ابزار وبمستر

ابزار وبمستر

نگاه عشق وهوس 44

سارا تلاش کرد که دیگه به هیچی فکر نکنه . فقط به زندگی و شیرین ترین لحظات اون فکر کنه . لحظاتی رو که در اون به سر می بره و نمی تونه با چیز دیگه ای عوض کنه . انگاری باورش نمی شد که در خوش ترین لحظات عمرش به سر می بره . شاید آدما باور ندارن که زندگی  گاهی هم روی خوش خودشو به اونا نشون میده .. اونا انتظار دارن که این خوشی ها دوام داشته باشه .. سارا ! سارا ! به خودت بیا . انتظار نداشته باش که این خوشی ها دوام کنه . پس از لحظات شیرین زندگیت استفاده کن .. حس کن کسی که دوستش داری واسه همیشه در کنار توست .. اصلا به این فکر کن که خودت برای همیشه در این دنیا هستی و یا این دنیا برای همیشه دوام داره که  عشقت , سعیدت برای تو دوام داشته باشه ؟  این قدر خودت رو اسیر شعار نکن ..  تو حالا اسیر عشق و اسیر دستای اونی .. مهم اینه که  که اگه ازش بخوای هر کاری واست انجام میده . با توست .. همراه تو .. اما عشق و محبت و احساسی که نمی خواد و اجازه نمیده که شما غمهای همو ببینید وادارتون می کنه که با همین شرایط بسازین . سارا با یه حس یوگایی خودشو رسوند به سرمینی که بر فراز اون چون پرنده ای سبکبال در پرواز به لذت و آرامش فکر می کرد و سعید هم همین حسو داشت ... رقص سایه ها روی دیوار شروع شده بود .. پایان یک لذت با شروع لذتی دیگه همراه بود . مثل موجی که میاد پایین و دوباره شکل می گیره ولی اگه درست فکر کنیم اون موج دوم دیگه موج اول نیست . شاید حرکت  همون حرکت باشه ولی موج و ذرات اون موج با موج قبلی تفاوت دارند . و سارا احساس می کرد که با همون حرکت عاشقونه و لذتهای تازه آغوش عشق و هوسشو واسه سعید باز کرده ... به ساعت دیواری نگاه می کرد ... نزدیک غروب شده بود ولی هیشکدوم از در آغوش هم بودن سیر نشده بودند .. سارا دوست داشت به هر صورت که می تونه احساس آرامش و لذت کنه .. تند ..کند .. مثل امواج آرام دریا ... و گاه مثل طوفانی که احساس متفاوتی درش به وجود بیاره .. یه حسی اونو وادار کنه به این که دوست داشته باشه در طوفان عشق سعید و در میان امواج عاشقانه اون گم شه .. و یه احساس دیگه ای که دوست داشت اون و عشقشو به ساحلی برسونه که برای همیشسه تا آخر عمر در کنار هم باشن . و سعید , سارا رو خیلی نرم و راحت در آغوش کشیده بود . گاه خودشو به سمت جلو حرکت می داد و گاه سارا رو به سمت خودش می کشید ... لباشو می بوسید و گاهی هم بین لبهای اونا فاصله میفتاد .
سارا : منو ببوس .. ببوس .. بازم داغم کن .. آرومم کن .. هر کاری دوست داری بکن .سعید : همون که پیش منی  همون که با منی حس می کنم به همه خواسته هام رسیدم . این از همه چیز برام مهم تره . نمی دونی چقدر انتظار این لحظه ها رو می کشیدم . راستش هنوزم فکر می کنم که دارم خواب می بینم . دلم می خواد که بازم برام حرفای عاشقونه بزنی  سارا .. خودت رو بازم غرق آغوش من کنی بهم بگی که بیدارم . تمام اینا یک رویا نیست ..  به شیرینی یک رویاست . شیرین تر از تمام رویا هایی که می تونه وجود داشته باشه . رویایی برای من و تو . برای این که بهترین و خوش ترین لحظات زندگیمونو در کنار هم باشیم . سارا ! عشق من دوستت دارم . به من بگو هیچوقت فراموشم نمی کنی ..
و سارا غرق در لذت و هوس و به آرومی پی در پی تکرار می کرد .. دوستت دارم .. دوستت دارم سعید بیشتر از هر چیزی که فکرشو می کنی ...
سعید : سارا داری گریه می کنی ؟ ناراحتی از این که در آغوش منی ؟
سارا : نه سعید این اشک شوقه ..
ولی سارا برای این گریه می کرد که نمی دونست حال و روز فردای خودشو .. و این که چیکار می تونه بکنه تا بین سارایی که هست و سارایی که باید باشه یک تفاهم به وجود بیاره . چطور می تونه سارای دو چهره باشه .. اون دوست داشت یه عاشق خالص باشه .. یه آدم بی ریا ... یه آدمی که عشقو با تمام وجودش حس کرده .. دوست داشت که همه درکش کنن . ولی این میشه ؟ این میشه که همه آدما همو درک کنن ؟ حتی به قیمت زیان دیدن خودشون ؟  کاش می شد ! کاش می شد که آدما عشقو خیلی بالاتر از اونی می دیدن که فقط حرفشو می زدن !
سارا : سعید دوستت دارم .. همیشه .. تا ابد .. تا هروقت که زندگی هست .. تا هر وقت که نفس می کشم .. تا هر وقت که می تونم فریاد بزنم و بهت بگم که عاشقتم اینو میگم . حتی اگه تو نخوای .. حتی اگه تو دیگه دوستم نداشته باشی .. حتی اگه تو دیگه عاشقم نباشی ..
سعید : چرا این حرفا رو می زنی سارا .. فدای مروارید چشات بشم من . ... ادامه دارد ... نویسنده .... ایرانی