ابزار وبمستر

ابزار وبمستر

پریان در غربت 53

در فضای داخل کس احساس گرمای شدیدی می کردم . دوست نداشتم از جام پا شم . دلم می خواست حتی وقتی هم که جیمی میاد اونجا  از جام تکون نخورم تا اون خود خواه منو در اون حالت ببینه . واقعا این مردای خود خواه و از خود راضی هستن که زنا رو مجبور به خیانت و دروغگویی و هزار جور حقه بازی دیگه ای می کنن . من که بیشتر از جیمی داشتم با جنس مخالف حال می کردم و اونم فقط دلش خوش بود به این که این چند روزه رو فقط متعلق  به اونم .  مهیار پاهامو انداخت رو شونه هاش اونم از عقب .
-خیلی خوشم میاد . چه حالی میده .
 -صبر کن الان خودمو می کشونم به سمت جلو
 -پس منم  کونمورو هوا میدم به سمت عقب .
-فکر خوبیه . اگه گفتی این جوری چه جور میشه .
-هیچی سر تو میاد رو کون من می چسبه خیلی با حال میشه . 
موهای سر مهیار کونمو قلقلک می داد .
 -جوووووووون مهیار چه حالی میده.
 -جای شوهرت خالی . اونم اگه اینجا بود از سکس گروهی خیلی لذت می برد.
 -اوووووووههههههه اصلا حرفشونزن . اون اگه سر سوزنی بدونه که من  از خط خارج شدم حتی رو سری از سرم بر داشتم کلی ناراحت میشه . اصلا نمی تونه تحمل کنه و فوری  طلاقم میده .
 -معلوم میشه با این همه بر نامه ای که اینجا داشتی هنوزم اونو دوست داری .
 -معلومه . مگه تو همسرت رو دوست نداری ؟
-دارم ولی من و اون چیزی رو از هم مخفی نمی کنیم .
-چیکار کنم مهیار . من الان در یه دنیای دیگه ای سیر میکنم . خودمو هماهنگ کردم که اصلا زندگی در این جا فرق می کنه . خیلی از کارایی رو که در یه دنیا نمیشه انجام داد در دنیای دیگه میشه انجامش داد . حتی شاید در بهشت یه مدتی همه لخت بوده باشن .  اینو میشه از گفتار های کلی و یا اشاراتی که به بعضی چیزا کرده میشه فهمید .
 -نمی دونم چی داری میگی زن ! فعلا که  بهشت لخت من این کون لختیه که وسطش یه کس داغ و خیس رو می بینم .  
-ببین ببین . زبونت رو بکن اون داخل .
 لب و دهنشو از همون پشت روی کسم می گردوند .. هوس کرده بودم که بازم کیرشو بکنه توی کونم . فقط همین چند دقیقه نمی تونست حالمو جا بیاره . من بیشتر از اینا می خواستم که با مهیار حال کنم و اون به من مزه بده .. ولی در همین حال مهدیسو دیدم که سراسیمه خودشو رسوند به ما .
-بچه ها زود باشین دارین چیکار می کنین .
مهیار: همسر گلم من و پریسا هنوز شروع نکردیم .
  حالت ما حفظ شده بود . همچنان سر مهیار از پشت وسط کون و لای پام قرار داشت .
مهدیس : مهیار چقدر این حالت خوشگل و هوس انگیزه ! حالا بذارین بعدا  ..
واقعا لعنت بر این شانس که تازه رفته بودم با این مهیار حال کنم .
 -مهیار جون . بیا لباتو ببوسم . به هتل  بانکوک که رسیدیم جبران می کنم . این جیمی رو ردش کنیم دیگه خودمونیم و خودمون .
یه سر و وضعی طبیعی گرفتیم . با اومدن جیمی سر و کله خواهرام هم پیداشون شد . دیگه تماشای کون لخت اونا با شورت یا بدون شورت فرقی نمی کرد . روی ما به هم باز شده بود و شورت اونا هم معمولا یه نخ نازکی بود که وجود اون شورت هوس بیننده رو بیشتر می کرد . گروه همه دور هم جمع شده بودن . می دونستم جیمی نمی ذاره من اون جا باشم .
