ابزار وبمستر

ابزار وبمستر

هایکو و کاریکلماتور به قلم ایرانی 1

بر سفره ابرها می نشینم تا تازه ترین آبهای روزگار را بنوشم.
مرادرقفس عشقت زندانی کن تا باهم پروازکنیم .
آهای آدمهای زنده ! مزارم را سنگ اندود کرده اید؟! اما این بن بست زندگی نیست .
آخر ندانستم کلاه برداری با کلاه بر سر گذاشتن (کلاه گذاری )چه تفاوتی(تضادی ) دارد ..

ایـــــــــرانی
نپندار که با شوت شدن خار خواهی شد توآن توپ توپی هستی که بالاخره گل می شوی ... ایــــــــرانی 
قلبم رانشکن به خدا نمی خواهم شکستنت راببینم ....ایـــــــــرانی
آینه را می شکنم تا بتوانم خود را بهتر ببینم ....ایـــــــــرانی
راستی می دونستین تنبلا باهوشن ؟ اینو کدو تنبل بهم گفته ....ایــــــــــرانی
به زیر پایم می نگرم تا آسمان را ببینم . آسمان هم به زیر پایم (پایش )می نگرد . ...ایــــــــــــرانی
خواب به آستانه چشمانم رسیده است . درپلک هایم را می زند .دربسته می شود . خواب وارد می گردد ... ایـــــــــرانی خواب آلود
زمین تشک ماست و آسمان لحاف ما . ای آن که بر تشک آسمان غنوده ای بی لحاف سرما می خوری ..ایـــــــرانی
پای برهنه ام را درکفش کسی نمی کنم ..جوجه ای هستم که نمی گویم مرغ همسایه غاز است ....
فردا یعنی روزی که هرچه بدوی به آن نخواهی رسید ...ایــــــــــــرانی
اگرچوب عشق را بخوری بهتر از آن است که عشق را باچوب بزنی ..ایـــــــــــرانی
من آن همه چیز بی چیزم که می خواهم بی چیز همه چیز باشم ....ایــــــــرانی
کسی مرا برای من نمی خواهد .. کسی مرا برای خود نمی خواهد ..کسی مرا برای (به خاطر) خدا نمی خواهد ..بهتر است بروم کشکم را بسابم ....ایــــــــــــرانی
خون دل کسی را نخورده ام اما از بس خون دل خورده ام سیر شده ام . ...ایــــــــــــرانی 
عاشق تر از خورشید نمی بینم . می میرد تا مرگ زمین را نبیند ...ایـــــــــرانی
وقتی که مرگ عشق از راه برسد عشق مرگ را در آغوش خواهم کشید ...ایـــــــــــــرانی
اندوه جاودانه من ! در آغوشم گیر .. رهایم نکن . جز تو چه کسی به من وفادار خواهد ماند ؟! جز تو چه کسی لبانم را خواهد بوسید ؟! جز تو چه کسی با من از شادیها خواهد گفت؟! ....ایـــــــــــــرانی
بر غمهای زمانه می خندم چوب شادیهایم را لای چرخ فلک می گذارم تا فلکش کرده باشم ... ایــــــــــــرانی
قلبم را به تو سپرده ام . نپندار که بی دل شده ام ..من که رهایت نکرده ام ....ایــــــرانی
دیگر آتش نگاه تو مرا نمی سوزاند . مدتهاست که خاکسترم کرده ای ... ایـــــــــــــــرانی
آمده بودند تا گل نیلوفری را از کنار مرداب به گلستانی ببرند .. نیلوفر گفت با شما نمی آیم ..کدامین شهبانو را دیده ای که تاج بر زمین بگذارد و کنیزکی گردد ..(شود )!...ایـــــــــــــرانی
پنداشتم که باران .. غمهایم را خواهد شست . ندانستم که که غرش آسمان صدای خنده های ابر های غم می باشد .... ایــــــــــرانی
سکوتم را شکسته ام بعد (پس )از آن که سکوت ..مرا در هم شکست ...... ایــــــــــــرانی
رشته هایم همه پنبه شده اند .. حتی دیگر خواب پنبه دانه را هم نمی بینم .. ایـــــــــــرانی
برامواج بلند دریای زندگی نشسته بودم ..چه لذتی داشت دیدن .. آرمیدن ونرسیدن . کاش طوفان دریا مرا به زندان طوفان (طوفانی ) ساحل نمی سپرد .... ایـــــــــــــــرانی
دندان های اسب پیش کشی را شمرده ام یکی ازآنان با کامبوزیت نوری پرشده است .. 
مارخورده ام تا افعی شده ام .. نمی دانم برای آدم شدن چه باید بخورم !
با نگاه سنگی خود شیشه قلبم را شکسته ای . فدای پلکهایی (یت ) شوم که به روی من نبسته ای ..
از قورباغه ای پرسیدم چرا وقتی آب سر بالا می رود دیگر ابوعطا نمی خوانی ؟! گفت اگر بخوانم محارب با خدایم می خوانند ....ایــــــــــرانی 
وقتی آب سر بالا رود صاحبخانه پررو یقه دزد را می گیرد .. قاضی ..عادل می شود ..هاله نور بر سر کور می نشیند ..اما باز هم پرتقال فروش از سوراخ موش ..بیرون نمی آید .....ایــــــــــرانی
به حال زمانه نخند که اوبا شروع گریه های تو بر تو خندیده است .... ایـــــــــــرانی
می خواهی عشق را به بازی بگیری ؟! یعنی نمی دانی که حتی پیش از تولدت هم بازیچه عشق بوده ای ؟!...ایــــــــــرانی
لبانت را با لبانم می بندم تا با سکوت زبان عشق فریاد قلب عاشقت باشم ... 
در آرزوی شکستن چرخ زمانه نباش .. تو از آغاز پیاده بوده ای ....ایـــــــــــــــرانی
چه زیبا بود پرواز در آسمان رویایی عشق ! نمی دانستم که روزی بر زمینم خواهی زد .. ..ایــــــــرانی
برصفحه شطرنج روزگار ..نه فیلی مانده نه اسبی..نه وزیری .. نه سربازی نه رخی ازنگار ..مات شدم از شاه مات مانده درفرار .... ایــــــــرانی
می دانی اشک باران برای چیست ؟!آخر اونمی خواهد زندانی زمین باشد .... ایـــــــــــــــرانی
اشک چشمانم را به تو باخته ام .. حالا(حال ) با خون دلم می گریم .... ایـــــــــــرانی
روزگار چون یویویی مرا به بالا و پایین می برد ..نمی دانم نخش کی پاره خواهد شد .... ایــــــــــــــرانی
جز عنکبوت(عنکبوت زندگی )کسی دوستم نمی دارد ..آن چنان عاشقانه در آغوشم کشیده که از تارهای تنیده آن گریر و گزیری نیست .... ایــــــــــرانی
بارها ازخواب بیدارشده ام اما هنوز چشمان خود را باز نکرده ام 
(بارها چشمان خود را باز کرده ام اما هنوز از خواب بیدارنشده ام )
بارها بیدارشده ام اماهنوز چشمان خود را بازنکرده ام . 
(بارها چشمان خود رابازکرده ام اما هنوز بیدارنشده ام )

