ابزار وبمستر

ابزار وبمستر

نگاه عشق و هوس 47

ستاره ها جای خورشیدو گرفته بودن . آسمون تیره و تار شده بود . هرچه به دنبال ماه می گشت نمی تونست اونو پیدا کنه  .  چقدر دوست داشت با نوک انگشتاش با سینه های سعید بازی کنه . خیلی آروم حرکتش می داد . طوری که عشقشو بیدار نکنه . به چشای بسته اش نگاه می کرد . به ناز خوابیدنش . دوست داشت نوازشش کنه . لبای گرمشو ببوسه . یه نگاهی به بدن بر هنه اش  انداخت .  صدای زنگ تلفن خونه اونو به خودش آورد . حدس زد که باید از طرف سهیل و سامان باشه  . پاک اونا رو فراموش کرده بود . اون حالا فقط خودش و سعیدو می دید .  من که تمام تلفن ها رو قطع کرده بودم . یکی از این دو شاخه ها رو یادش رفته بود که از پریز بکشه ... سامان بود ..
سامان : عزیزم چه طوری خوبی ؟
سارا : خوبم . تو و سهیل چه طورین ....
سارا خیلی آروم حرف می زد . نمی خواست سعید بیدار شه . و به یادش بیاد زنی رو که داره با هاش عشقبازی می کنه یک زن شوهر داره . و  اون تا شش روز دیگه می تونه واسش یک همسر رسمی باشه . اون شوهری که مجبوره در یه خونه حبس بمونه تا کسی متوجه این پیوند پر شکوه اونا نشه . چون این سنت قبلا بین اون و سامان  پیاده شده ...
 سامان : جات خالی . میومدی . خیلی خوش می گذشت . وقتی  تو کنارم نیستی انگار که من یه چیزی از دست داده دارم . ..
سارا عصبی شده بود . دیگه دوست نداشت این حرفا رو از شوهرش بشنوه . دلش می خواست اینا رو از زبون سعید بشنوه . این حرفا اونو بیشتر خشمگینش می کرد . خیلی سرد با سامان بر خورد کرد . دوست داشت که زود تر خداحافظی کنه . سامان به خوبی متوجه این مسئله شده بود .
سامان : سارا خیلی خسته ای ؟ چرا این قدر کار می کنی .  من و تو و پسرت یه زندگی خوب و آرومی داریم . پس کی می خوای از زندگیت لذت ببری . دیگه این قدر به مردم قول نده ..
سارا : سامان من از این زندگی لذت می برم . منو ببخش .. من اگه کار نکنم انگار یه چیزی می خواد گلومو بگیره و منو خفه کنه . چند بار باید بهت بگم  من کارمو دوست دارم .
سامان : حالا چرا این قدر عصبانی میشی .  من زنگ زدم حالت رو بپرسم . مثل این که بی خود این کارو کردم . سارا همش نگران این بود که نکنه سعید بیدار شه .. ولی از این که با شوهرش کمی تند بر خورد کرده بود متاثر شده بود . چاره ای نداشت . می ترسید عشقش چشاشو باز کنه و به یادش بیاد که هفته دیگه در همین ساعت یه مرد دیگه ای همون جایی که اون خوابیده .. خوابیده . دلش گرفته بود .
 سامان : سهیل هم سلام می رسونه . میگه به مامان بگو نگران نباشه حالش خوبه ..
سارا : سلام منو هم بهش برسون و از طرف منم ببوسش . ...
سارا با سامان خداحافظی کرد .  کاش این لحظات .. این روز ها به اندازه چند سال بگذره .. ولی می دونست وقتی که در کنار سعید باشه روز ها مثل ثانیه ها می گذرن ... یه لحظه یکه خورد ..  یه چیزی دور کمرش حلقه شد و با هم افتادن روی کاناپه . اون دستای سعید بود ..
-ترسوندیم ... ببینم از کی تا حالا این جا هستی ..
-دو دقیقه ای میشه .. شنیدم داری با یکی حرف می زنی .. صحبتات که تموم شد اومدم ..
 -دیگه از این کارا نکن .
 -با دوستام از این کارا زیاد می کنم .
 سارا به یادش اومد که خودشم وقتی که مدرسه می رفت با دوستاش از این شوخی ها زیاد می کرد ولی حالا دیگه حال و حوصله شو نداشت .
سارا : گرسنه ته
سعید : نه .. ولی خیلی ناراحتی ..
سارا : چیز مهمی نیست ..
سعید : می تونم آرومت کنم ؟
سارا : نمی دونم .  
سعید : از من خسته شدی ؟
 سارا : مگه آدم از کسی که عاشقشه و دوستش داره خسته میشه ؟ من تو رو با تمام وجودم  دوست دارم . انتخابت کردم . این راهیه که درش قدم گذاشتم و تا آخرش هم میرم .
سعید : منم در کنارت هستم . با تو و برای تو ...
-دوستت دارم سعید . بازم بهم بگو . بگو که ازم خسته نمیشی . بگو که تنهام نمی ذاری . بگو .. بگو ..
  سعید : من اگه نمی خواستمت من اگه می خواستم با یه هم سن و سال خودم باشم که اصلا به سمت تو نمیومدم . خودت که دیدی چند ساله که با امید میومدم به سمتت ولی با یه امید کم .. بالاخره به تو رسیدم . فقط تو رو می بینم . وقتی که عشق باشه انگار همه چی فراموش میشه . انگار آدم توان چند برابری پیدا می کنه . دوستت دارم ..
سعید سارا رو رو دستاش قرار داد .  گذاشت رو همون تختی که دقایقی قبل از پشت پنجره هاش به ستاره های آسمونش نگاه می کرد .
-سعید بهم نگو سارای تو هوسباز شده .. دلم می خواد باهام عشقبازی کنی تا ستاره ها هم شاهد عقد من و تو باشن . تا بدونن که من و تو مال همیم . تا یه ستاره هم سرنوشت مشترک ما رو با یه بخت خوش بنویسه ..
سعید : این همون چیزیه که منم می خوام .... ادامه دارد ... نویسنده .... ایرانی