ابزار وبمستر

ابزار وبمستر

پریان در غربت 54

معلوم نبود این مهندس خان داره چیکار می کنه . چند تا آچار و پیچ گوشتی بود دستش و با چیزایی ور می رفت که نمی دونستم چیه .. از پله ها رفتم بالا و خودمو به یه گوشه عرشه رسوندم  . جایی که اونا نمی تونستن منو ببینن و من به راحتی اونا رو می دیدم . یه جایی سنگر گرفتم . واااااایییییی عجب صحنه هایی بود . دستم خود به خود بدون این که من بهش فرمان بدم رفت و رو کسم نشست . سه تاشون رفته بودن رو مهدیس .. شوهر مهدیس که زیر زنش دراز کشیده بود و کیرشو کرده بود توی کس اون و جیمی هم از پشت طوری کرده بود توی کون مهدیس که اون فقط یک ریز داشت جیغ می کشید .  مهدیس داشت با کیر کیوان بازی می کرد .. مهیا ر : کیوان کیرت رو بکن توی دهن زنم و اونو ساکتش کن . نمی ذاره یه حال درست و حسابی بکنیم و از این آب و هوا لذت ببریم .
 کیوان : نوکرتم .
 اون دو تا پسر که هر کدوم داشتن بی حاشیه یکی از خواهرامو می کردند . جیمی نامرد! واسه چی منو از میون اون جمع دور کردی . بهتره برم طبقه پایین و خودمو بذارم در اختیار اون مهندسی که نمی دونم اسمش چیه و اصلا این جا چیکار می کنه . سکاندار هم که بی خیال عملیات داشت قایقو کنترل می کرد . هرچند دیگه حرکت آهسته اون جوری که باید و شاید هدایت نمی خواست ولی باید مراقب می بودن که از جاهای پر آب رد شیم ..  دلمم نمیومد این صحنه ها رو از دست بدم . آدم تا وقتی یه چیزی رو در اختیارش داره و در کنارشه قدرشو نمی دونه . اما همین که ازش فاصله گرفت و از گوشه ای شاهد ماجرا بود می فهمه که چه چیزی رو از دست داده .  دهها بار این صحنه ها رو دیده بودم ولی حالا که از اون منع شده بودم یه هیجان عجیبی به من دست داده بود که از داغی زیاد کسم و التهاب تمام بدنم نزدیک بود خودمو پرت کنم توی آب . با حرکات سریع کف دستم  می خواستم که خودمو ار ضا کنم . ولی به این سادگی ها نمی شد . یه فشار قوی تری می خواست که منو برسونه به اون بالا بالاها . همون جایی که بار ها و بار ها رسیدم بهش . و دیگه نفهمیدم چه جوری اومدم پایین . اما این احساس اوج گرفتگی به من آرامش می داد . طوری که فکر می کردم برای همیشه در بهشت این سر زمین زندگی می کنم . ما در ایران خودمون هم می تونستیم این بهشتو واسه خودمون درست کنیم البته اگه آزادی به مفهوم واقعی کلمه می تونست وجود داشته باشه . نمی دونم شاید کاری که من انجام داده بودم در حق شوهرم درست نبود و حالا واسه خودم یه توجیهی می کردم ولی مهدیس و مهیار که هر دو شون رضایت داشتن که با جنس مخالفی غیر از همسرشون باشن احساس راحتی و خوشبختی می کردن . چرا  این خوشبختی و این آزادی رو از اونا سلب کنیم . یه عده دوست ندارن این جور آزادیها رو .. خب برن با سیاست خودشون زندگی کنن .
اونا هم آزادن .  فقط یه شورت خیلی نازک و فانتزی پام بود و دیگه کاملا بر هنه بودم و اونم تازه اگه مردی می خواست کیرشو بفرسته توی کون یا کسم خیلی راحت می تونست از بغل کیرشو فرو منه اون داخل ..
 دم به دم گر گرفتگی و التهاب و هوس من بیشتر می شد و جیمی رو به خاطر این گناهی که در حق من انجام داده لعنت و نفرین می کردم . اون درست باید رو من انگشت می ذاشت ؟ آخه من چی دارم که بقیه ندارن  ؟  پس اون چه جوری راضی میشه که من بر گردم ایران .. اگه دست خودش بود حتما آدم دزدی می کرد . این مردا تا زمانی که زن مورد علاقه شون جلو چششونه نسبت به اون تعصب دارن . اسم این رفتار و حالت اونا رو نمیشه گذاشت عشق . کارشون بیشتر به یه هوسبازی شبیهه .. یه دستمو گذاشته بودم جلو دهنم . واقعا صدام داشت در میومد . پنج تا کیر توی پنج تا سوراخ .. سه تا کیر توی کس .. یکی توی کون و یکی هم توی دهن . مهدیس به تنهایی سه تا کیر رو قبول کرده بود . فکر کنم شوهرش مهیار خیلی هم به زنش افتخار می کرد .. آخ که این نسیم ملایم و آبی دریا و آسمون منو کشته بود .
 یه لحظه حس کردم که پشت  دو تا دستام  و پشت انگشتاش دو تا کف دست دیگه قرار گرفته . از ترس داشتم دیوونه می شدم .  سرمو بر گردوندم دیدم همون مردی که در کابین دیده بودم اونم پشت من این راه رو اومده بالا و منو در این حالت دیده .. ترک پست کرده بود . ولی کارش همچین فوری هم نبود در عوض تشخیص داد که رسیدگی به وضع و حال من یک طرح دوفوریتیه . کف دستمو از رو کسم بر داشتم تا اون با دستای خودش به من حال بده .. شدت ضربان قلبم افزایش یا فته بود . حالا می تونستم لذت زیر کیر دیگه ای بودن رو بچشم .. جیمی حالتو می گیرم . عدو شود سبب خیر .. شاید این یه حکمتی بوده که پریسا به کلکسیون کیر های نوش جان کرده اش در دیار بیگانه اضافه کنه و تا  عمر داره از این ده دوازده روز به عنوان شیرین ترین روز های زندگیش در دنیای آزاد یاد کنه . روز هایی که شاید تا صد ها سال دیگه ملت ایران در کشور خودشون نتونن ببینن . تا زمانی که این دیکتاتور های استالینی وجود دارند که نوعی دیکتاتوری دینی رو در ظاهر تحمیل می کنند ولی در واقع تنها چیزی که در این مملکت نقش نداره دین و مذهبه . دین و مذهب رو فقط دستاویزی قرار دادن برای این که بتونن از ساده لوحان استفاده کنن و اونا رو شستشوی مغزی بدن .
 با اشاره دست حالیش کردم که بریم داخل کابین .. کسم ورم کرده بود . ورم کس .. خودم خوشم میومد از این که داشتم ورمشو نگاه می کردم . حالا این مرد باید خارشمو می گرفت . ورم کسمو می خوابوند . حتی اگه جیمی هم میومد و اونو می دید دیگه خیالم نبود . باید سیاست خودمو حفظ می کردم . حتما این جیمی فکر کرده که من اختصاصی از بهشت واسش رسیدم . .... ادامه دارد ... نویسنده .... ایرانی