ابزار وبمستر

ابزار وبمستر

نامردی بسه رفیق 82

نمی دونم چرا حس می کردم  ماهرخ  یه دید خاصی رو نسبت به من پیدا کرده . دیدی فراتر از یک قدر دانی .  همش حس می کردم اون به نوعی می خواد خودشو به من نزدیک کنه . یا این که نوعی قدردانی داشته باشه . حتی یه افکار منفی هم به سراغم میومد از این نظر که بخواد خودشو در اختیار من بذاره . ستاره هم متوجه شده بود . با این که سعی می کردم بدون اون به ماهرخ سر بزنم ولی گاهی همرام میومد . منم حوصله نداشتم باهاش بحث کنم . یه بار که ستاره نبود حرفو کشوند به چیزایی که انتظارشو نداشتم . هرچند رضا خونه بود ولی اون زیاد توی نخ این مسائل نبود و سنش هم قد نمی داد به این که راز و رمز این حرفا رو متوجه شه .
ماهرخ : فر هوش خان .. کی شیرینی عروسی شما رو می خوریم مشخص نیست ؟ دعا می کنم که یک خانوم خوشگل و مودب و با فر هنگ مثل خود شما نصیبت شه . هر چند این دوره و زمونه نمیشه به همه اعتماد کرد ولی یه سری مسائلی هست که نمیشه همیشه مجرد بود ...
صورتش سرخ شده بود . نمی دونستم چه عاملی اونو وادار کرده که این حرفا رو بزنه . انتظارشو نداشتم . اون زنی نبود که اهل خلاف باشه . من بهش ایمان داشتم . شاید اگه دو سال پیش بود و قبل از آشنایی با فروزان من خیلی راحت می رفتم به سمت این زنا .. ولی حالا هیچ حس و هیجانی برای من نداشت . چون دیگه فروزان هیچی واسم نذاشته بود و منم تمایلی بهش و به هیچ کس دیگه نداشتم . ولی شاید هم بی خود افکار منفی به خودم راه داده بودم .
-البته آقا فر هوش خیلی باید دست به عصا بود . الان دیگه جامعه پر شده از پسرای مجردی که میرن زن صیغه ای می گیرن ...
دیگه یواش یواش داشت دوزاریم میفتاد . نمی تونستم محکومش کنم . شاید اون یک سر پرست و یک حامی می خواست . من که همه جوره هواشو داشتم . شاید بیشتر از این می خواست و یا این که می خواست این دلگرمی رو داشته باشه که برای همیشه و تا لحظه پایان زندگیش می تونم اونو در کنار خودم داشته باشم . زن زیبایی بود و یه مظلومیت خاصی در زیبایی اون وجود داشت ولی من نمی تونستم اونو قبول کنم . حتی برای یک بار و این که با هاش سکس داشته باشم . گاه نیاز های سکسی میومد به سراغم . ولی نمی خواستم جز فروزان با کس دیگه ای باشم . با این که اون بهم نا رو زده بود و به نظر خودم هر چند که شاید حق هم داشت ولی بهم خیانت کرده بود ولی من دلشو نداشتم  که با زن دیگه ای باشم .  من هنوز همون روزای خوش گذشته رو می دیدم . در مقابل این حرف ماهرخ سکوت کرده چیزی نگفتم . اونم دیگه ادامه نداد . سعی کردم دیگه خیلی کمتر برم به اون جا و اصلا ضرورتی نداشت . بیشتر تقصیر رضا بود که من به خاطر اون مجبور می شدم برم خونه شون .
ستاره دختری بود که زیاد به خودش نمی رسید . حتی اون اوایل که اومده بود این جا اصلا آرایش نمی کرد ولی یواش یواش یه آرایش نرمو رو سر و صورتش پیاده می کرد و تازگی ها هم که غلیظ ترش کرده بود . ظاهرا می خواست پیش من بیشتر جلب توجه کنه . واسه من زیاد فرقی نمی کرد . با این که من قبلا خیلی خوشم میومد که مورد توجه زنا و دخترا باشم ولی حالا از این که ستاره بخواد خودشو به من دلخوش کنه ناراحت بودم .. حس می کردم دارم بیمار میشم . یه بیماری روحی و عصبی پیدا می کنم . همش خواب سپهرو می دیدم . خواب روزای خوش گذشته رو . ولی هیچوقت این خوابو ندیدم که مثلا بیاد بهم بگه که از همه چی خبر داره .. خواب فروزانو خیلی کم می دیدم .. چند بار هم که دیدمش خیلی زود محو شد . گاهی خونواده میومدن و بهم سر می زدن . خواهرم بهم می گفت که تو و ستاره خیلی بهم میایین .. و بهم توصیه می کرد که اونو بگیرمش ...
-فرزانه تو هم حوصله داری ها . کی حال و حوصله زن گرفتن داره . برای خودم چرا دردسر درست کنم . اصلا خوشم نمیاد از این کارا . دوست دارم خودم باشم و خودم . فرزانه : با اون شناختی که از تو دارم داداش .. تو فقط با چند تا از دوستای من دوست بودی . من تعجب می کنم چه طور شده که خیلی آروم شدی ... ولی این حرفت رو که کاری به کار ستاره نداشتی ,  قبول می کنم .
-فرزانه اصلا حال و حوصله این بحث ها رو ندارم . چه معنی داره که یک خواهر با برادرش در مورد این مسائل حرف بزنه .
 فرزانه : اون وقتا که بودی تهرون و همش نام و نشونی ازم می خواستی و بهونه  های عجیب و غریب می آوردی فکر می کردی من حالیم نیست ..
 -فرزانه  تمومش کن .. من نمی دونم این دختر با همه متانش چرا این یه تیکه رو شلوغ کرده بود و هر جوری بود سعی داشت یکی رو بهم بچسبونه . شاید یک زن داداشی می خواست که آرامش طلب باشه و اهل حاشیه نباشه .... ادامه دارد ... نویسنده ... ایرانی