ابزار وبمستر

ابزار وبمستر

خانواده خوش خیال 81

سپیده دیگه خسته شده بود . از این که بیش از اندازه انتظار اونو کشیده بود که وارد اون کابین شه . امیر هم دیگه جونی واسش نمونده بود . البته اون سابقه سکس با چهار تا زن و دختر از یک صبح تا غروب رو داشت و تازه بعدش می خواست شبو با یکی دیگه باشه ولی نه در این حالت نا امنی و این که پس از اون همه گند کاری تازه شغلی گیرش اومده بود که می تونست پدر و مادرشو تا حدود زیادی از نگرانی در بیاره .. فقط چند ساعت بود که مشغول شده و حالا اینا اومده بودن  . سپیده خودشو آماده کرده بود که وارد اتاقک شه ولی به ناگهان دید که در باز شد و یکی رفت اون داخل ..
 سپیده : سحر این عروست بود که همین جوری سرشو انداخت زیر و رفت اون داخل ؟نوبت من بود که برم . اصلا اون می دونه که اون جا چه خبره ؟ توی باغ هست ؟ سحر : حتما می دونه دیگه . تو که خودت می دونی از همون شب تولد هیجده سالگی سهیل و سارا  اونو هم آوردیم توی باغ ..
سپیده : ولی جریان امروزو چی ..  اون یک در میون حرفای ما رو می فهمه ..
 سحر : حتما دیده که وقتی من و فیروزه به نوبت رفتیم داخل اونم پشت سر ما اومده .. دیگه امیر نیومده بود که به ما امتیاز بده ...
 سپیده : این رسمش نیست ..
 سحر : عزیزم  حالا پیش اومده .. چی بگم . بگم عروس گلم بیا بیرون که خواهر شوهرم کس و کونش به خارش افتاده ؟ حالا گیریم این جا نتونستی کاری کنی .. صبر کن پامون باز شه خونه .. اصلا از سهمیه امشب خودم می گذرم میگم هر مردی که می خواد بیاد سراغ من بیادنیاد وبیاد  پیش تو .
سپیده : به شرطی که مردا قبول کنن چند تایی با من باشن ..
سحر : مثل این که بدت نیومدا ... ولی الان این دختر میاد بیرون تو برو تو .. راست گفتی شاید اصلا ندونه چی به چیه . توی امریکا که از این خبرا نبوده . حما فکر می کنه این یک رسمه که در ایران یک پسری بره و  جنسایی رو که خانوما تنشون کردن ببینه و نظر بده .
 سپیده : تازه داری متوجه میشی که من چی دارم میگم ..
 در همین حین هر دو شون دیدن که در باز شد و یکی دیگه رفت اون داخل ...
سپیده : وای این دیوونه رفت توی اتاقک . از همون اول هم بد جوری گلوش پیش این عروس تو گیر کرده بود .
 سحر : راست گفتی سپیده . سلنا هم یه جوری نگاش می کرد . ولی فکر کنم منظور خاصی نداشت . حالا این پسرای ایرانی فکر می کنن هر دختری که بهشون زل زده عاشقشون شده و یه چیزی دلش می خواد ...
 سارا : مامان تو و عمه جون سر چی دارین بحث می کنین برین این سلنا رو ساکتش کنین الان آبروی ما و این پسره امیر میره ..
سلنا یه لحظه که مانتوشو آویزون کرده بود و می خواست شورتو پاش کنه امیر وارد شده بود . یکه خورد و شروع کرد به سر و صدا کردن . صداش زیاد بالا نبود ... سحر رفت و فوری جلو دهن عروسشو گرفت  ..هرچند سلنا تاحدود زیادی فارسی می دونست ولی سحر در اون لحظه   یه چیزایی رو به زبون انگلیسی بهش گفت ..
 سحر : امیر خان ببخشید اون تازه اومده به ایران هنوز با فر هنگ ما آشنا نیست .. امیر یه لحظه دستشو گذاشت جلو دهنش تا بمب خنده اش نترکه ...
 امیر : بله صحیح می فر مایید ...
سحر اونا رو به حال خودشون گذاشت .. امیر زیبایی و خوش اندامی و خوش تراشی رو در وجود اون زن امریکایی می دید . هیکلی بدون عیب و ایراد که انگار فقط  ساخته شده بود آدم ساعتها نگاش کنه و لذتشو ببره . ولی حس کرد که دیگه فرصتشو نداره که بخواد بشینه و حتی برای چند دقیقه اون جوری که دوست داره اونو ببینه . با توجه به این که می دونست حتما منیژه این سر و صداهای اخیر رو هم شنیده و دیگه بیش از پیش ترسیده و اونو سر زنش می کنه . امیر از این که سلنا اون اول شلوغش کرده بود کمی دلسرد شده بود ولی اون حالا حتی شورتشو پاش نکرده بود .. زن فقط داشت نگاش می کرد و لبخند می زد ..
 سلنا : سلام .. سلام ..
وقتی اینو گفت امیر حس کرد که کیرش خود به خود داره حرکت می کنه و با یه حرکت رو به جلو داره اعلام موجودیت می کنه .  کاش می تونست سلنا رو در آن واحد از دو زاویه ببینه هم از جلو و هم از پشت .. دختر هم از امیر خوشش اومده بود و از اون جایی که با چند کیر خوری کاملا خو گرفته بود هوس کرده بود که امیر هم به اون  یه حالی بده ... پسر پاهاش سست شده بود . با این که حس می کرد سلنا بهش چراغ سبز نشون داده بازم تردید داشت . وقتی دست سلنا رو دید که رو شلوارش قرار گرفته دیگه دست به کار شد شورت و شلوارشو کشید پایین .. می دونست که اگه اون بخواد به سبک فیلمهای پورنو ساک زدنو شروع کنه دیگه طول می کشه . شایدم اون فکر می کنه که این جزو بر نامه های فروشگاههای ایرانیه ... ادامه دارد .... نویسنده ... ایرانی 

2 نظرات:

دلفین گفت...

داداشم سلام همه داستانها عالی بودن مرسیییییییی

ایرانی گفت...

سپاسگزارم دلفین جان .... خسته نباشی ....ایرانی