ایـــــــــــــرانی
هرگز ناتوانی کسی را به رخش نکش .. یک سوزن به خود یک جوالدوز به دیگران(کنایه از ناتوانی تمام انسانها ) .....ایـــــــــــرانی
مشک آن است که خود ببوید و خود نگوید .....ایــــــــــرانی
فکر کردی دیوانه ام که با طناب پوسیده تو به چاهی بروم که در آن آبی نیست ؟! ...... ایـــــــــرانی
دیوانه ای دیوانه ای را دید و خوشش آمد . ندانستم ازکجا دانست که او دیوانه است و به مانند او می اندیشد ......ایــــــــــــــرانی
ای نسیم بهاری بر من بنواز ! از نوازش (سیلی ) طوفان زمانه آزرده ام ....ایــــــــــرانی
کاش بین من و تو دیواری ازفاصله بود تا آن را می شکستم و درآغوشت می کشیدم .(دریک عالم بودن )..ایـــــــــــرانی
نمی دانم چرا کمر سرو شکسته است ؟! مگر باز هم بر پیکر آزادی تازیانه (شلاق ) زده اند ؟!....ایـــــــــــرانی
دیگر ناله نی را نمی شنوم . آخر سرنوشت هم از جدایی ها به تنگ آمده است ..... ایــــــــــرانی
نمی دانم این ازدنیای بی رحمی هاست یا مهربانی ها ..که این روز ها کبوتر با باز پروازمی کند ...ایــــــــــرانی
دیگر نمی دانم از چه سخن بگویم ؟!. اگر می توانی سر نخی بده تا با سوزن مشکل گشا زبانم را به جفت لبانم بدوزم .... ایــــــــــرانی
صورتم را تراشیده ام . ریشم زخمی شده است . خود تراشم از غصه خود را تراشیده است ..... ایـــــــــــــــرانی
گفتم جایی هست برای پناه بردن که من خدا را نبینم دستش به من نرسد و این قدر دستور ندهد ؟ خندیدو گفت آری برو به جایی که خدا نباشد ...ایــــــــــــرانی
آیا می شناسید زنی را که دریک زمان هم با حجاب باشد و هم بی حجاب ؟ درست حدس زده اید .. همسایه بالایی مون ... خورشید خانوم .... ایـــــــــــــــرانی
بگو ای باده بر لب باد در سر ....بگو ای بی ستاره شوم اختر .....
ای آن که پرده غرور بر دیدگانت کشیده ای ! مریدانت کجا هستند که من با بندگان (بندگی ) خود خدایی می کنم ...... ایـــــــــــرانی
برایم فرقی نمی کند که در آسمان باشم یا در زمین ..می خواهم که با تو باشم ... ایــــــــرانی
ازدیوار صاف وبلند بالا می روم تا به تو یار بلند بالای خود برسم... ایــــــــــرانی
بزن ای تارزن ! که تارموهای او چشمانم راتارکرده است .... ایــــــــــرانی
درآسمان وجودت غرق شده ام می خواهم در دریای لایتناهی عشق تو پروازکنم .... ایـــــــــــرانی
چراغم ؟! چراغم را با با آتش عشق خود روشن گردان (کن ) تا غمها را بسوزانم ...ایـــــــــــرانی
ماهی درخشکی شنا می کند .
من دربستر دریا به خواب می روم .
شوهر آهو خانوم زایمان کرده است .
دایی جان ناپلئون رهبر شده است .
مش قاسم را رئیس جمهورش کرده اند .
کوسه مهربان ریش درآورده است .
آخوند عبا و عمامه اش را به آتش می اندازد .
پولدارها پول هایشان راقسمت می کنند .
خارها نمی خراشند گلها فیس نمی فروشند .
به مجلس عروسی شیرو آهو دعوت شده ام .
عروس مهریه نمی خواهد .
محله برو و بیا را قبرستانش کرده اند .
سرآشپز کوچه پیتون پلیس در آش خود سیرداغ نمی ریزد .: 

