ابزار وبمستر

ابزار وبمستر

پسران طلایی 87

سینا همچنان در حال ماساژ دادن و ور رفتن با کمر و پشت و شونه های خواهرش بود . گاه دستشو که می رسوند به پهلو های ساناز اون یه تکونی به خودش می داد .
 -ساناز چیه ؟
-قلقلک میاد ولی تو کارتو بکن .
 دختر چشاشو بسته بود . خوابش گرفته بود . 
-ساناز ! این روزا خیلی گرفته ای . ببینم کاری از دستم بر میاد ؟
-نه .. همون که فکرت پیش دخترای دیگه نباشه بهترین کاره .
-چی داری میگی . یه پسر به دنیا اومده تا با دخترا دوست شه ..
-بازم که داری از این حرفا می زنی .
-توهم مثل همیشه به درد من نمی خوری .
-وقتی با یه دختر هستی از یه دختر دیگه حرف نزن ..
منظورساناز از دختر اول خودش بود . وقتی این حرفو زد یه لحظه شرم عجیبی تمام وجودشو فرا گرفته و نمی دونست چه جوری جمله شو اصلاح کنه و از اون طرف هم سینا اولش متوجه منظور خواهرش نشده بود ولی با  چند ثانیه فکر و حرکات و افکاراین روزای ساناز حس کرد که داره به خودش میگه . با این حال دوست داشت بازم با احساسات  اون یه بازی قشنگ راه بندازه . یه نوع بازی که قلب خواهرشو بلرزونه و تشنه ترش کنه .. شایدم  سکس با مادرش اونو کمی گستاخ کرده بود . از صحبتایی که ساناز با رودابه کرده بود این طور بر میومد که اون آمادگی اینو داره که خودشو در اختیار سینا قرار بده .. حالا این حرفا رو  تا چه حد وقتی که دستخوش احساسات بوده زده و این که می تونه ریشه ای منطقی و واقعی داشته باشه رو نمی دونست . ولی خود سینا هم از این بازیها خسته شده بود از این که خواهرش خیلی مراقب اون بود . گاه با التماس و توجه خاصی دور و برش می پلکید .
-ساناز ! اگه تو بخوای شوهر کنی منم این جور سختگیری کنم ؟
-داداش .. این حرفا چیه . کی گفته من همچین فکری دارم . اصلا من هیچوقت نمی خوام از دواج کنم .
 -این قانون طبیعته.
 -تو برام از قانون حرف نزن . تازه سر در نمیارم از کی تا حالا برادر غیرتی دلسوز خواهرش شده ؟
-همیشه دلسوز بوده.
 - حالا در جامعه غربی رو نمی دونم ولی در کشور ما حتی همین جدیدی ها من  نشنیدم و نخوندم که یک برادر این قدر راحت از یه مرد دیگه پیش خواهرش بگه .
-حالا که دیدی ؟ .
-تو یه چیزیت هست . نمی دونم چرا می خوای منو از سر خودت دور کنی . من  از این خونه برم و تو هر کاری که دلت خواست انجام بدی .
-فکر کردی حالاشم نمی تونم ..
 سینا در حالی که حرف می زد و به حرفای خواهرشم توجه داشت همچنان دستاش کار می کرد .
-تو خیلی کارا می تونی بکنی .
-چیه خواهر نازکدلم . بازم بغض کردی . فدات شم . نمی خواستم ناراحتت کنم .
-دارم خفه می شم این تی شرتو از سرم  درش بیار .
 -الان اگه مامان بیاد پدرمونو در میاره . چند سال پیشو یادت میاد ؟ .
-مگه میشه یادم بره . هر لحظه شو . اون روز چقدر عصبی شد مامان .
 -آره ساناز جون . اونم حق داره . حالا نگاه کن من داداشتم و الان نیمتنه ات برهنه شده ..مامان اگه بیاد داخل ما رو ببینه باید فکرای بد بکنه ؟ یا اگه الان کنارت دراز بکشم و نازت کنم و تو سرت رو بذاری رو سینه ام .. اون اگه بیاد و ما رو بینه باید فکر کنه من و تو دوست دختر و پسریم ؟
-حالا چی شده از این حرفا می زنی .
-هیچی می خواستم از روابط صمیمانه بین خودم و مامانم و خودم و تو بگم  که یه سری مسائل باید بینمون حل شه  ساناز احساس کرد که تمام بدنش داغ شده . منتظر بود که سینا دستشو برسونه پایین تر و سینه هاشو لمس کنه . می دونست که این انتظار رویایی بیش نیست . اون که همش داره از صمیمیت حرف می زنه . این صمیمت به جای خود .. فعلا به دردش نمی خورد . دوست داشت فقط برای چند لحظه مثل اون وقتا که بچه بود و سینا بی اراده و بدون منظور دستشو رو سینه هاش می ذاشت بازم این کارو بکنه . اگه اون این کارو بکنه بعدش چی میشه .. سینه های ساناز به تشک چسبیده بود . نمی دونست که برادرش تا چه حد به دستاش توجه داره . ولی دل به دریا زد و خیلی آروم و لاک پشتی دستشو رسوند به سینه اش و اونو مایل به قسمت بیرونی کرد که داداشش اونو ببینه .. سینا این حرکتشو ندید . ولی لحظاتی بعد سینه هاشو دید که از پهلو ها زده بیرون . یه نگاهی بهشون انداخت . نوک تیز و تازه این سینه ها وسوسه اش کرده بود .
 -ساناز حالا پاشم ؟
-نه تازه دارم گرم میشم . خسته شدی ؟
 -اگه مامان بیاد ؟
-نه اون وقتی میره خرید به این زودی ها نمیاد . خیلی وسواسه .
-تو از کجا می دونی.
 -نا سلامتی دخترشم دیگه .
-ناز دخترشو بخورم ..
 دختر به خودش گفت کاش راستی راستی نازمو می خوردی .. سینا دلش می خواست یه ناخنکی به سینه های ساناز بزنه ولی از عکس العمل خواهرش هراسان بود .. با این حال خیلی آروم انگشتاشو به نزدیکی سینه ها رسوند . هر دو طرفو با هم .. دل تو دل ساناز نبود .. لعنتی برو پایین تر و نترس من می خوام .. می خواست بگه داداش اگه دوست داری می تونی بری پایین تر ولی روش نشد ..... ادامه دارد ... نویسنده ... ایرانی