ابزار وبمستر

ابزار وبمستر

نامردی بسه رفیق 80

فکرم مشغول این بود که چرا ستاره رو بوسیدم . حالا اون چه احساسی راجع به من داره . شاید واقعا دوستم داشته باش . شاید هم این خیال خودم باشه و اون به عنوان یک دوست ازم خوشش میاد
-ستاره  ازت معذرت می خوام ..
ستاره : واسه چی ..
 -واسه اون اتفاقی که پیش بچه ها افتاد .. بوسیدن تو رو میگم ..
 ستاره : خب از روی اجبار بود دیگه . می تونم درک کنم . خیلی عذاب کشیدی فرهوش ؟
 -راستش بیشتر ناراحتی من به این خاطر بود که تو چی فکر می کنی .. حتما میگی عجب پسر پررویی هستم . یا خدای نکرده من به دختری که مثل خواهرمه ....
 ستاره : بس کن فر هوش .. این حرفت بیشتر از هر چیزی منو ناراحت می کنه . چرا از این نمایش بازی ها در میاری . من الان محرم تو هستم ؟  یعنی چه جوری بگم .. حالا میگن در مثال مناقشه نیست .. اگه فرضا بخوام باهات ازدواج کنم اون وقت میگم که چون خواهر تو هستم نمیشه ؟ داری حرف الکی می زنی دیگه ...
 ستاره جوش آورده بود . صورتش سرخ شده بود . هیچوقت اونو تا این حد عصبی ندیده بودم .
-چرا این قدر در مورد این مسئله حساسی . آخه این یک عادته . یک احترامه .
 ستاره : من دوست ندارم از این عادت های مسخره رو . نمی خوام به یه چیزی تظاهر کنی که اصلا امکانش نیست . الان  وقتی تو رو می بینم به یاد این می افتم که تو و سپهر رو سال های  سال با هم و در کنار هم دیدم . بگم تو داداش منی ؟ اون جایگاه خودشو داشت و رفت . تو هیچوقت که برادرم نمیشی ...
 -ستاره چرا اصلا خودت رو توی کارای ساختمونی دخالت میدی ؟ اصلا واسه چی میای ؟ همون یک فرزان رو دارم که رو دلم سنگینی می کنه .. تو هم که دیگه اصلا بد تر از اونی .
ستاره : کور خوندی که بخوای منو بفرستی برم .
 -ستاره اگه بهت بگم تو نیازی نیست که کنار من باشی تمام کار ها رو خودم انجام میدم و از نظر اقتصادی همون پول رو هم بهت میدم و درآمد تو و خونواده همونه و همون باشه قبول می کنی ؟ یه چیزی هم بهت دستی میدم که بری و دیگه من از دست تو خلاص شم .. لعنت بر شیطون .. تو که عین بچه ها بازم داری گریه می کنی .. باشه اصلا شوخی کردم .. چقدر تو حساسی .. برای دقایقی دو تایی مون ساکت بودیم . تا این که سکوتو شکست ..
ستاره : اگه این قدر از بوسیدن من زجر کشیدی دیگه این قدر صغری کبری بافتن نداشت که ..
-اصلا کی در این مورد حرف زد . چرا موضوع رو به بوسه ربطش میدی .. اونم که من فقط یه بار پیشونی و یه بار صورت تو رو بوسیدم تموم شد رفت .. دوست داشتم اون بچه ها شاد شن .. حالا بس کن دیگه .. من اون وقتا که بچه بودم یه چند وقتی یه همبازی دختر داشتم . گاه سر بعضی چیزا با هم کل کل می کردیم . من عروسک اونو می گرفتم و اون هم توپ منو می گرفت ولی این جوری مثل موش و گربه نبودیم . اون هیچوقت گریه نمی کرد و بچه بازی در نمی آورد ...
ستاره : ولی حالا تو عروسک منو نگرفتی ..
-پس چی تو رو گرفتم ..
 سکوت کرد و چیزی نگفت و من حس کردم سوال بی خودی کردم . خسته شده بودم .. مرگ سپهر .. ازدواج فروزان , بچه بازیهای ستاره ..همه و همه اعصاب منو به هم ریخته بود . من نمی تونستم این شرایطو تحمل کنم . دلخوشی واسه من نمونده بود .. شاید اگه این بچه های یتیم و صغیر و آدمای نیاز مند به همراهی  نبودند من هم این جا نمی موندم .
 -ستاره من اصلا حالم خوش نیست . این بچه بازیها رو بذار کنار . من نمی خوام فکر کنم که الان  این جا یه بچه بازی دیگه ای راه افتاده .
ستاره : خسته شدم از دستت . باشه هرچی تو بگی .. من لال میشم . دیگه هر چی تو بگی می ریزم تو دلم .
 به نظرم باید کمتر باهاش حرف می زدم . کمی جدی تر می بودم و جز در مورد مسائل کاری دیگه حرفی نمی زدیم . آخه اون خیلی گیر می داد . همش دوست داشت در مورد مسائلی که مربوط به اون نبود یه جوری دخالت کنه . خودی نشون بده . در حال رانندگی حس کردم که سرم داره گیج میره به زور فرمونو گرفتم سمت راست و پارک کردم ..
ستاره : چیزی شده ؟
-نه .. حالم خوب نیست ...
به یاد فروزان افتاده بودم . چه جوری قالم گذاشته بود . چه جوری اون همه حرفای عاشقونه .. اون همه با هم بودن ها رو یک شبه فراموش کرده بود .. چه زود رفت .. اون می خواست به من نشون بده که من شکست خوردم . می خواست به من نشون بده که حیله گری من فایده ای نداشته و من برای به دست آوردنش شکست خوردم . لعنتی ... اون چی رو می خواست نشون بده ؟ جدایی دو عاشق رو ؟ می دونستم .. اون باید هنوزم دوستم داشته باشه .. .. ادامه دارد ... نویسنده ... ایرانی