ابزار وبمستر

ابزار وبمستر

نگاه عشق و هوس 51

سارا می دونست که لبخندی رو لباش نقش بسته که به این سادگی ها محو نمیشه .  دوست داشت که عشقش در اون لحظات بیدار شه و حس اونو درک کنه . باهاش همراهی کنه . احساس اونوبفهمه  . شب و روز همچنان در حال عشقبازی بودند . شاید هم سپیده محصول مشترک اونا بود . چقدر آرامش شبو دوست داشت . می دونست این آرامش شاید که محصول نا آرامی های زیادی باشه .. و در سر زمین های بسیاری هستند آدمایی که در همین لحظات نگاهشونو به ستاره ها دوخته  به فردای خودشون فکر می کنند . اونا در جستجوی خوشبختی ان . این که آدما بخوان به خوشبختی برسن شاید کار زیاد سختی نباشه .. راهشم زیاد سخت نباشه . ولی این که بخوای در کنار خوشبختی بمونی و کاری کنی که اون ازت دور نشه عاشقت شه این مهمه . این که بتونی فردای خودت رو بهتر از امروز احساس کنی . خوشی ها واست یکنواخت نشه . چی می تونه تو رو به آینده امید وار کنه ؟ سبب شه که از لحظات زندگی استفاده کنی ..  یه نگاه سارا به چشای بسته سعید بود و یه نگاهش به آسمون . به فضایی آروم .. که مدتها بود این جور نگاش نکرده بود . حالا تمام این ستاره ها دیده بودند که اون چه جوری با سعید عشقبازی کرده . چه جوری جسم و روحشو تسلیم اون کرده . حتی فرشته ها هم شاهد این کارش بودند . نه .. نهههههههه سارا . این نمی تونه گناه باشه که تو خودت رو تسلیم کسی کردی که دوستش داری و بدون اون نمی تونی نفس بکشی . انگار تیغه های آفتاب قلب تیره آسمونو روشنش کرده بودن . دیگه سپیده اون حال و هوای  دقایق پیش رو نداشت . سارا منتظر خورشید بود . خورشید ی که از راه برسه  تا تابش نور عشقو با لذت  بیشتری حس کنه . خودشو  بیشتر به بدن سعید فشرد . بازم شروع کرد به نوازش سعید و  بوسه هایی آروم از لب و صورتش برداشتن . خورشید کمی بالا آمده بود . مثل عروس پشت پرده ناز می کرد . می خواست که آروم آروم خودشو نشون بده .بالاخره خودشو نشون داد . حس کرد که شب دیگه رفته . آهههههههه نههههههههه دوست نداشت که حتی یک روز از هفت روزی رو که با سعید می گذرونه به این سرعت گذشته باشه . لحظات خوشی رو با اون سر کرده بود ولی انگار همه اینا در یک دقیقه گذشته بود . نهههههه یعنی شش روز دیگه هم به همین صورت می گذره ؟ چقدر آسمون زیبا بود . ستاره ها ها رفته بودند . هوا روشن شده بود . بدون لکه ای ابر .. یواش یواش صدای رفت و آمد های مردم و ماشینها بیشتر شنیده می شد . روز دیگه ای شروع شده بود . ولی برای سعید و سارا فرقی نمی کرد . اونا در بهشت خونه خودشون بودند . خونه ای که واسشون حکم بهشتو داشت . چه می خواست شب باشه و چه روز . خونه واسشون روشنی عشق و هوسو به دنبال داشت .  ستاره ها حالا رازشو می دونستند . خورشید هم می دونست و آسمون آبی . هوس عشقبازی و بوسیدن سعیدو داشت . سارا حس کرد که  بدنش کمی خفه و عرقی شده .دوست داشت واسه عشقش تمیز باشه .. تمیز و خوشبو .. حتی مختصر بوی نا خوشایند رو هم نمی تونست تحمل کنه . دوست داشت وقتی که سعید چشاشو باز می کنه یک سارای تر و تازه و تازه از حموم اومده و خوشبو و  نرم و لطیفو در آغوش داشته باشه . تصمیم گرفت که بره و یه دوشی بگیره . خیلی آروم خودشو از سعید جدا کرد و رفت به سمت حموم . . دوست داشت که سعید هم اونو همراهی می کرد و با هاش میومد . کاش میومد .. ولی اون باید استراحت می کرد . استراحت واسش  خیلی خوب بود . می تونست بعدا بیشتر بهش برسه .  رفت زیر دوش .. آب با فشار به روی سرش می ریخت   ..  سارا به آرومی به بدنش دست می کشید .. و تصور اونو داشت که سعید د اره این  کارو براش انجام می ده .. از تماشای اندامش لذت می برد . خودشو می  ذاشت جای سعید که اون  از دیدن سارا چه حسی بهش دست میده و به چی فکر می کنه . سرشو بر گردوند . به باسنش نگاه می کرد .. به قطرات آبی که روی باسنش می ریخت و پوستشو براق تر نشون می داد . به نوک سینه هایی که اسیر لبان عشقش شده و سستش کرده بود . و به بدنش و به سارایی که تونسته بود بدون این که بخواد سعیدو جادوش کنه . جادوی عشق .. حتی هوس هم غرق و تسلیم جادوی عشق بود .. آخخخخخخخخ سعید عزیزم عشق من کاش که این جا بودی ...
 اون طرف سعید بیدار شده بود .  برای لحظاتی به این فکر می کرد که این جا کجاست . چرا کاملا بر هنه روی تختی قرار داره که تخت اون نیست .. چند ثانیه نکشید که فهمید این همون  شیرین ترین رویای زندگیشه که به واقعیت پیوسته .. صدای شیر آب متوجهش کرد که سارا رفته به حمام . تصمیم گرفت که بره پیشش .... ادامه دارد ... نویسنده ... ایرانی