مهیار : مهدیس جون . زن خوشگل من .. برو یه ساکی به کیر این جیمی جون بزن  سرحالش کن .  شما خواهرای پریسا جون بیکار نشینین .. پسرا شما هم بیایین . این قسمت از عرشه خیلی وسیعه . چه کیفی داره . هوا داره  گرم تر میشه .. عین اردیبهشت تهران خودمونه . هوایی سالم تر به نسبت خیلی از ماهها .. البته آخرای اردیبهشت نه .
 منم رفتم طرف جیمی . کف دستمو رو سینه  مردونه اش گذاشته و آروم آروم باهاش بازی می کردم . سعی داشتم با تحریک اون کاری کنم که اونو وادار کنم که با موندن من موافقت کنه . ولی ظاهرا تمایلی نداشت به این که  به بدن من دست بزنه . نمی خواست با این کارش بقیه رو تحریک کنه که نسبت به من تمایلی نشون بدن . مرد حسود . فقط می خواست که من با اون باشم . خود خواه دیوونه .  وقتی با ایما و اشاره حالیم کرد که از اون فضا برم و برم یه دوری واسه خودم بزنم اعصابم به هم ریخت . دوست نداشتم حرفشو گوش بدم می خواستم بزنمش .. حتی با چهره ای  بر افروخته سرش داد کشیده و حرفامو به زبون فارسی بر زبون آوردم . -ببینم عوضی هر غلطی که دلت خواست می کنی . جلو چشام میری و با چند تا زن دیگه هستی . اون وقت دوست نداری من در یه کیف گروهی و سکس ضربدری شرکت کنم  ؟
 مهیار : پریسا تو رو به جون خواهرات .. تو رو به جون شوهر و پسرت که عزیز ترین کسات هستند و می دونم دلت واسه اونا یه ذره شده قسمت میدم که امروزه رو کوتاه بیای به بانکوک که رسیدیم هر کاری که دوست داری انجام بده . ما فعلا مهمون اونیم .
-اون باید هوای مهمونو داشته باشه . مهمون نباید که ملاحظه صاحب خونه رو بکنه . رعایت احترام یه حد و اندازه ای داره .
 فکر نکنم جیمی فهمیده باشه که من واسه چی سر و صدا می کنم  تا این که مهیار یه چیزایی بهش گفت اما اون مرد سمج و لجباز انگلیسی گفت که مرغ یک پا داره و من باید غیبم بزنه .. در حالی که لبامو می جویدم از اون جا دور شدم .. یه چند متر که رفتم جلو بر گشتم سمت اونا .. یه سفارشی رو به خواهرا م و مهدیس کردم و دوباره از اونا فاصله گرفتم . هر چند در این پونزده تا بیست متر فاصله می شد بر نامه ها ی سکس دسته جمعی اونا رو دید ولی ترجیح دادم برم به کابین و اتاق استراحت مخصوص جیمی که مثلا برای خودش و ملکه سفرش که من باشم ردیف و مرتب و تمیزش کرده بود . با این بر نامه ای که اون داشت معلوم نبود کی می خواد بیاد سراغ من . با همون حالت کشتی غرق شده ها وارد کابین شدم .. مهندسی که دوست جیمی بود داشت با تاسیسات ور می رفت .. یه نگاهی به تاسیسات خودم کرده گفتم بهتره که با تاسیسات من ور بره . یه جیمی بهت نشون بدم که اون سرش ناپیدا .. جون خودت دوست داری که من فقط به تو بدم . عشوه گری یا همون طنازی رو  واسه  اون مردی که احتمالا هم وطن جیمی بود شروع کردم .. با یه تعجب و حسرت خاصی بهم نگاه می کرد . خمار شده بود . زار می زد .. مرد خوش سر و وضعی بود ولی در اون فضا و این که بخواد با دوست دختر جیمی حال کنه واسش یه رویایی شده بود .... ادامه دارد ... نویسنده .... ایرانی