ابزار وبمستر

ابزار وبمستر

نامردی بسه رفیق 77

ستاره دوباره رفته بود توی فکر و باهام حرف نمی زد . خنده ام گرفته بود .. می خواستم یه چیزی بهش بگم می دونستم اگه یه حرفی بهش بزنم تا چند ساعت ولم نمی کنه ..
-ستاره فکر می کنی کار در شرکت برات خوب باشه ؟
 ستاره : یعنی دوست نداری با من کار کنی ؟ سپهر که دیگه نیست . پس این کارا رو کی انجام بده . تازه من پیش پدر و مادرم هستم .
 -می تونی با اونا بری تهرون .
ستاره : چی داری میگی . این جا تنها پسرشون رو توی خاک خودش جا داده . اونا  هر وقت بخوان میرن سر خاکش ..اصلا تو واسه چی داری این حرفا رو می زنی ؟ داری یه کارایی می کنی که بگی من ستاره مزاحمتم ؟
واسه یه لحظه فکر کردم که اون داره از اختلاس و دزدی و سر شریکم کلاه گذاشتن میگم .. شونه های ستاره رو گرفته و گفتم یک بار دیگه از این حرفا زدی نزدی .. اون قدر می زنمت تا حرف زدن یادت بره .. من تا حالا مال کسی رو نخوردم از سهم خودم گذشتم تا شک نداشته باشم که سهمم با  سهم طرف قاطی شده .. بار آخرت باشه . یا جای تو این جاست یا جای من ..
 ستاره : چی داری میگی .. تو چرا این قدر کج خیالی .. من بهت گفتم دزد ؟ آره ؟ خیلی بدی .. خیلی بد جنسی ... هیچی حالیت نیست . چشاتو بستی و فقط به خودت فکر می کنی .. انگار سپهر داداش من نبوده .. انگاری که پسر پدر و مادرم نبوده . همه به یه نحوی داریم زندگیمونو می کنیم ولی تو فرق می کنی . انگار تافته جدا بافته ای .  من که کاریت ندارم . هر غلطی که دوست داری بکن . با هر دختری که می خوای باش . می خوای دنبال عیش و نوش و تفریحت بری برو . همه همینو می گفتن . تازه دوزاریم افتاده بود که اون داره از چی میگه .. رفتارم باهاش درست نبود . کمی خشن شده بودم .. حالا که متوجه اشتباهم شده بودم . رفتم طرفش تا ازش دلجویی بکنم .. ولی اون از دستم در رفت . شده بود مثل دخترای لجباز .. من و اون در دفتر شرکت بودیم و فرزان هم که رفته بود برای کارای عروسی فروزان و شرکت در مراسم عقدش .. یه لحظه طوری ستاره رو به سمت خودم کشیدم که افتاد توی بغلم ..  واسه چند ثانیه ای مکث کرد بعد خودشوازم جدا کرد ...
-ستاره من بد متوجه شدم فکر کردم بهم میگی دزد . تازه این حرفتم درست نیست ولی از اون حس دزدی بهتره ..
 ستاره : واسه اینه که این راسته ؟
-اولا درست نیست . ثانیا برای تو چه فرقی می کنه .. یعنی اگه من فساد اخلاقی داشته باشم می ترسی که با من بیای بیرون و هم کلام شی ؟ اصلا این مدتی که با هم هستیم دیدی که از من کار خلافی سر بزنه ؟ تماس مشکوکی داشتم ؟ چرا این قدر تو کج خیالی دختر ...
 با این که حس می کردم آروم شده و شر خوابیده باشه ولی یهو زد زیر گریه .
 -ستاره خواهش می کنم . چرا این قدر احساساتی هستی ؟ یعنی باید یک روز در میون گریه کنی ؟ این که رسمش نشد . ازت معذرت می خوام .
ستاره : کار همیشگیته ..
 -آخ دختر اگه منو نبخشی چیکار می تونی بکنی ؟ میگن دخترا خیلی مهربونن . دلشون پاکه .. دل نازکن .. حالا منو ببخش .. ببین چه جوری ازت می خوام . اشکاتو پاک کن .
 دستمو گذاشتم رو صورت خیسش .. خوشش میومد .. حس کردم زیاده روی کردم . یه حس دوستی با اون داشتم .. شایدم یه حسی بین دوستی و نوعی رابطه خواهر برادری بود .. این که گاه که می خندید منو به یاد داداشش مینداخت . لحن بعضی حرفاش منو به یاد سپهر مینداخت . شاید وجود اون بود که سبب می شد  تا حدود زیادی جای خالی سپهر رو احساس نکنم و از طرفی دوری و نا مردی فروزان رو هم تا حدودی تحمل کنم . بالاخره بازم آرومش کردم .. ماهرخ اومد خونه .. یه پرستار براش گرفتم  مادرشم کمک حالش بود .. رضا رو هم گفتم که این تابستونی مراقب مادرش باشه و فعلا نره سر کار . ماهرخ دیگه یواش یواش حالش بهتر شد ولی باید رعایت می کرد .. حالا می تونست راحت بشینه و پاشه و کارای خودشو انجام بده .  چند بار اولی که اونو دیدم حجابشو کامل حفظ می کرد ولی حالا  روسریشو تا یه حدی داده بود عقب که اگه اونو بر می داشت شاید بهتر بود . با این حال همه اینا رو به حساب صمیمیت گذاشته بودم و این که می خواد به نوعی احترام منو رعایت کنه . گاهی که تنها می رفتم اون جا تعجب می کردم که چه جوری تونستم ستاره رو قال بذارم . آخه اون دختر تابلو بود .. سوتی می داد . علنا نشون می داد که به ماهرخ حسادت می کنه . من که نمی تونستم یه دنیا رو عاشق خودم کنم . بیشتر وقتا اول صبح می رفتم که اون خواب بود .. بعدکه بهم می گفت چرا اونو با خودش نبردم بهش می گفتم که دلشو نداشتم که بیدارت کنم ... ادامه دارد ... نویسنده ... ایرانی