ابزار وبمستر

ابزار وبمستر

لز استاد و دانشجو ..عروس و مادر شوهر 36

سحر : قبلا می خواستم برم به ویلای یکی از دوستان خونواد گی ام . یعنی اون جا رو بگیرم . ولی گفتم این چه کاریه . بهتره  بریم به ویلای خودمون که هم بزرگترو جا دار تره و هم امکانات و تجهیزاتش بیشتره و می تونم چند تا دیگه رو هم دعوت کنم و بیشتر بهمون خوش بگذره . از طرفی استاد کیمیا یعنی مادر شوهر آینده منم به خوبی متوجه امکانات خونوادگی و شخصیت فامیلی ما میشه . این که ما چه دوستای خوبی داریم . و چه آدمای با فر هنگ و متمدنی پیش ما هستند . دیگه مثل کارینا نیستیم که اگه این دانشگاه هم نبود معلوم نبود این دختره می خواست چیکار کنه و   این چند  کلمه حرف زدن رو هم معلوم نبود ازکجا می خواد یاد بگیره . من اصلا موندم خدا به بعضی ها چقدر شانس میده .
سپیده : ولی  یه جای کار متوجه میشه ..
 ساناز : اگه کامبیز یکی از من و سپیده رو انتخاب می کرد اون وقت جه عکس العملی می خواستی داشته باشی . و با این شرایط کنار میومدی .
سحر: اون مهم نبود . این دختره خیلی دیگه روش زیاد شده و نمیشه جمعش کرد .
 ولی سپیده حس می کرد که تحت هر شرایطی اون نمی خواست که هیشکی جای اونو بگیره . همون جای خیالی که به عنوان عروس کیمیا واسه خودش تصور کرده بود . ..  بالاخره بر نامه سفر جور شد و مهوش ماشینشو با خودش آورد. سحر و ساناز و سپیده هم با پرادو اومدن . با این که به اون چهار تا اصرار کردن که سوار ماشین اونا شن ولی کیمیا به خاطر عروسش و این که یه وقتی اون و سحر توی راه کل کل نکنن و سحر پزی نیاد تر جیح داد که با یه ماشین دیگه راه بیفتن . می خواست ماشین خودشو بیاره که مهوش گفت من پرشیای خودمو میارم که ماشین یه مدتیه تنبل شده  . قرار بود چند تا مهمون دیگه در مقصد به اونا اضافه شن .
  سحر : تعجب می کنم از  استاد کیمیا که با اون همه سواد و شخصیتش با چه کسانی بر می خوره و دور و برشو کی گرفته . اعصابمو خرد کرده . دلم می خواست سوار ماشینم می شد و دست به فر مون منو می دید ..
ساناز : عزیزم حالا این قدر حرص نخور . مگه تا حالا ندیده ؟ اون به اندازه کافی تو رو می شناسه و بهتر از هر کس دیگه ای هم تو رو می شناسه . خودشم دوست داشته که تو عروس اون بشی و یکه خورده وقتی که متوجه شده کامبیز کارینا رو پسندیده . کاری هم از دستش بر نمیومد . دیگه باید چیکار می کرد .
سحر : شاید هم حق با تو باشه . من دیگه موندم که باید چیکار کنم . این پسره هم که اصلا انگار توی باغ نیست . کامبیزو می گم . من نمی دونم چرا سادگی رو بیشتر دوست داره .
سپیده : تو که اینو می دونستی چرا سعی نکردی خودت رو مثل کارینا در بیاری .
 سحر: اولا من نمی تونم خوب فیلم بازی کنم و از طرفی خیلی دیر متوجه این موضوع شدم . حالا دیگه غصه ام شده . نمی دونم چه جوری با این دختره روبرو شم . اعصابم به هم ریخته . نمی تونم ببینمش . فکر می کنم قاتل خودمو دارم می بینم .
ساناز : واسه همینه که می خوای جونشو بگیری ؟
سحر : یه جوری هم می گیرم که تا دیگه هست  بدونه که نباید پا تو کفش بزرگترا بکنه ..
و در ماشینی دیگه کارینا و کیمیا اون پشت کنار هم بودند .. مهوش از کیمیا خواسته بود که پیش اون بشینه ولی کیمیا تر جیح داده بود که پیش عروسش باشه .. چون کارینا احتیاج شدیدی به محبت مادر شوهرش داشت مخصوصا در این لحظات که حس می کرد سحر از همون اول داره فخر فروشی رو شروع می کنه .
 -اووووووووفففففف ماااااان ماااااماااان آرومم کن . اگه اون بخواد با هام بد تا کنه چی . من کینه رو توی چشاش می خونم . سحر بد جوری با هام پیچیده
 کیمیا : اگه چیزی ازش دیدی به من بگو توی دلت نگه نداشته باش .
-نه مامان .. این حرفا چیه . به این جا میگن دانشگاه . مکتب خونه که نمیگن .
کیمیا : ولی اینو هم یادت باشه  من در اصل مادر شوهرتم . درسته که عدالت رو باید برای همه در نظر بگیرم ولی اینو هم باید در نظر داشته باشم که آزار دادن تو به هر قیمتی از عدالت نیست .
 کیمیا در حال حرف زدن دستشو اززیر بلوز کارینا رد کرده رسونده بود به سوتین و قسمتی از سینه هاش و از اون جا هم رفت پایین تر و یواش یواش کس تنگ عروسشو به چنگ آورد .
کارینا : آخخخخخخخخ ماااااامااااااان . دستای شفا بخش و جادو گرت به من دلگرمی میده . حالا دیگه فقط به این فکر می کنم . به احساس قشنگ و هوس انگیزی که انگشتات روی کس من درست کرده ..
مهوش : شما دو تا اون پشت چی دارین میگین . یکی در میون متوجهش میشم ..
کیمیا : چیزی نمیگیم . فقط داریم راز و نیاز عاشقونه می کنیم . .... ادامه دارد ... نویسنده .... ایرانی