ابزار وبمستر

ابزار وبمستر

مردان مجرد , زنان متاهل 29

بهنام خوشی و لذت رو با تمام وجودش حس می کرد . حالا اون داشت به این فکر می کرد که چطور پاش باز شده به اون مجلسی که تملام زنانش متاهل هستند . اون لذت می برد از این که زنی شوهر داشته باشه و باهاش سکس کنه . یه حس خوبی بهش دست می داد . چون می تونست اون زنو شکارش کنه ... زنی رو که در ظاهر به مرد دیگه ای وابسته بود ولی نیازشو می خواست از اون تا مین کنه . این حس اعتماد به نفسی بود براش .
 بهجت : تو همیشه هر کاری رو که خواستی کردی .. کاراتو پیش بردی .. حرف حرف تو شد ..
 بهنام : ولی این یادت باشه که نتونستم تو رو نگه داشته باشم .. نتونستم کاری کنم که پیش من بمونی .. اگه دوستم  می داشتی می موندی ..
بهجت : که منو بدی به دست این و اون ؟ که آواره خیابونام کنی ؟ که معتادم کنی ؟
 بهنام : مگه من خودم معتادم که داری این حرفا رو می زنی ؟
 بهجت : نه منظورم این نبود . من تا کی می تونستم توی خونه بابام زندگی کنم . یک زن نیاز به یک سر پرست داره . ولی تو که آدمی نبودی بخوای خودت رو پای بند من کنی ..
بهنام : نمی دونم دیگه به تو چی بگم . از دست تو دارم دیوونه میشم .. حالا چه حسی داری ..
 بهجت : حس خیلی چیزا رو . یادم میاد اون وقتا که عاشق هم بودیم از این که یه پسر دیگه ای بیاد و ما رو با هم ببینه یا بدونه که ما عاشق همیم یه حس عجیبی بهم دست می داد . حس می کر م که دچار شرم و خجالت خاصی شدم . شاید نمی خواستم این حال و حالتمو باور کنم . و نمی خواستم که یکی دیگه نظر عجیبی راجع به من داشته باشه . فکر کنه که من دختری هستم بوالهوس ...
بهنام جدی میگی ؟
 بهجت : جون تو .. ولی حالا امروز دیگه تو خط بطلانی بر تمام این عقایدم کشیدی ..
بهنام : و حالا داری لذت می بری از  این که  داری از دو نفر لذت می بری ..
 بهجت : و شاید هم از این که دارم به دو نفر لذت میدم . این نهایت آرزوی یک زنه که بدونه دیگران رو می  تونه راضی نگه داشته باشه . ولی وقتی که پای عشق باشه اون وجودشو جسمشو مثل روحش تسلیم یک نفر می کنه . حالا من امروز خودمو تسلیم خیلی چیزا کردم . تسلیم عقایدی که شاید تا حالا بهش اعتقادی نداشتم . یا این که نمی تونستم خودمو با هاش هماهنگ کنم . حالا من به یاد اون وقتا افتادم . به یاد دورانی که فکر می کردم خودمو که در اختیارت گذاشتم دیگه همه چی تموم شده . از این که منی که حتی به یه پسر دیگه لبخند نمی زنم ولی بهت کون میدم .. می ذارم با تنم هر کاری که دوست داری انجام بدی حتما تو هم قدر این کار منو می دونی . تنهام نمی ذاری . جواب عشق و وفای منو با  موندن خودت میدی .. ولی احساس یک پسر با دختر خیلی فرق می کنه .. پسرا بیشترشون معنای عشقو نمی دونن . معنی دوست داشتنو نمی دونن . شاید هم نمی خوان بدونن . ازش فرار می کنن . بهجت همین جور داشت حرف می زد و بهنام هم کیرشو  در یک خط مستقیم فرو می کرد توی کون بهجت و می کشید بیرون ..
بهنام : رامین همین جوری که داری به حرفای من و بهجت گوش میدی  کیرت هم کار کنه ... می خوام عشق منو شادش کنی .. اونو باید ببریم به یه مجلسی که خیلی ها می تونن شادش کنن ...
بهجت : چی داری میگی ...
 بهنام : هیچی عزیزم . تو حالت رو بکن . من دوستت دارم . همیشه به فکر تو هستم . چیزای خوبو برات می خوام .. بهجت خود رو دیگه آلوده شده حس می کرد . غرق در لذت گناه شده بود . حالا به جایی رسیده بود که حتی اگه رامین هم می خواست اون فضا رو ترک کنه شاید مقاومت می کرد و می گفت بیشتر بمون و بیشتر منو بکن .. 
-اووووووووهههههههه کسسسسسسم کسسسسسسم ... کونممممممم دو تایی تون بهم حال بدین ... چیکارم کردی بهنام . هم دارم به خاطراتم فکر می کنم ..هم دارم به این فکر می کنم که من اگه معتاد بشم که این جوری با هام سکس کنن چیکار کنم ...
 رامین : بهجت جون ! شما که مشکلی نداری . اصلا از دواج کردن برای یک زن یک نعمتیه که اون خیلی راحت می تونه هر کی که رو دوست داشته باشه , خودشو در اختیار اون بذاره .  نیازی نیست که کارایی رو که در بیرون انجام میدی حتما اونو بیاریش داخل خونه .. وقتی رسیدی خونه دیگه می تونی یک زن متاهل و وفادار به همسرت باشی ...
بهجت : خیلی ممنون که منو راهنمایی می کنی . حالا بخارون بخارونش ...
 بهنام : دیدی خیلی زود تونستی بیای به جمع ما ؟
بهجت سینه هاشو با دستاش جمع کرده و اونا رو به سمت دهن رامین می فرستاد . باورش نمی شد که  در کنار عشقش از همبستری با مرد دیگه ای لذت می بره ..... ادامه دارد .... نویسنده ..... ایرانی