ابزار وبمستر

ابزار وبمستر

لبخند سیاه 92

بیتا یه نگاهی بهم کرد واونم یهو گریه رو سرداد . ازم فاصله گرفت .
-اومدم باهات حرف بزنم . آخه چرا تو هم گریه می کنی ؟
 -فرهاد بس کن دیگه من نمی تونم . نمی تونم اشکای تو رو ببینم .
 از این حرفش تعجب کردم . چرا نمی تونه اشکای منو ببینه ؟ کسی که به کس دیگه ای علاقه مند باشه شاید این حرفو بزنه .. و یا کسی که زیاده از حد دلسوز باشه . ولی من برای اون چه اهمیتی می تونستم داشته باشم . فقط یک سر نوشت مشترکی که باهاش داشتم ؟ این که هر دو مون خیانت دیده بودیم ؟ فقط همین می تونست من و اونو به هم نزدیک کنه ؟ آیا درد مشترک داشتن واسه نزدیکی دلها کافیه ؟ واسه این که  این درد کشیده ها به درددل هم گوش کرده یه جوری خودشونو تسکین بدن ؟
-فرهاد منم مث تو عذاب کشیدم . اگه بدونی شوهرم چقدر آزارم داد . هر روز رو به امید روز دیگه ای سر می کردم . که فردا بهتر میشه .. فردا بهتر میشه .. اما از این فردا و فر دا ها  دهها اومدند و رفتند صد ها اومدند و رفتند ولی اون همونی بود که بود . بد تر می شد که بهتر نمی شد . تازه یه چیزی هم ازم طلبکار بود . انتظار داشت که کاری به کارش نداشته باشم . همش بهم می گفت که چرا این قدر گیر میدی . بازم صد رحمت به فتانه ..شوهرم  که این اواخر گاهی معشوقه شو به من نشونم می داد .. مردا رو خیلی سنگدل می دونستم .  از نظر من همه اونا یه حالت و روحیه داشتند . به خودم می گفتم همه اونا هوس بازن .فقط به خودشون توجه دارن . شاید خیلی از اونا هدفشون این نباشه که شخصیت زنا رو خرد کنن ولی این کارو می کنن چون به شخصیت اونا اهمیتی نمیدن .  اون لحظه ای که داشتیم از هم جدا میشدیم و اسم ما تو شناسنامه هم خط می خورد بهم گفت بیتا این جوری برای هر دومون بهتره . چون ما با هم تفاهم نداشتیم . چه حرف مسخره ای ! ما با هم تفاهم نداشتیم .. این روزا هیشکی با هیشکی تفاهم نداره و. میرن به دنبال تفریح و خیانت خودشون و میگن که تفاهم نداریم . خب باید تفاهمو از کجا خریدش ؟ کجا می فروشن . بهم بگو فر هاد .. به من بگو .. وقتی که از دفتر خونه بیرون اومدم هیشکی باهام نبود . آخه هیشکی از خونواده ما دوست نداشت که ما با هم ازدواج کنیم ولی من می گفتم که ما با هم تفاهم داریم . همدیگه رو درک می کنیم . به همین سادگی . سرمو به گوشه دیواری تکیه داده فقط این سنگ بود که صدای اشکهای منو می شنید . انگار کسی از اون سمت  رد نمی شد . یه کوچه خلوت بود .. به خودم میگفتم دلهای سنگی هیجوفت نمی شکنن . از تمام مردای دنیا بدم اومده بود . از خدا خواستم که بیاد یه روزی که بتونم اشک مردی رو ببینم که تقاص من و زنای دنیا رو پس میده .. درد بکشه . بفهمه که ما چی می کشیم .. ولی خدا می دونست که من بد جنس نیستم . می دونست که من دلشو ندارم دل کسی بشکنه .
 -حالا می تونی اشکای منو ببینی . می تونی حس کنی که چقدر عذاب می کشم . می تونی احساس آرامش کنی . می تونی به خودت بگی که به خواسته ات رسیدی . می تونی درد منو ببینی .
 -خیلی وقته که اشکای تو رو دیدم و عذاب تو رو حسش کردم . ولی این خواسته من نیست که تو رنج بکشی . اون روز که خواستم عذاب مردی رو ببینم شاید خواسته قلبی من نبود ولی امروز با تمام وجودم خدا رو فریاد می زنم که تو رو از این درد نجات بده . بهت آرامش بده . اون روی سکه اون روی زندگی و اون  طرف شب سیاه رو هم نشونت بده .
