ابزار وبمستر

ابزار وبمستر

نامردی بسه رفیق 78

یه روز واسه سر زدن به بچه های بی سرپرست و معلول رفتم به یکی از مراکز نگه داری این کودکان در یکی از شهر های اطراف .. خیلی با عزت و احترام ازم استقبال کردند . دلم می خواست با بچه ها بازی کنم . با اونا دوست باشم . با دخترا و پسرای کوچیکی که هر کدومشون سرشون به چیزی گرم بود . دوست داشتم با دنیای اونا آشنا شم . با اونایی که شاید زندگی رو حالا به همون رنگی می بینن که بقیه بچه ها می بینن ولی خیلی چیزا ندارن که بقیه دارن . شاید این جا گرسنه ای نباشه که از گرسنگی بمیره ولی در اون لحظه حس کردم که روح انسانها هم گرسنه و تشنه هست . نیاز داره به این که بدونه بقیه ازش راضین . به کسی بدهی نداره .. نمی دونم چرا بازم به یاد فروزان افتاده بودم .  احساسات خودمو  به سبک کلاسیک در دفتری می نوشتم و می خواستم بعد از مرگم به دست فروزان برسه . شاید اون وقت دلش به حال من می سوخت و می دونست که چه اشتباهی کرده . دیگه از بس اونو در کنار یکی دیگه حس کرده بودم خسته شده بودم . فایده ای نداشت . به نتیجه نمی رسیدم . سعی کردم  خودمو از این حالت خوابی که هستم در بیارم . با بچه ها بگم و بخندم . هر کی منو یه چیزی صدام می زد . یکی بهم می گفت عمو .. یکی می گفت آقا .. وقتی یه دختر کوچولو بهم گفت بابا قلبم لرزید .. اشک تو چشام حلقه زد ... سرمو بر گردوندم تا کسی متوجه این حالتم نشه . دیگه ول کنم نبودن .. با پسرا توپ بازی می کردم و با دخترا عروسک بازی .. خودم که بچه ای نداشتم ولی یه وقتی بچه بودم .هیچوقت یادم نمیره ..اون روزایی رو که منتظر پدر می شدم تا از در در آد و یه چیزی واسم بیاره .  خیلی ها میگن بچه ها باباشونو می خوان واسه این که واسه شون خوراکی بیاره .. یه چیزی بخره ..منم اینو دوست داشتم ولی اگه یه وقتی  یادش می رفت  یا جا می ذاشت اون چیزی رو که واسم خریده بود , اولش یه جوری می شدم ولی بعد طوری با هام بازی می کرد که همه چی یادم می رفت . یادم میاد یه روز رفته بود سفر .. اون شب نیومد ... گریه می کردم و از مادرم سراغ اونو می گرفتم . هر چی هم که واسم می خرید قبول نمی کردم . آروم نمی شدم .. و این نشون میده که وابستگی من به چیز دیگه ای بود . اینا حالا نه پدر داشتند و نه مادر .. نمی دونستم این بچه های ناز آخر و عاقبتشون چی میشه . من که همیشه کنارشون نیستم .. تازه اگرم باشم چه جوری می تونم به این همه محبت کنم . یه روزی اونا بزرگ میشن . میرن توی اجتماع .. نباید کاری کنیم که اونا با یک هویت گمشده به همه معرفی شن . اونا هم انسانن . عشقو احساس می کنن . چقدر بوی خوش بیگناهی رو دوست دارم . بوی خوش بچه ها رو .. بوی موهاشونو .. اونا بزرگ و بزرگ تر میشن . تا یه مدت دیگه دخترا از پسرا جدا میشن .. زندگی ادامه داره . این چرخه ادامه داره . ...این ستاره هم ول کنم نبود ...
 -کجایی فرهوش .. پیش ماهرخی ؟
-آره اون جام ..
-چرا به من نگفتی ...
 -درست نیست من و تو رو با هم ببینه .ممکنه یه فکرای بد بکنه .
 -حالا منو دست میندازی ؟ می دونم باهام شوخی کردی . این سر و صدا ها از چیه ..
براش توضیح دادم ..
-اگه تکون نخوری من خودمو می رسونم اون جا ..
-چی میگی دختر .. بیست کیلومتر راهه ...
-ای بابا ... همچین میگی که انگار دویست کیلومتره .. ببینم مربی زن یا دختر هم دارن ؟
 -تا دلت بخواد .. البته هنوز نپرسیدم که دختر هستن یا نه .. صبر می کنم تو بیای ازشون بپرسی ...
-می کشمت فر هوش ..
-تو همش حرف می زنی و عمل نمی کنی . منو بکش و از شر این زندگی خلاصم کن ...
ستاره خودشو رسوند به من .  اونم مثل من با بچه ها به مهربونی رفتارکرد ..
 -ستاره اگه یه وقتی اتفاقی برام افتاد تو می تونی هوای اینا رو داشته باشی ؟ من اون پولا و امکاناتی رو که داداشت در اختیارم گذاشت با یه سری از سر مایه های خودمو در اختیارت می ذارم  تا بتونی بازم به اینا برسی . آخه چقدر باید به این انتظار باشیم که دولت به  اینا کمک کنه .. ؟
-سردر نمیارم . تو زده به سرت ؟ دیوونه شدی ؟ مخت تاب بر داشته ها ...
 -ستاره تو که این قدر تند باهام حرف نمی زدی
 -از این به بعد می زنم تا اون سیمهای قاطی کرده مغزت ردیف شه بیاد سر جاش . .... ادامه دارد ... نویسنده .... ایرانی 

2 نظرات:

ناشناس گفت...

باسلام.لطفا در موردضربدری پدر با دختر مثل اینکه دو تا مرد واسه سکس دختراشونو با هم عوض میکنن.بنویسید.ممنون.

ایرانی گفت...

با سلام .. اگه بتونم این داستانو به صورت تک قسمتی درش بیارم حتما سر فرصت می نویسمش .. الان یه مدتیه تک قسمتی هم فرصت نکردم بنویسم .. ولی در آینده چشم ! با احترام .. ایرانی