ابزار وبمستر

ابزار وبمستر

یک سر و هزار سودا 71

من نمی دونم چرا این قدر حواس پرت شده بودم .  این  چند مین باری بود که یادم می رفت گوشی موبایلمو به وقت عشقبازی بذارم روی سکوت . تازه اون شماره تلفن منو از کجا داشت . اونم این سیمکارتو ... یعنی بازم رد پای فیروزه رو باید دید ؟ من که دست از سر این دختر بر داشتم اون چرا آرومم نمی ذاره . هدفش چی می تونه باشه ؟ می خوا د واسه دیگران خوش خد متی کنه یا این که خودشو قانع کنه که اگه از من دور شده به من پشت کرده حق با اون بوده که به یه آدم خیانتکار پشت کرده .
-سودابه خانوم من هنوز فرصت نکردم  جزوه تحقیقاتی رو تنظیم کنم خودم تا یک ساعت دیگه به شما زنگ می زنم ... خوب شد یاد آوری کردید ..
 سودابه : چیه نمی تونی حرف بزنی ؟ ...
گوشی رو قطع کردم .. چون هر چی که می گفت ملوک احتمالا می شنید  ...
-ملوک جون باید ببخشی . من نمی دونم چرا درست  در لحظات حساس یه سری مزاحم کارای من میشن .  
ملوک : نکنه من مزاحم شده باشم ..
 -چه مزاحمتی ! برای درس  خوندن وقت دارم . بعد از این کار میرم مشغول مطالعه میشم . ..
 من خودم منظور ملوکو گرفته بودم خودمو زدم به کوچه علی چپ و مظلوم نشون دادم و اونم دیگه ادامه نداد و بی خیالش شد .  کس داغ و تنگ همچنان در حال پذیرایی از من بود  و منم کاری می کردم که ملوک از من کاملا لذت ببره ..
ملوک : بگو .. بازم بگو .. خوشت میاد ؟ آررررررررره .. دوست داری ؟
 -آره عشق من .. الان چند باره که میگم شدی عین دخترا .. عین زنایی که تازه عروسی می کنن ..
 وای بازم سوتی داده بودم . من نمی دونستم زنه داره کس و کونشو میده و در حال حال کردنه  حالا حرفای عاشقونه و احساسی چه به دردش می خوره! من چی بهش می گفتم ؟! اونم حوصله داشتا ! دیگه  خودمو حسابی در گیر کرده بودم . شاید از دست دادن چند تن  از دوست دخترام یه نعمتی بود که باید قدر اونو می دونستم . گاه به این فکر می کردم که اگه می تونستیم اسباب کشی کنیم و از محل بریم هم بد نبود .. یه شش هفت نفری رو می شد این جوری ردش کرد .. ولی آدمی که عادت کرده باشه از یه چاله خودشو به یه چاله دیگه میندازه ...
-دوستت دارم دوستت دارم ... چته شهروز ..
 -من که خیلی لذت می برم . مگه حس نمی کنی ؟  کس تنگ تو امروز حسابی واسه من سنگ تموم گذاشته ..کیر سفت و سنگ شده منم امروز از هر وقت دیگه ای کلفت تر شده . اینو حس نمی کنی ؟ همه اینا داره از این میگه که خیلی دوستت داره ... یعنی هم کیر,  تو رو دوست داره و هم صاحبش ...
 آخ که چه کلمات عاشقانه ای تحویلش می دادم .. لعنت بر این مژده که به موقع گاییدن ملوک همین جور ریخت و قیافه اش میومد توی ذهنم . .. نوک انگشتمو گذاشته بودم دوی ناف ملوک و آروم آروم باهاش بازی می کردم . اون از این بازی هم خوش میومد و لذت می برد ...
 -آخخخخخخخخ شهروز .. شهروز ... چقدر دلم می خواد که راستی راستی از اکبر جدا شم و واسه همیشه مال تو باشم . یعنی بشم زن صیغه ای تو .. دیگه از رسوایی نمی ترسم ...
وای کس تنگ کرده بود زده بود به سرش .. دیگه حساب اینو نمی کرد که ملت و در و همسایه و خونواده ها چی میگن . عشق جوونی اون گل کرده بود ..
 -ملوک جون .. موقع جراحی داروی بیهوشی بهت تزریق کرده بودن ؟
 یه مکثی کرد و گفت دست و لفظ شما درد نکنه شهروز خان . یعنی میگی زده به سرم ؟ حالا من یه چیزی گفتم ..
 دیگه مجبور شدم ملوک حشری میانسالو ببوسمش تا این قدر حرف نزنه . کیر مو توی کسش می گردوندم .. خوشش میومد .. دست و پا می زد ولی  سنگینی خودمو انداخته بودم روش . دیگه نمی ذاشتم تکون بخوره . کاملا سنگینی داخل کسشو حس می کردم .. لبامو گاز می گرفت . دستشو گذاشته بود رو سینه اش . به شدت اونو فشارش می گرفت .. تا اون جایی کیرمو به شدت توی کس حرکت می دادم که اونم بهم فشار می آورد . ولی وقتی که دیگه دست و پایی نزد منم آروم شدم .
-جووووووووون ملوک .. حالا توی این کس تنگ آب ریختن داره ... قدرت مکش کست زیاد شده . حالا آبمو بیشتر می کشه . بیشتر ...
 همین طور هم بود . توان  مکش کس خیلی زیاد شده بود .. کسش مثل یه دهنی شده بود که داشت کیرمو ساکش می زد ..
-آخخخخخخخخ ملوک جون .. داره میاد داره میاد ...
انگشتاشو گذاشته بود رو سینه هام ..  خیلی خوشم میومد از این که زن یا دختری به هنگام سکس این جوری با سینه هام بازی کنه .. در همین حس و حالتها بود که آبم داشت می ریخت توی کس ملوک خوشگله ام .. وقتی که دیگه آخرین قطره شو هم خالی کردم تازه به یاد سودابه افتادم که باید یه زنگی هم بهش بزنم . معلوم نبود چه خوابی واسم دیده . حس کردم که یه کاسه ای زیر نیم کاسه هست و می خواد یه جوری یه ضرب شستی نشونم بده ... ادامه دارد .. نویسنده ... ایرانی