ابزار وبمستر

ابزار وبمستر

لز استاد و دانشجو .. عروس و مادر شوهر 31

ماریا کاملا مراقب حرکات  پاها ی کارینا بود و به خوبی می دید که اون چقدر از این حرکات خوشش میاد ... و با توجه به این که می دونست شوهرش کامبیز هم در ماموریته و بیشتر احساس نیاز می کنه می دونست که چطور با اون کنار بیاد وسر حالش کنه . . کارینا کسشو با فشارمی کوبوند به دهن ماریا ...
کارینا : اوووووووووخخخخخخخ بازش کن . بازش کن .. شکافمو بازش کن . گازش بگیر ...
موهای بلند ماریا اسیر دستان کارینا شده بود .. طوری که ماریا از این نوازشها و حتی مو کشیدنهای کارینا لذت می برد و دوست داشت که اون بیشتر به این کارش ادامه بده .کارینا حس می کرد که لز با مادر شوهرش اونو بی پروا کرده . و از طرفی رفتار گرم و نرم و مناسب ماریا که اونو تا حدود زیادی مثل خودش می دید حس اعتماد و اعتماد به نفس خاصی رو  درش به وجود آورده بود که بتونه راحت تر خودشو در اختیار اون بذاره و با اون لز کنه . کارینا دست و پاهاشو به دو طرف باز کرد ..صورت ماریا و کارینا روبروی هم قرار گرفته بوئد . کارینا طاقباز کرده و ماریا روش قرار داشت . طوری چش تو چش هم دوخته بودند که هر کدومشون فکر می کردند که  با نگاهی عاشقونه به شوهرشون خیره شدن و یه حس عاشقونه ای در اونا زنده شده . حسی که نمیشه اونو با حس دیگه ای جز همین حس لطیف لز سنجید . لبهای ماریا رو لبای کارینا رفت و آروم اون لبا رو بست ..  و حالا کس اون دو زن روی هم قرار داشت . کارینا دستاشو دور یکی از سینه هاش قرار داد و اونو به سینه ماریا مالوند ... لباشو خیلی آروم باز و بسته می کرد و همراه با بوسیدن لبای طرفش صورت و گونه های اونو هم می بوسید . حالا این لبهای ماریا بود که حرکتشو به سمت پایین آغاز کرده بود .... شونه  و گردن کارینا رو غرق بوسه کرده بود . کس کارینا داغ داغ داغ شده بود  شده بود .  ماریا با تمام وجود و عشقش  خودشو به کارینا چسبونده بود و دوست داشت کاری کنه که اون دختر دیگه ترسش بریزه و از این که با کسی غیر از مادر شوهرش لز کنه استرس نداشته باشه . در لز بینی هر چقدر تعداد افرادی که باهاش لز کنن ببشتر باشه جسارت بیشتری در اون شخص به وجود میاد و می تونه خیلی راحت تر با افرادی با روحیات مختلف بر خورد ... ماریا هم از اخلاق و رفتار و مظلومیت کارینا خوشش اومده بود و اونو مثل خودش می دید . می دونست که می تونن خیلی با هم جور باشن . ولی اونا به یه سفری می رفتند که معلوم نبود سه تفنگدار چه خوابی واسه اونا دیده بودند . ولی اینا هیچ مهم نبود .. و کارینا هم به خوبی می دونست که با این شرایط دیگه عاملی نمی تونه وجود داشته باشه که سحر از اون به نفع خودش استفاده کنه . کیمیا و مهوش هم رو کاناپه و دست تو کمر هم در حال ور رفتن با هم بودن ..
 کیمیا : دلم خیلی شور می زنه . نمی دونم چرا ..
مهوش : من به عروس خودم و کارش اطمینان دارم ..
کیمیا : منم به عروس خودم اعتماد دارم .
 دو تا مادر شوهر طوری با هم حرف می زدند که انگاری یه عروس و دوماد رفته باشن به حجله گاه و اونا در این فکرن که بالاخره داماد تونست از مرز رد شه یا نه ؟  پوست لطیف کارینا, ماریا رو وسوسه اش کرده بود . دیگه وقتش بود فشار عملیات رو زیادش کنند . 
 مهوش : می شنوی ؟ قربونش برم . صدای ماریا جونم در اومده . اون دو تا دارن با هم حال می کنن . خیلی داره بهشون کیف میده . می دونستم . می دونستم ماریا کارشو خیلی بلده .  
کیمیا که حس می کرد اعصابش خیلی آروم تر شده گفت  اتفاقا من خودم کارینا رو ردیفش کردم . خیلی سر سخت بود . اولش احساساتی شده بود . طوری نا امید شده بود که ترسیدم نکنه بخواد  پاشو از خونه و زندگی ما بکشه بیرون . حالا خودم به درک جواب این کامبیز رو چی می دادم .  خیلی دوست دارم برم ببینم چیکار دارن می کنن . مهوش : بهتره که خلوت اونا رو به هم نزنیم . البته ماریا که واسش مسئله ای نیست چون خودت که با هاش بودی و قلقشو داری و اون ازت خجالت نمی کشه ولی شاید کارینا هنوز عادت نداشته باشه . خب من و تو می تونیم یه چشمه شو همین حالا نشون بدیم .
کیمیا : باشه هر چی تو بگی . ما تا حالا خیلی نشون دادیم . اینم روش . هر بار که می خوایم نشون بدیم حس می کنم تازه اولین باره که می خوایم نشون بدیم . خیلی عالیه ... کارینا از جاش بلند شده یود .  ماریا کف دستاشو رو قفسه سینه کارینا به آرومی حرکت می داد و به سینه هاش که می رسید خیلی آروم با نوکش بازی می کرد . 
کارینا : اووووووخخخخخ ماریا جون فدات ... می خوریش ..بخورش ..
 ماریا : کستو یا سینه هاتو
کارینا : اول سینه هامو ... 
ماریا : می خوام هر دو تا رو با هم داشته باشم . .... ادامه دارد .... نویسنده .... ایرانی