ابزار وبمستر

ابزار وبمستر

پسران طلایی 88

سینا استرس داشت از این که بخواد دستشو بذاره رو سینه های خواهرش و با اون ور بره . ولی خیلی دلش می خواست که این کارو انجام بده . گوشه های سینه خواهرشو لمس کرد .  قلب ساناز به شدت می زد . چشاشو باز نمی کرد . -داداش .. چرا این قدر دستتو ولش می کنی .. سینا متوجه منظور خواهرش نشده بود و نمی دونست که اون داره چی میگه و چی می خواد . این بار ساناز دستشو گذاشت  پشت دست سینا . وقتی هم این کارو انجام دادکه  اون در حال لمس سینه خواهرش اونم از کناره ها بود . فشار دست ساناز سینا رو به خودش آورد و متوجه شد که تونسته به اندازه کافی اونو تحریک کنه . ولی دوست نداشت شرایط به گونه ای رقم بخوره که رابطه اون و خواهرش مثل رابطه اش با مادرش شه ..  حس کرد که کار درستی هم انجام نمیده شاید دوست داشت  که خواهرش خودشو نیاز مند به اون حس کنه . دوستش داشته باشه ..
 -سینا بدنم سرد شده . نمی دونم چرا فکرای بدی میاد به سراغم .
-از بس که کج خیالی . فکر می کنی همه باید مثل تو فکر کنن .
-باور کن این طور نیست . شایدم به رابطه بیش از حد صمیمانه تو با مادر حسادت می کنم .
- تو هم با مامان رابطه ات خوب باشه .
-ولی نمی دونم چرا همش افکار منفی دارم .
 -الان در مورد منم که دارم تو رو نوازشت می کنم افکار منفی داری ؟ یا وقتی که دارم با مالش تو صمیمیت خودمو به نوعی نشونت میدم ؟
-نهههههه نهههههههه این کارو بکن . می دونم چی می خوای بگی .
-آره .. ما بزرگ شدیم ساناز  اون وقتا که بچه بودیم دلمون کوچیک بود ولی به بزرگی دنیا فکر می کرد و می تونست علاقه و عشق و محبتو در خودش جا بده . حالا هم دلمون بزرگه ولی بازم می خواد کوچیک باشه .. مثل کودکی تا افکار بزرگی داشته باشه .. تو همونی خواهرم . تنت همون تنه .
-سینا می دونم حس می کنم منظورتو.
 -خوشحالم ساناز که بر داشت بدی نداری .
-نشون بده .. نشون بده سینا که اشتباه حس نمی کنم . نشون بده که من همون خواهر کوچولوی تو هستم که خیلی دوستش داشتی و تو داداش بزرگ منی که همیشه عاشقت بودم .
-چه جوری دوستم داشتی که واسه ما دوست دختر جور نمی کنی .
-سینا ضد حال نزن .من که خودم می دونم الان توی فکرت چی می گذره .
-به خاطر اونی  که در فکرم می گذره محکومم می کنی؟
 -نه نههههههه داداش خوشگل من . من می خوام خودت باشی و خودت . با من احساس صمیمیت کنی . حرف دلت رو به من بزنی .. من همون خواهر کوچولوت هستم و تو همون داداش گلی من . 
 -همونی که یه روزی داشت با گردوی کوچولوی تو ور می رفت و مامان سر رسید ؟
-آره مامان مزاحم اومد .
 -ساناز ! دلت میاد راجع به مامان این جور حرف بزنی ؟ اون الان میاد و بازم فکرای بد می کنه.
 -بهت گفتم من اخلاقشو می دونم تا دو سه ساعت دیگه هم نمیاد .
-می خوام اذیتت کنم .
-بازم از دخترای دیگه حرف بزنی ؟
-نه می خوام یه کاری کنم که بگی داداش پرروی من دست از سرم بر دار . نمی خوای و نمی خواد که ماساژم بدی .
 اینو  گفت و دو تا کف دستشو باز کرد و زیر سینه های ساناز قرار داد . آروم آروم چنگ انداختن به سینه های سفت و خوشگل خواهرشو شروع کرد ..
 -سینا .. سینا داری چیکار می کنی .
 پسر لباشو رسوند به زیر گوش خواهرش و آروم گفت می خوام که بازم بچه شیم و مثل اون وقتا لذت ببریم . هر لحظه از زندگی آدما واسه خودش یه دنیایی داره .. ساناز دیگه حسی نداشت که بتونه حرفی بزنه . سینا می دونست داره چیکار می کنه . با روحیه خواهرش آشنایی داشت و از حال و روزش می دونست که تا حالا دوست پسر نداشته . وقتی که دستی غیر دست خودش به سینه هاش می رسه اونم برای اولین بار چه حالی می تونه بهش بده .. وقتی سینا سینه های خواهرشو ول کرد سانازم خودشو ول کرده بود . حالا پسر یک بار دیگه شروع کرد به مالیدن شونه های خواهرش و کمی پایین تر از اون .
-ساناز اگه اجازه میدی من دیگه برم .
 -نه بهت اجازه نمیدم . باید بغلم بزنی و منم سرمو بذارم رو شونه هات . باید همون جوری که مامانو دوست داری منو هم دوست داشته باشی .
-بس کن ساناز .
 -اگه بری دیگه اسممو نیار .
 -این همون چیزیه که دلت می خواد ؟
-نه دلم می خواد که مثل بچگی هام خوابم کنی .
-ولی فکر می کنم حالاشم خواب باشی .
 -فکر می کنی من حواسم نیست که داری چیکار می کنی ؟ فکر کردی بچه گول می زنی ؟ آره داداش گلم ؟
-منظورت چیه . حرفای دوپهلو می زنی .
-وقتی تو کارای دو پهلو می کنی ؟ ...
سینا حس کرد که خواهرش حسابی زرنگ شده و به خوبی داره اونو با کلماتش بازی میده . .... ادامه دارد ... نویسنده .... ایرانی  .