ابزار وبمستر

ابزار وبمستر

نامردی بسه رفیق 81

ستاره خیلی راحت با کلمات بازی می کرد . می دونستم این صدای قلبشه که اونو داره وادار به بازی کردن می کنه . ولی هیچوقت با قلب من و قلب خودش بازی نمی کرد . می دونستم که یه چیزی در درونش هست که داره آزارش میده . می خواد از عشق بگه . می خواد از پیوند دلها بگه . من اون حسو می شناختم . اون منو به یاد فروزان عاشق مینداخت . آره ستاره عاشق بود یک عاشق لجباز . من خودم داغون بودم و می دونستم که شکست یعنی چه . درد عشق یعنی چه .  نمی خواستم ستاره هم اینو حس کنه . اون نباید دلشو به این خوش می کرد . نباید فکر می کرد که یه روزی می تونه با مهربونی هاش می تونه منو بکشونه طرف خودش . که من صدای عشق و دوست داشتنشو بشنوم و بهش بله بگم . اینا رو نمی شد به حساب زرنگی هاش گذاشت . منم یه روزی در حال و هوایی مثل حالا وامروز اون بودم . روزایی که نمی دونستم چه جوری فروزان و روحشو تسخیر کنم . نه .. ستاره باید از من نا امید شه ...
-نمی دونم چرا از عشق و دوست داشتن بدم میاد . یعنی این که یک زن و مرد به هم بگن عاشقتیم اینا همش دروغه .. آدما فقط خودشونو دوست دارن .
ستاره : نه این دروغه . دروغه . تو داری دروغ میگی . چرا این حرفا رو می زنی .
 -ستاره چرا این جوری شدی . چرا جوش آوردی . من و تو اصلا با هم نمی سازیم . من دیگه از این جا میرم . چون میدونم جز کل کل کردن کار دیگه ای با هم نداریم . اعصاب تو رو می ریزم به هم .
ستاره : نه خواهش می کنم . ما رو تنها نذار . پدر و مادرمو تنها نذار .. من فقط یه چیزی ازت می پرسم دیگه هم اذیتت نمی کنم . تو میگی آدما فقط خودشونو دوست دارن . مگه تو داداش منو دوست نداشتی .
-ستاره اون فرق می کنه . من منظورم عشق یک زن و مرد به هم بود .
 ستاره : ما که اصلا در این مورد حرف نزده بودیم . فراموش کن چی گفتیم . تنهامون نذار ..  خواهش می کنم . تو رو خدا .. به خاطر سپهر ...
ستاره خیلی جدی گرفته بود . به شدت اشک می ریخت . خیلی راحت احساسشو درک می کردم . ولی نمی تونستم کاری کنم که اون بهم بگه دوستم داره . می دونست که اگه این حرفو بزنه من بهش جواب مثبت نمیدم . آخه عشق به معنای دلسوزی نیست . من که نمی تونستم از رو دلسوزی بیام و عاشق ستاره شم . من فروزانو دوست داشتم . همونی که رفته با یکی دیگه .. همونی که انتقام سختی ازم گرفته . تا حالا هیچ زنی منو این جور داغون نکرده بود . اصلا زنی منو داغون نکرده بود . عشق سرمو پایین انداخته بود . تسلیم زندگی تسلیم سر نوشت شده بودم . می خواستم سر نوشت خودمو تغییر بدم . زندگی خودمو . ولی نشد . بعضی وقتا صداقت آدمو می سوزونه . نابود می کنه ..
 ستاره : فرهوش می مونی ؟
 -کجا رو دارم برم . درسته خونواده ام تهرونن ولی من این جا خیلی کار دارم . اون دلی رو که از بچگی با هام بوده این جا جا گذاشتم ..
 می خواستم بهش بگم یه عشق دیگه ای رو هم این جا جا گذاشتم . روزایی رو که  دیگه بر نمی گردن همین جا جا گذاشتم . کنار ساحل عشق و امید .
 -ستاره تو خیلی خوبی . من خیلی بدم . خیلی اذیتت می کنم . من خیلی بدم ..
ستاره سکوت کرده بود . چیزی نمی گفت . می ترسید اگه حرفی بزنه منم بازم ساز رفتن بزنم . هر چند من آدمی نبودم که به این نون و ماستها از این جا برم و از طرفی اینو هم می دونستم که اون اگه بخواد حرفای دلشو بزنه و مثلا منو تسکین بده باید یه چیزایی رو بگه که پای خودشم به وسط کشیده میشه . من و اون رفتیم به سمت شرکت . فرزان هنوزم میومد ... ازش خواسته بودم که دیگه در مورد فروزان باهام حرف نزنه . اسمشو پیشم نیاره . نمی دونم چرا با یه دید خاصی به من و ستاره نگاه می کرد . حدس می زدم که حس می کنه من و اون با هم رابطه داریم . بذار از این فکرا بکنه دیگه واسه من مهم نیست . ستاره بیشتر حرفاشو به شمردگی آغاز می کرد . انگار می ترسید که بازم ناراحتم کنه . ای دختر ! اگه بدونی که من چه آدم بد و جنایتکاری هستم دیگه این جور با هام رفتار نمی کنی . من لیاقت اونو ندارم که تو عاشق من شی . نگاهت داره داد می زنه که دوستم داری . حتی وقتی که با بچه های بی سرپرست بودیم راضی بودی که لباتو ببوسم .. ستاره من لیاقت خوبی های تو رو ندارم .. حتی لیاقت فروزان رو هم ندارم . یه روزی تو هم میری . میری از پیشم . من بهت عادت کردم . ولی نه اون جوری که به فروزان عادت کردم . من حرفای قشنگ عاشقونه مو واسه اون زدم . دلم واسه اون تپید . هنوزم می تپه . حتی اگه حالا هم بر گرده و بگه اشتباه کرده قبولش می کنم . آخه آدما همه شون اشتباه می کنن .... ادامه دارد ... نویسنده ... ایرانی