ابزار وبمستر

ابزار وبمستر

استاد عشق 5

و از اون پس سروش خیلی راحت تر با فرشته بر خورد می کرد . البته در حضور دانشجویان اون سیاست و رابطه دانشجویی استادی رو باهاش داشت . هرچند فرشته مثل روز های اول خشک نبود .. و از طرفی حالت و سبک کلاسها به گونه ای بود که درهر کلاسی نسبت به کلاس دیگه دانشجوها یکدست نبودند و اون به خاطر این بود که در انتخاب واحد همه که با هم هماهنگ نبودند و یه حالت پس و پیش داشتند .. زمان برای سروش خیلی زود می گذشت ..کار به اون جایی رسیده بود که پسر  تک نوشته هاشو به صورت پیام  برای استادش می فرستاد .  فرشته به نوشته های سروش عادت کرده بود .. به غیر از فرشته یه استاد زن دیگه هم به دانشگاه اومده بود که یکی از ترمها دو واحد درسی سروش با اون بود .. با حضور اون فرشته یه حس عجیبی پیدا کرده بود . انگار که دلش نمی خواست اون استاد اون جا باشه . از این فکرش خنده اش گرفته بود ..  حالا دیگه کار به جایی رسیده بود که بعضی روزا ماشینشو نمی آورد تا سروش اونو برسونه . مسیرشون با هم یکی بود و اتفاقا پس از این که  پیاده می شد سروش به راهش ادامه می داد . دیگه هم از این باکی نداشت که بقیه چی میگن . ولی با همه اینا خط قرمز هایی بود که رابطه اونا رو  تا یه حدی پیش می برد و این اجازه رو به اونا نمی داد که از این مرحله پیشروی کنن . سروش خیلی دوست داشت یه روزی عشقشو به فرشته ابراز کنه .. با این که صمیمیت اونا فوق العاده شده بود ولی سروش هنوز نتونسته بود خودشو قانع کنه که بتونه به فرشته اظهار عشق کنه .. زمان خیلی سریع می گذشت .. بازم روز زن دیگه ای از راه رسید . روز تولد فاطمه پاک و مقدس ... این بار سروش یک جفت گوشواره به شکل قلب برای عشقش گرفت ... فرشته : این چه کاری بود که کردی .. نه .. اینو دیگه نمی تونم قبولش کنم ..
سروش : یعنی اینو مثل پیام من نمی تونی پاکش کنی ؟ ..
فرشته یه نگاهی به سروش انداخت .. و دودل بود که آیا این حرفی رو که توی قلبشه بهش بزنه یا نه . می خواست بگه اون پیامهای گرم تو .. اون نوشته های تو هر کدومش واسم بیشتر از یه جواهر گرون قیمت ارزش داره .. می خواست بگه همه شونو ذخیره کرده ..
 فرشته : من پاکش نکردم .. ولی کار درستی نکردی ..
سروش : می دونی یاد چی میفتم ؟
فرشته : یاد چی میفتی ؟
 سروش : سال گذشته هم که برات پیام فرستادم بهم اعتراض کردی ..
 فرشته : بد جنس نشو .. این جور بهت اعتراض کردم ؟
سروش : می خواستی با شمشیر سر از بدنم جدا کنی ؟
فرشته هدیه رو پذیرفت .. و چند هفته بعد روز مرد بود .. فرشته هم یه پیراهن مردونه واسش گرفت .. سروش باورش نمی شد ...
 فرشته : می دونم خیلی ساده هست ولی خب دیگه نمی دونستم چیکار کنم .. در مقابل هدیه تو ...
برای اولین بار پس از گذشت دو سال برای ثانیه هایی  نگاهشونو به نگاه هم دوختند . فرشته صورتش سرخ شد . سرشو انداخت پایین .. انگار از تدریس خسته نمی شد ... نگاهش همیشه یه نقطه از کلاسو می دید . خیلی مراقب بود که کسی به این حالت هاش دقت نکنه .. وقتی دختری با سروش همکلام می  شد دوست داشت یه جوری کلامشو قطع کنه . دلش نمی خواست اون پسر به کس دیگه ای توجه کنه . هنوز اسم این حسشو یه احساس عاشقونه نذاشته بود . چون ازش فرار می کرد . نمی خواست قبول کنه که عاشق شده . نمی دونست عشق چیه .. دوست داشتن به چی میگن ..  با این که در موردش خیلی چیزا نوشته بود ولی اونو خیلی رو یایی تر از این حس می کرد . و رسیدن تقریبا به ترم آخر درس سروش ... این ترمو پسر واحد های کمتری گرفته بود . چون  زیاد نمونده بود . و تعداد درسایی رو هم که با فرشته داشت از نصف درسای ترم قبل هم کمتر بود . این یعنی این که اونا کم تر همو می دیدن .. فرشته تازه داشت متوجه می شد که جدایی چقدر می تونه براش درد آور و کشنده باشه . اون ساعتهایی رو که با سروش درس نداشت واسش مثل سالها می گذشت . اصلا از همه چی بدش اومده بود . اونم دیگه به پیام بازی عادت کرده بود .. پیامها رو خیلی ساده می نوشت .. طوری که خودشم متوجه بود که یه حالت اعتدال داره .. دیگه گیج شده بود ..  یواش یواش یه ترس خاصی برش حاکم شد . اون حالا هم از عشق می ترسید و هم از جدایی ...و هر دو تا داشت میومد به سراغش ... ادامه دارد ... نویسنده ... ایرانی