قسمتی ازیاد داشتهای دیوانه ای قبل ازدیوانگی 


ایــــــــــــــــــــــــرانی
چشمانت را ببند . از تیر عاشقانه نگاهت می ترسم .. می ترسم بر فلبم بنشیند جانم را بگیر د .. جانم فدای یک تارموی نو باد که تحمل دیدن آن را ندارم که مروارید چشمان زیبایت (اشکهای سوگواری ) را خرج من سازی .... ایـــــــــرانی
بالالایی شیرین تو به خواب می روم . کاش بیدار بودم و می دیدم که چگونه خفته ام تا به خواب شیرین دیگری بروم ....ایـــــــــــــــــرانی
آن روز که دیوانه وار دوستم می داشتی دوست نمی داشتم که بگویی دوستت می دارم .. حال که عاقلانه .. دوستم نمی داری تشنه شنیدن دوستت دارم گفتن هایت هستم : یک مغرور شکسته غرور ..

ایــــــــــرانی
خورشید بی پرده خواهم شد تا نور را باورکنید ....ایـــــــــــــرانی
سرم را بر سنگ (سنگت ) می زنم که چرا سنگت را بر سینه نزده ام مادر ........ایــــــــــــرانی
افسارت را به دست اسبی نسپار که جز افسارگسیختگی نمی داند ....ایـــــــــــــرانی
برجان عشق جامه تزویر کشیده اند آینه را بشکن تا ببینی که آن سوی آن هیچ نمی بینی ...ایـــــــــــرانی
روزگاری بود که عاشق شدن چرا نداشت عشق از آن گرسنگان بود اما امروز ..هستند گوسپندان روبه صفتی که به چرا می روند و از سر سیری و بی چون و چرا سخن از عشق می گویند ... ایـــــــــــــــــرانی 
اشکهای مادر به صدف قلب من می نشیند .دوستت دارم مادر ! مروارید نمی خواهم ..لبخند طلایی تو را می خواهم..... ایـــــــــــــــرانی
آن قدر تلخی بی ایمانی چشیده ام که شیرینی ایمان دلم را نمی زند ... ایــــــــــــــــرانی
بیشتر انسانها وعاشقان دموکراسی فکر می کنند که می توانند بهترین زندانبان آزادی باشند ..... ایـــــــــــــــــرانی
عشقبازی کن اما با عشق بازی نکن ! ...ایــــــــرانی
چقدر دوست می دارم گلهایی را که خارهای باغبان را دوست می دارند .
چقدر دوست می دارم گلهای آتشین گریزان از آتش حسد را که با هستی خورشید سوزان عشق زنده اند(می سوزند )
تو را گل تر از گل واژه هایم می دانم ..گل واژه های بی خاری ندارم اما گل بی خاری هست که نمی خواهدخارهای گل واژه های خاردارم را ببیند . 
چقدر دوست می دارم آن چه (که ) را که دوست دوست می دارد ..آخر دوست.. اورا هر آن چه که اوست دوست می دارد .. 
چقدر دوست می دارم تو را در آن مقصدی ببینم که دوست می داری . راهرو یکیست رهروان بسیارند. 
چقدر دوست می دارم به خواهرم .. به دختر حوا بگویم که برادرانه دوستش می دارم ...ایـــــــــــــــرانی