ابزار وبمستر

ابزار وبمستر

لزاستاد و دانشجو .. عروس و مادر شوهر 37

کارینا : وووووووییییییییی ماااااااااماااااااااان اوووووووخخخخخخخخ کسسسسسسم ..  دوست دارم فقط پیش تو باشم . از کنارت جنب نخورم .
کیمیا : عزیزم تو حالا داری این حرفو می زنی ولی به موقعش که همه کنار هم قرار بگیریم و شیر تو شیر حسابی بشه دیگه منو فراموشم می کنی و دلت می خواد با هر کی که بهت حال میده خوب تا کنی و منو فراموشم می کنی ..
 کارینا : اوه مامان یعنی راجع به من این طور فکر می کنی ؟ دخترت بی وفا نیست . خودشو بیشتر به آغوش مادر شوهرش چسبوند و واسش ناز کرد  ... 
مهوش : -وااااااااایییییییی شما دو نفر که دیگه حسابی منو از این رو به اون رو کردین . دلم می خواد ماشینو یه گوشه نگه داشته باشم  و از این هوای زیبای طبیعت استفاده کنیم و بعد به راهمون ادامه بدیم . ولی هر چی که فکرشو می کنیم دخترا با اون ماشین پرادوشون وقتی که ما رو نبینن دلواپسمون میشن و اون وقت میان دنبالمون می گردن  کیمیا : خب بگردن . مگه ما رو پیدامون می کنن ؟ ما خیلی راحت می تونیم توی انبوه جنگلای این جا گم شیم . می زنیم به یه بیراهه ای .. باشه مهوش جون هر چی تو گفتی . دیگه دخترمو نازش نکنم ؟
مهوش : کی میگه این کارو نکن ..
ماریا سرشو گذاشته بود رو پاهای مادر شوهرش مهوش که سر گرم رانندگی بود .. .
 -مامان مزاحم که نیستم ..  
مهوش که حالی به حالی شده بود و خیلی آروم چشاشو می بست و باز می کرد گفت نمی دونم انگاری که با چشایی بسته دارم رانندگی می کنم . خیلی دوست دارم همین جا در دل طبیعت سبز یه حالی بکنیم . قبل از این که برسیم به ویلا یه حالی هم همین جا بکنیم .
کیمیا : اگه خودمون بودیم و خودمون می شد ولی اون سه تا مزاحمو چیکارش کنیم . امان از دست اون دخترا ..
 مهوش : شوخی کردم استاد . هر کاری دوست داری انجام بده . می  خواستم بگم من لذت می برم از این که شما دو تا رو این جوری می بینم . که خیلی خونگرم و صمیمی در کنار همین  . من و ماریا هم نسبت به هم همین رفتار رو داریم .
 کیمیا : بر منکرش لعنت .  من که رفتار صحیح رو از شما یاد گرفتم . از شما یاد گرفتم که چه جوری با کارینای خودم خوب تا کنم ..
کارینا : مامان چی داری میگی ؟ تو بهترین خوبان دنیایی . اصلا خوبی رو از وجود تو ساختن ..
کارینا که به شدت هیجان زده شده به وجد اومده بود پاهاشو یه وری کرد و شورتشو تا آخر پایین کشید و لاپاشو باز کرد .
 -اووووووخخخخخخ ماااااامااااان باید منو ببخشی . دست خودم نیست .. نمی دونم چرا من دیگه اون آدم سابق نیستم . باید منو ببخشی . دوستت دارم .دوستت دارم .. واااااایییییی ..
-قبلا دوستم نداشتی ؟
کارینا : چرا .. چرا مامان خوشگلم .حالا می تونم راحت بر زبونش بیارم .
کیمیا خودشو خم کرده با وجود تنگی جا پا هاشو گذاشته بود لای پای کارینا و کسشو میک می زد .
-جوووووووووون .. ماااااامااااااان .. کسسسسسم چقدر می خاره .. می خاره ..
کارینا کسشو  پی در پی به چونه و صورت کیمیا می مالوند و از این کارش تعجب می کرد که چرا این قدر راحت می تونه احساساتشو نشون بده . ماریا سرشو به عقب بر گردونده  به اون دو نفر نگاه می کرد . اونم آروم شورتشو یه نصفه و نیمه ای پایین کشیده بود و کف دستشو گذاشته بود لای پاش و خیلی آروم با کسش ور می رفت ..  مهوش : عزیزم ماریا جون مثل این که تو هم تحملشو نداری . خیلی این دور و برا قشنگه ... اگه می خوای یه چند دقیقه ای یه گوشه کناری یه تر مزی بزنیم . این جا چه رود خونه های قشنگی داره .
 اون سه تا دختر که عاشق گاز و سرعت و پز دادنن . همین حالاشم سحر رو گمش کردیم . یعنی اون ما رو گم کرده ...
ماریا : اووووووفففففف مااااااماااااااان این که خیلی عالی میشه ولی اگه پسرایی این دور و برا باشن و بخوان ما رو اذیت کنن چی ؟
مهوش : مگه شهر شهر هرته ؟ پدرشونو در میارم . حالشونو می گیرم . ..
 بالاخره مهوش به یه بیراهه ای پیچید و به نقطه ای رفت که که کمتر کسی بودکه از این سمت عبور  کنه .. کوه جنگلی  انبوه و رود خونه ای که از جاده دویست سیصد متری رو فاصله داشت ..
مهوش : حالا این جا کسی نسبت بهمون دید نداره .
کیمیا : اگه اونا نگران ما شن و بخوان بیان دنبالمون چی ؟
مهوش : خب بذار بیان . اون دیگه بستگی به خود ما داره . تا بخوان یه حرکتی کنن و بیان ما دیگه این راه رو بر گشتیم . در عوض سر حال و سبک و تر و تازه بر می گردیم ..
 کیمیا : احسنت که دوست خودمی ..
 مهوش : شاگرد توام استاد .... ادامه دارد ... نویسنده .... ایرانی