با شوهرم خلوت کنم . اون خودشو مدیون من می دونست و من به اون بد هکار بودم . بعضی از دوستی ها بین بعضی آدما و در محیط هایی شکل می گیره که اصلا تصورشو هم نمی شد و نمیشه کرد . ولی من و نفیسه به اون نقطه رسیده بودیم . هر دومون شوهر داشتیم ولی یه پیوند خاصی بین ما به وجود اومده بود . من و رئیس زندان . خیلی خنده دار بود .. .  بهنام از نوک پا تا پیشونی منو غرق بوسه کرده بود .  در این مورد که بار دار نشم توافق داشتیم . ... ادامه دارد ... نویسنده .... ایرانی