ابزار وبمستر

ابزار وبمستر

یک سر و هزار سودا 72

این سودابه چه خوابی برام دیده بود معلوم نبود . دلم نمی خواست براش زنگ بزنم ولی یه عاملی که وادارم می کرد این کارو انجام بدم این بود که نمی خواستم بازم در کلاس بازی در بیاره  . و مژده رو بیش از حد نسبت به من حساس کنه . من که دیگه همه چی رو فراموش کرده بودم . یعنی این قدر غم و غصه داشتم که واسم مهم نبود اون چیکار می کنه و چه تصمیمی داره . ولی دیگه اون جوری که روشو دم درخونه شون  کم کرده بودم فکر نمی کردم که دیگه هوس تو طئه و شیطنت به سرش بیفته . ولی خیلی بده آدم بخواد از یه زن یا دختر حساب ببره . من که حساب نمی بردم ولی می خواستم خودمو برای مژده بهترین نشون بدم . اون از من دلخور نباشه . اون کسی که یه وقتی دوستش داشت ازکانادا بر گشته بود تا در یک کنفرانس یا گرد همایی شرکت کنه ... با کمال پررویی می گفت که همسرشو با خودش نیاورده .. حتما اونی که خیلی راحت با هام سکس کرده با دوست پسر سابقش هم همین کارو می کنه . ولی در مورد من همچین راحت راحت هم شل نشده بود . فکر نمی کردم که موفق شم . حالا باید بیشتر تلاش می کردم . باید بهش نشون می دادم که هیچ دختر دیگه ای در زندگی من نیست . .ولی چه جوری .. خیلی ها دور و بر من بودند . خیلی ها می خواستند به نوعی به من ضرب شستشونو نشون بدن . شاید سودابه هم یکی از اونایی بود که می خواست حال منو بگیره . شنیده بودم چند تا از دخترا هم پیش خودشون یه گروه مخالف با مردان تشکیل داده بودند که به موقعش خد مت مردا برسن . احتمالا سودابه هم جزو این گروه بود . ولی من نمی تونستم کاری کنم که اونا به خواسته هاشون برسن . اگه ما مردا کلی دوست پسر می گیریم و با اونا حال می کنیم دخترا هم دلشون می خواد . من به کسی که نگفتم عاشقشم و بعد بخوام به اونا نا رو بزنم . با این حال واسه سودابه زنگ زدم  -ببینم دختر چی توی کله توست . چه آشی واسه من پختی ؟ چه خوابی برام دیدی ؟!
سودابه : چرا همش توی سرت افکار منفی وجود داره ؟ کمی هم خوش بین باش . جنبه داشته باش .. حالا ما داشتیم توی کلاس با هات شوخی می کردیم . دیگه این قدر به دل گرفتن که نداشت ؟
 -من چیزی رو به دل نگرفتم . فقط می دونم این دفعه با هات چه رفتاری داشته باشم . کور خوندی که بخوای به من درس عبرت بدی .
 سودابه : من هر گز قصد نداشتم بهت درس بدم . فقط می دونم خیلی اذیتت کردم . منو ببخش . منو ببخش .. ازت معذرت می خوام .
-خوبه شهامتشو نداشتی که وقتی پیشت بودم دم در خونه این کارو بکنی ..
سودابه : خب اون روز خیلی عصبی بودم  . ته دلم نمی خواست که ازت معذرت بخوام . یکه خورده بودم . تازه خودت هم گفته بودی و منو آزاد گذاشته بودی که هر کاری که دوست دارم انجام بدم و از ته دلم عذر بخوام . اگه واقعا دلم رضا نمیده سرمو بندازم پایین و برم . تو منو آزاد گذاشتی .  و بعد از این که این حرفو زدی رو حرفت ایستادی و دیگه به من زور نگفتی این برام بالاترین و بیشترین ارزش رو داشت . با همه خشمی که نسبت به تو داشتم این رفتارت منو شیفته ات کرد و حالا این جوری دارم با هات حرف می زنم ..
-من نمی دونم چی توی سرته سودابه ...
سودابه : دوست داری بشنوی چی توی سرمه ؟ این که الان تنها هستم و  تا چند ساعت دیگه هم کسی به خونه مون نمیاد دوست دارم بیای و من شخصا از نزدیک ازت عذر خواهی کنم و همین جا .
 این دیگه آخرش بود .. ترس برم داشته بود . یعنی اون چه هدفی داره . از نزدیک عذر خواهی کنم یعنی چه ؟ یعنی اون سه تفنگدار با همند و می خوان یه جورایی برای من پا پوش درست کنن ؟ اون احتمالا می خواد کاری کنه که منو گیر بندازه . از من فیلم بگیره . من باید حواسم باشه که دم به تله ندم . دوست داشتم نرم . ولی نمی خواستم که اون فکر کنه که من کم آوردم . ولی ششدانگ حواسمو جفت کردم .. رفتم سمت خونه شون . حتی از آسانسور هم نرفتم . نمی دونستم چند طبقه رو بالا رفتم . در هر طبقه ای هم دو واحد بود .. فکر کنم سه طبقه ای رو از راه پله بالا رفته باشم . در یکی از این واحد ها باز بود . اون کنار در ایستاده بود .
 سودابه : از آسانسور چرا نیومدی . حالا حضرت آقا واسه ما ناز می کنن . ببینم هر پسری جای تو بود الان با کله میومد ..
-نمی فهمم برای چی . مگه چه طور شده ؟
سودابه : دلم می خواست ببینمت . یعنی من آدم نیستم ؟
 طوری خودشو میکاپ کرده بود که  در ظاهر می خواست خودشو بهم بچسبونه .. حس می کردم که اون دو تا دختر دیگه هم باید همراهش باشن . خیلی خوشگل تر شده بود .. با این که ملوک منو سیرم کرده بود ولی وسوسه شده بودم .. اما به قول خیلی ها نباید به خاطر کون سرمو بر باد می دادم ..... ادامه دارد ... نویسنده .... ایرانی