ابزار وبمستر

ابزار وبمستر

نگاه عشق وهوس 43

احساس عاشقانه سارا هنوز تغییری نکرده بود .. فقط چند ساعت گذشته بود که اون همه چیزشو تقدیم کرده بود .. اما یک زن فقط در چند ساعت نیست که تسلیم میشه .  اون از مدتها قبل بود که تسلیم شده بود . و حالا می دونست که  به راهی قدم گذاشته که بازگشتی نداره .  می تونه  بین دو پرنده پرواز کنه بدون این که هیشکدوم از همسفراشو ناراضی داشته باشه . اما سعید می دونست که  مرد دیگه ای هم در زندگی اونه .  مگه یک زن یا یک مرد درآن واحد می تونه عاشق دو نفر باشه ؟ مگه می تونه به دو نفر فکر کنه . مگه می تونه دو حس داشته باشه ؟ اون با تمام وجودش عاشق بود  . فر دا و فر دا ها رو با این که خیلی زیبا می دید اما براش مبهم بودند . مثل تیری که در تاریکی رها میشه . حالا به کجا می رسه .. آیا به هدف می خوره ؟ زخمی می کنه ؟ نمی دونست . ولی حالا یک بار دیگه فرود لبهای سعیدو بر تن خودش حس می کرد . تنی عاشق  در تر کیب با روحی تسلیم و عاشق .. سارا کوچولو تونسته بود سعید و شکارش کنه . پسری که به دخترای زیادی نه گفته بود .  پس اون تونست عشق و وفا داری رو درک کنه .  اون عشقی می خواست که سیرابش کنه . نه از این عشقای دخترونه ای که با چند پیامک فکر می کنن که به قله های عشق و محبت رسیدند و یا این که عشق افلاطونی لیلی و مجنونی رو در بیابان عشق طی کردن . سوزش بوسه های هوس یک بار دیگه بر سینه های سارانشسته بود . سعید همچنان سیری ناپذیر نشون می داد .
 سارا : سعید چقدر آتیشت تنده ..
سعید : تو هم  داری منو می سوزونی . بذار تند بلشه . حالا که تنده پس بیا و آرومم کن . به من بگو که دوستم داری وبگو که در کنارم می مونی . در کنار لحظه های عشق و هوس . فرقی نمی کنه ..
سارا : نههههههه نهههههههههه عزیزم .. عزیزم .. دوستت دارم . می خوام ازت بشنوم .. هر ثانیه .. هر لحظه ای که اسیر دستای توام و اسیر تو  .. بشنوم که دوستم داری و عاشقمی ..
سعید : دوست دارم تو همیشه  اسیر من باشی .. چون همیشه بهت میگم دوستت دارم .. و همیشه عاشق تو خواهم بود و خواهم ماند . جز تو هر گز ..و کاش می تونستم خودمو قانع کنم که جز من هر گز ..
سارا : آخخخخخخخخ .. بگو من چیکار کنم ..
 سعید : نمی دونم . نمی دونم . نمی خوام شرایطمون طوری شه که به همین صورت هم نتونیم همو ببینیم . آخه مهم واسه من بودن در کنار توست و دونستن  این که سارای من جز من به هیج مرد دیگه ای فکر نمی کنه .. اگه یه روزی نتونم تو رو ببینم نتونم تو رو حس کنم اون روز مرگ آرزو هامه و مرگ آرزو هام یعنی مرگ من ..
سارا : و من بدون تو می میرم .
سعید : هر کاری بگی می کنم .  اگه بخوای به همه میگم دوستت دارم . تو رو می خوام . تو رو می گیرم و به صورت رسمی هم زنم می کنم .. می دونم خیلی سخته ..
 سارا : نه سعید .. من نمی خوام زندگی تو رو خراب کنم .
سعید : زندگی من تو هستی . همه چیز من تو هستی . من زمانی خراب میشم که حس کنم تودر زندگی من نیستی و نمی تونی باشی . اون روز روز مرگ منه . اون روز روز یه که من حتی یک لحظه هم نمی خوام در این دنیا باشم . وقتی که امید نباشه آدم باید بمیره .
سعید و سارا باز هم کاملا بر هنه شده بودند .. سارا پاهاشو باز کرد تا جسمش یک بار دیگه غرق جسم سعید شه .. یک بار دیگه فاصله ها رو شکسنه بودند .. حرکات موجی شکل بدن سعید و تلاطم کیرش  در کس داغ  سارا از احساس گرم و داغ هوس آلودانه هر دوی اونا می گفت ..  سارا حرکتی نمی کرد . خودشو به سعید سپرده بود تا با دستای اون حرکت کنه . با تن اون .. سرشو رو سینه سعید گذاشته  و در حالی که خودشو غرق هیکل درشت سعید می دید دوست داست که همچنان صدای عشقشو بشنوه .. انگار واسش طنین یک لالایی بود .. دوست داشت بازم با حرفای سعید به خوابی شیرین بره . به رویایی که جز اونو نبینه . مثل همون وقتایی که هنوز به این لحظه ها نرسیده بودند . با این تفاوت که حالا می دونه  وقتی که چشاشو باز کنه می تونه اینو حس کنه که سعیدو در کنار خودش داره .. و بالاخره می تونه لحظه هایی رو شکار کنه که جسمشو اسیر شکارچی خودش ببینه . آخه روح و وجود و قلبشو برای همیشه صید و تسلیم  صیاد خودش می دید . سعید به اون گفته بود که هر کاری می کنه  .. حتی با خونواده اش در میفته .. ولی اون دوست نداشت در همون ابتدای جوونی سعید اونو با همه در گیر کنه . با پدر و مادرش .. با اونایی که نمی تونستند عشق به این سبکو حس کنن . کی باورش می شد و میشه که یه پسری با هیجده نوزده سال بیاد و با کمال شجاعت بگه که من عاشق زنی هستم  که تقریبا دو برابر من سن داره ؟! و اگه از شوهرش جدا شه من با اون از دواج می کنم . اگه من سارا همه این درد های شیرین عشقو به جون بخرم چطور می تونم به خودم اجازه بدم که سعیدی  رو که با تمام وجودم دوستش دارم و آرامش اونو می خوام احساس نا امنی کنه .. هر چند که اون میگه و من خودمم اعتقاد دارم در راه عشق از همه چی میشه گذشت . .... ادامه دارد ... نویسنده .... ایرانی