ابزار وبمستر

ابزار وبمستر

استاد عشق 6

سروش  دوست داشت یه جورایی به فرشته بگه که دوستش داره .. اون همه صمیمیت و خندیدن های با هم .. صمیمی بودن ها .. حسی که  در کلامشون نهفته بود .. و نوشته هایی که به عنوان موضوع نگارشی تحویل استادش می داد همه و همه رو با تمام احساس و حتی در مواردی خارج از موضوع مربوطه می نوشت . جالب این جا بود که فرشته به بهانه های مختلف از دانشجوهاش می خواست که در مورد موضوع خاصی مطلب بنویسند و اینو بهونه کرده بود که یک دانشجوی رشته ادبیات وقتی که داره فارغ التحصیل میشه نباید از نوشتن هراسی داشته باشه . باید بتونه احساس خودشو بگه .. روزها برای هر دو نفرشون خیلی سریع می گذشت ... فرشته دلهره خاصی داشت .. نمی خواست که این روزا و این ترم به انتها برسه .. پسر فکر می کرد که دیگه نمی تونه بهونه ای داشته باشه برای این که بتونه فرشته رو ببینه . حالا سروش یه فرصت دیگه داشت برای این که بتونه از احساسش بگه . از این که چگونه می تونه به یکی بگه دوستش داره . چگونه می تونه عشقشو نشون بده . حالا اون باید در مورد احساسش می نوشت .. در مورد این موضوع که علاقه خودتونو به کسی یا چیزی که دوستش دارین چه جوری ابراز می کنین .. البته استاد از دانشجوهاش خواست که موضوع رو به گونه ای مطرح کنن که با رعایت اصول و ضوابط خاص  جامعه ما باشه .. ..  اون روز  غروب بود که کلاس تعطیل شد ..  سروش و فرشته با هم به سمت خونه رفتند  . طبق معمول فرشته زود تر پیاده می شد ..
-میریم  یه چیزی بخوریم ؟ هوس بستنی کردم ..
 فرشته : موافقم . به شرطی که این بار من حساب کنم .
سروش : درست نیست که وقتی یک مرد هست یه زن دست به جیب کنه .
 فرشته : این که نمیشه همیشه تو برنده شی ...
 سروش : استاد چی میل می فرمایند ؟
 فرشته : این جا هم استادم ؟
 سروش : یک زن همیشه رئیس و استاده .
فرشته : حریف زبونت نمیشم . همون جوری که حریف نوشته هات نمیشم .
سروش : مگه من باهات جنگ دارم ؟ ولی انگار این جور گشت و گذار های ما تا چند هفته دیگه بیشتر دوام نداره . اصلا میای یه کاری می کنیم ..
فرشته : چه کاری ! سروش : تو منو بنداز .. یعنی بهم نمره نده ...
 فرشته : واسه چی ؟
سروش : واسه این که یه ترم دیگه هم درس بخونم  
فرشته : خب برای چی ؟
 سروش : واسه این که یه ترم دیگه بازم با هم بیاییم و بگردیم ..
فرشته : خب تو خودت می تونی هر درسی رو که دوست داری حذف کنی ولی خودت هم می دونی که این کارت درست نیست . اونم از دانشجوی ممتاز و درجه یک دانشگاه ما .. که من دوست دارم در جشن فارغ التحصیلان تو رو اون بالا بالا ها ببینم  سروش : واقعا این طور دوست داری ؟ واسه چی ؟
فرشته : برای این که حقته .
 سروش : راستی تا یادم نرفته این نوشته رو تقدیم تو کنم که گفته بودی چه جوری احساس خودمونو بگیم برای اونایی که دوستشون داریم یا حالا در مورد هر چیزی می تونه باشه ..
 فرشته : ببینم طوری ننوشتی که نشه خوند ..
سروش : اینو فقط نمیشه خوند .. اینو با تمام احساسم نوشتم . شاید برای اون آدم خیالی که یه روزی ممکنه بهش علاقه مند شم . شایدم یه مقداری خارج از موضوع نوشته باشم ..
فرشته : زمان خیلی زود می گذره .. انگار همین دیروز بود که من تدریسمو شروع کردم ..
 سروش : و من تحصیلمو ..
 فرشته : این که شروع تحصیلت نبود ..
سروش : و همین طور شروع تدریس تو ..
فرشته دل تو دلش نبود ..  دوست داشت زود تر فرصتی پیدا کنه و بخونه که سروش چی نوشته . به نوشته هاش و به خود اون عادت کرده بود . با این حال یه وحشت خاصی داشت . از این که یه روزی با حالتی روبرو شه که براش تازگی نداشته .. حالتی که بهش میگن عاشق شدن .. وابستگی .. یک احساس لطیف .. لحظات رو به امید یکی دیدن سپری کردن .. بیش از نیمی از این حالات رو همین حالاشم داشت .  و سروش هم دوست داشت که فرشته زود تر نوشته هاشو بخونه .  طوری نوشته بود که فرشته حدس بزنه که اون نامه روواسه اون نوشته .
 فرشته : تا حالا روزای خوبی رو با بچه ها گذروندم .  باید یاد بگیرم که دیگه شرایط من طوریه که باید از خیلی ها دل بکنم . از دانشجویانی که واسه من بهترین دوستن .. فرشته نمی دونست چه جوری ادامه بده . فرشته : راستی منو عروسیت دعوت می کنی ؟
 ... سروش یکه خورد ... تا به حال سابقه نداشت که فرشته باهاش از این حرفا بزنه .. خیلی دوست داشت بهش بگه که دوست دارم تو عروسم بشی ... فرشته سوالشو تکرار کرد ... و سروش هم جوابی دوپهلو داد
سروش : اگه تو قبول بکنی ...... ادامه دارد .... نویسنده ..... ایرانی