ابزار وبمستر

ابزار وبمستر

استاد عشق 3

اون روز فرشته بهترین نمره رو به سروش داد .. حس کرد یکی پیدا شده که شاید بهتر از اون بنویسه . بهتر از اون عشقو درک کنه .. حس کرد که نباید در مورد آدما قضاوت عجولانه ای داشته باشه . با این حال سعی می کرد نگاهشو زیاد متوجه سروش نکنه . شاید این از عادت این پسر بود که این جوری به یه جایی خیره می شد . شاید منظور خاصی نداشت . اون که چیز خاصی ازش ندیده بود .. .. سروش کارمند اداره آموزش و پرورش بود .. مدرک لیسانس می تونست واسش یه ارتقاء شغلی رو به همراه داشته باشه . حقوقشو زیاد کنه . از طرفی اون از بچگی عاشق نویسندگی  بود .. به اون صورت که بخواد با دختری دوست باشه و رابطه و پیوندی عاشقونه باهاش ببنده کسی در زندگیش نبود .. یه آپارتمان کوچیک از خودش داشت  که اونو هم به کمک پدرش و وام بانکی تهیه کرده بود . با این که خونواده ازش می خواستن که ازدواج کنه  و چند دختر به دید خودشون مناسب رو هم بهش معرفی کرده بودند ولی سروش قبول نکرده بود .. اولین بار که استاد فرشته رو دیده بود محو چهره زیبای اون شده بود .. دختری با قدی متوسط .. هیکلی نه درشت و نه لاغر .. شاید اگه کفش اسپورت پاش نمی کرد قد بلند تر نشون می داد . چادر مشکی بلند و مقنعه ای که یه وجهه خاصی بهش داده بود . صورت گرد و بینی قلمی و لبهای کوچولوش یه حالت خاصی داشت که سروشو به فکر فرو برده بود که اونو قبلا کجا دیده .. خیلی زود متوجه شد که اونو جایی ندیده .. اون شاهزاده رویاهاش بوده .. وقتی کتابای قصه ای می خونده که در آرشیو بابا بزرگش بوده  و حالا دیگه از این کتابا ی عشق و عاشقی واسه کودکان چاپ نمی کنن همیشه خودشو یه شاهزاده ای فرض می کرده که عاشق شاهزاده خانومی میشه با فلان تیپ و چهره .. حالا که خوب به فرشته نگاه می کرد حس می کرد که اون همون شاهزاده خانوم قصه هاشه . همون دختری که می تونه عاشقش باشه . می دونست که این روزا دیگه این جور عاشق نمیشن . .. می دونست که عشق در یک نگاه یا با یک نگاه این روزا رنگ و بوی هوسو پیدا کرده . با این حال دوست داشت یه جورایی خودشو قانع کنه که استاد فرشته همون شازده خانوم خوشگل و قشنگ قصه هاشه .. یواش یواش یادش اومد که گاهی هم خودشو می ذاشت جای یه پسر فقیری که عاشق اون شازده خانوم میشه . اون پسر فقیر ثروتی نداشت جز قلب و پاک عاشقش . جز یه حس وفاداری .. قصه هایی بود که آخرش پسر فقیر به شازده خوشگل و مهربونش می رسید . شازده خانومی که عاشق اون پسر فقیر می شد حتی نازشو هم می کشید .. سروش حالا بیش از اون که خودشو شازده پسر حس کنه یک پسر فقیر می دید ..دانشجوها واسه استادشون یه احترام خاصی رو قائل بودن . سروش حس کرد که مهم ترین عاملی که اونو وادار می کنه کاری کنه که از بقیه دانشجوها بهتر و بیشتر خودشو نشون بده استاد فرشته هست . هرچند همه درسا رو با فرشته نداشتند ولی اون می خواست خودی نشون بده .. سر هر مسئله ای وارد بحث می شد  اون از هر فرصتی استفاده می کرد تا استاد فرشته حس کنه که بیشتر می تونه روی اون حساب کنه .. سعی می کرد در مورد هر موضوعی که می نویسه عناصر خیال رو به بهترین شکلی وارد کنه . سروش شهزاده قصه هاشو خیلی زیبا می دید . زیبا و مهربون .. با این که اون اسیر چادر مشکی و مقنعه بود ولی فوق العاده زیبا نشون می داد . فرشته هم مراقب حرف زدنش بود .. سروش وقتی که مطالب عاشقونه  و احساسی شو واسه فرشته می خوند و تفسیر می کرد سعی می کرد این کارو با احتیاط انجام بوده . طوری یه سری مسائلو رعایت کنه که  از خط قرمزها خارج نشه .. .. یه روز ماشین استاد خراب شده بود . نمی شد اونو حرکتش داد .. فرشته هم عجله داشت . اون روز سروش اونو به خونه اش رسوند .... بین راه این فرشته بود که سر صحبتو باز کرده بود .. سروش می دونست که فرشته شوهر نداره . حتی شماره موبایل اونو هم می دونست . اینو از یکی از دوستاش گرفته بود که مسئول پرونده های دانشگاه بود . چند روز بعد روز زن بود .. دانشجویان دوست داشتن یه هدیه ای واسه استادشون بگیرن .. دسته جمعی یه قرآن نفیس , یه دسته گل و یک جعبه شیرینی تقدیمش کردند ..
 -مگه  وقتی ازم پرسیدین که من چی دوست دارم نگفتم سلامتی شما رو می خوام ؟
یکی از ته کلاس گفت
-استاد درسته ولی این هدیه دسته جمعی بود .. فرشته هنوز پیام سروشو که به موبایلش فرستاده بود نخونده بود .. ... ادامه دارد ... نویسنده ... ایرانی