ابزار وبمستر

ابزار وبمستر

گناه عشق 147

نلی صدای وحشتناکی روشنید . صدای برخورد و سقوط .. سراسیمه به عقب بر گشت .. حرفی نزد .. فریادی نکشید .. سعی کرد خونسردی خودشو حفظ کنه ولی به تنهایی نمی تونست ناصرو بلند کنه . اون کمی زخمی شده بود . اشک می ریخت دستاشو به دیوار تکیه داده ولی پاهاش که دیگه حسی نداشت تا اونو بکشونه عقب .. نلی هم رو زمین و کنار ناصر نشست . سرشو میون دستاش و  میون سینه هاش قرار داد . ..
 نلی : کجات درد می کنه .. بگو عزیزم . ..
 ناصر سکوت کرده حرفی نمی زد . می خواست بگه قلبم درد می کنه . می خواست بگه دیگه امیدی واسه زندگی نداره ..
نلی : فکر کردی فراموشت کردم ؟ فکرکردی تنهات گذاشتم ؟ تو که می دونی که هویت منی . هستی منی . نشونه و نشونی منی .  فکر نکن این تویی که به من نیاز داری منم هستم که نیاز مند توام . فکر کردی که به همین سادگی دست از سرت بر می دارم ؟ اون روزی که بهت گفتم دوستت دارم و قبلش ..وقتی که عشق  تو رو در قلبم ثبت کردم دیگه این پیمانو با خودم و با تو نبسته بودم که من فقط یک ناصر سالم می خوام . هیشکی از فردای خودش خبر نداره . آدما تا کنار همن باید قدر همو بدونن . زندگی و عشق فقط محدود نمیشه به این که ما فقط یار و رفیق روز های خوش هم باشیم .  من و تو باید که شریک سختیهای همم باشیم . آدما باید سعی کنن که به هم کمک کنن . بدون این که از هم انتظاری داشته باشن . اگه هر کسی با این فکر زندگی کنه دیگه غرور و خود خواهی نمی تونه حاکم بر سر نوشت کسی باشه . عزیزم نگفتی جات درد می کنه ؟
 ناصر : نه .. فقط دلم درد می کرد ..
نلی : حالا چی ؟
ناصر : حالا دیگه نه . حالا دیگه فکر می کنم خیلی آروم شدم . تو هم اگه بری و تنهام بذاری دیگه هیچی ازم نمی مونه . ولی تو هم باید زندگی کنی . نمی تونم عمری تو و زندگی تو رو تباه کنم . تو. هم حق زندگی کردن داری . حق عاشق شدن داری ..
 نلی : حرفای خنده داری می زنی . من همین حالاشم دارم زندگی می کنم . همین حالاشم عاشقم . همین حالاشم به هر چی که می خواستم رسیدم . هر چند ممکنه آینده بخواد بین من و تو جدایی بندازه ولی من بهش همچین اجازه ای نمیدم . تو همه رویا و هستی منی . من این رویای قشنگوهیچوقت از یاد نمی برم . هستی من هر گز به انتها نمی رسه تا تو نفسهای منی .
ناصر : نه ..نه .. نمی خوام به خاطر من تباه شی  . نمی خوام به خاطر من عذاب بکشی .
نلی : من به خاطر تو اون وقتایی عذاب می کشیدم که تو رو نداشتم . که نمی تونستم بهت بگم که دوستت دارم . که تو رو با دیگران می دیدم و کاری ازم بر نمیومد و اون روزا رو تحمل کردم به این امید که بتونم به روزی مثل امروز برسم . من هیچوقت فراموشت نمی کنم . با تمام وجودم دوستت دارم .   تو رو فقط به خاطر خودت .. به خاطر قلبی که می تونه مهربون باشه .. نه به خاطر قلبی که قلب دیگرانو هدف گرفته باشه . تو نمی تونی بد  باشی .. تو خیلی مهربون تر از اونی هستی که خودت فکرشو می کنی . واسه همینه که من سالهاست که دوستت دارم و عاشقتم . می دونم یه روزی میاد که تمام این غصه ها رو فراموش کنیم و با هم یه زندگی خوبی تشکیل بدیم . روزی که هر دو مون از دست همسرامون خلاص شده باشیم .
 حرفای نلی واسه ناصر یه لالایی بود .
 نلی : حالا یه خورده خودت رو بکش عقب تر .. منم تو رو بذارم رو صندلیت . الان دایی و زندایی میان و میگن چه خبر شده .  یه قسمت از دیوار رو هم که زخمی کردی . مهم نیست . خدا رو شکر که خودت چیزی نشدی . اشکاتو پاک کن ..
 ناصر با این که ازمحبت نلی لذت می برد ولی کلا احساس حقارت می کرد . دوست نداشت کسی براش دل بسوزونه .
 ناصر : این منو عذابم میده که تو از رو دلسوزی با هامی .  یعنی ته دلت می خواد که ازم فرار کنی . یه آدم درمونده ای مثل من چه انگیزه ای واسه ادامه زندگی بهت میده ؟ من فقط یک مزاحم و یک سر بار هستم . حس می کنم اگه تو حالا از این میگی که همراه منی واسه اینه که سالها این حرفو بر زبون آوردی ...
نلی : چقدر حرفات دلخراشه ؟ انگار  از نوک پا تا فرق سرمو می سوزونه . چرا به من توهین می کنی .. پس کی می خوای صدای قلب منو بشنوی ؟ چرا این قدر خودت رو عذاب میدی ؟ تو منو عذابم بده . ولی خودت رو شکنجه نکن . نلی دلشو نداره ببینه که عشقش عذاب می کشه .
ناصر : حرفای شیرینی می زنی . به دل می شینه . خیلی دلم می خواد باور کنم .
 نلی : می دونم چی میگی . درکت می کنم . شاید اگه تو جای من بودی حاضر نبودی که قبولم کنی و این بازم بر می گرده به دوست داشتن و نوع اون . خیلی دلم می گیره وقتی که حس می کنم هیچوقت دوستم نداشتی .... ادامه دارد ... نویسنده ...ایرانی