 -بیتا !آرامش من یعنی مرگ .. شاید یک هفته بعد از مرگ .. وقتی که دیگه دور و بر خاک گور من هیاهویی نباشه . وقتی که حس کنم من و خاک تنهاییم .. خیلی دلم می خواد منو یه جایی خاکم کنن که یه درختی هم کنارش باشه .. درختی که یه روزی به دیدن شاخ و برگاش لذت می بردم و وقتی که مردم اسیر ریشه هاش میشم . درخت مرگ و زندگی .. اومده بودم اینجا به خاطر رفتار تندم ازت عذر بخوام ولی ناراحتت کردم .
 -نه فرهاد اگه حس می کنی آروم میشی هر چی دوست داری بگو ..-هرآدمی مشکلات خودشو داره . به خودش اهمیت میده . فقط به خودش . من چه انتظاری می تونم ازت داشته باشم . تمام تلاشمو کردم . دلم به درد میومد . دل آدم چند جور درد می گیره .. یکیش که همون شکسته شدن و یه عذابی بهش چنگ انداختنه و یکی دیگه همون دردیه واقعی که فشار خاصی رو رو قلبت حس می کنی .. شاید باور نکنی  این دوروزه من دستم رو قلب و رو سینه هامه و دارم با نرمش و مالش این دردو کم می کنم . این روزا هر لحظه احتمال داره که آخرین لحظه زندگی من باشه .
 -اون دیگه به دردت نمی خوره .
-می دونم بیتا می دونم . خیلی وقته می دونم .
-پس به امید چه بودی وهستی ؟!
-به امید رویایی که از راه برسه و بگه می تونی رو من حساب کنی.
 -وقتی که از واقعیت دور شی رویاهای تو هم هیچوقت واقعی نمیشن .
 داشتم فکرمی کردم به این عبارت بیتا ولی مغزم دیگه نمی کشید .. -منو به خاطر رفتار امروزم بخشیدی ؟
-تویی که باید منو ببخشی فرهاد . من که نمی دونستم شرایطتت چیه ؟
-حالا خیالم راحت شد .
-چیکار می خوای بکنی .
 -چند روز دیگه هم صبر می کنم . یه مدارک جدید جمع می کنم . دوسه بار دیگه هم به درددل ها و خاطراتش توجه می کنم که دیگه مو لای درزش نره و شاید هم یکی دوبار دیگه شاهد جنایتهاش باشم که این حسرت برام نمونه که چرا فرصتی سه باره بهش ندادم .  و اون وقت طوری تمومش کنم که اونم تموم شه . اونو نمی کشمش .. اون خودش به مرگی می رسه با چشایی باز . من اون روزو می بینم .. من بد کسی رو نمی خوام ولی می بینم  انتخاب آدما رو که اونا رو به کجا می رسونه
 -فربد چی ؟
-واسه یه بچه مادرنداشتن بهتر از اینه که یه مادرکثیف و آلوده داشته باشه .
- خودت چی ؟
-دیگه لبخند رو لبام نمیشینه . واسم دلخوشی نمونده که بخوام دوباره ازدواج کنم . تازه میگن به مردی که زنش مرده زن بدین چون قدر زنو می دونه ولی به کسی که زنشو طلاق داده زن ندین . آخه کسی نمی دونه که زن منم مرده .
 بازم بی اختیار گریه ام گرفت .
 -بیتا من دارم میرم نمی خوام لحظه های تو رو از اینی که هست تلخ تر کنم و تو رو به یاد گذشته هات بندازم .. ازش دور شدم و به سمت درب خروجی پذیرایی رفتم .. وقتی می خواستم از در اصلی خارج شم دستمو کشید و بی اختیاررومو به سمتش برگردوندم . با سکوت نگام می کرد . با چشاش یه چیز خاصی رو می خواست بهم بگه که انگاری با زبونش نمی تو نست . کف دستش هنوز توی دستم بود . یه لحظه  متوجه شدم  که دارم انگشتای فتانه رو حس می کنم ولی یواش یواش آروم گرفتم .
 -من می دونم که فتانه مرده . فرهاد ! تو باید زندگی کنی نشون بدی که با مرگ یکی , دنیا به آخر نمی رسه ... ادامه دارد ...نویسنده ....ایرانی