ابزار وبمستر

ابزار وبمستر

یک سر و هزار سودا 69

الان بهترین موقعی بود که من بخوام ملوک رو بکنم و یه حال درست و حسابی با هاش بکنم .  واقعا اشتها داشتم . اونم که مرتب از چیزای دیگه حرف می زد و اعصاب منو ریخته بود به هم . نمی دونم چی داشت می گفت . دیوونه ام کرده بود . حالا داشت از این می گفت که نمی دونم شکمش  داره گنده میشه و از ریخت و قواره میفته . نه این که دوست نداشته باشم که اونو تر و تازه و جوون تر ببینم . انتفاقا با هر جراحی که می کرد یه چند روزی رو می تونستم از دستش خلاص باشم . ولی نمی خواستم که این جوری توقعش از من بیشتر شه . دلش خوش شه که من فقط به اون توجه دارم . یک زن هر قدر از این کارا بکنه جراحی پلاستیک بکنه چربی های شکمشو آب کنه .. پروتز  بکنه لباشو . چشاشو لنز بذاره .. بازم در مقابل یک زن جوون آرایش نکرده چیزی برای عرض اندام نداره . همه اینا مصنوعی و مشخصه . یه دل خوش کنکی برای خودشه . مهم اینه که آدما درون همو بخوان .. و سیرت همو زیبا ببینن . واسه خودم داشتم چی می گفتم . خودم داشتم از اصول می گفتم . از سیرت و از درون .. مژده رو که رنجونده بودم و یه جورایی اونو نا امید و دلسردش کرده بودم و حالا خودم ازش ناراحت بودم .
-چقدر خوشگل شدی ملوک .. چه لباس خوابی تنت کردی .
 یه لباس خواب کوتاه فانتزی مینی به رنگ صورتی براق تنش کرده بود .واقعا ناز و تو دل برو شده بود ..
-ملوک نکنه از این چیزا پیش شوهرت اکبر آقا بپوشی و دل اونو ببری . اون وقت از سهمیه من بدی به اون .
 وقتی این حرفا رو بهش می زدم کیف می کرد . لذت می برد . انگاری دنیا رو بهش داده باشم ..
 -اکبرکوفتش بشه . وقتی اون بر می گرده اون قدر شند رمندری تنم می کنم و سعی می کنم بدنم بوی بد بده که اون ازم فراری شه .. تازه اونم از خداشه که من کاری به کارش نداشته باشم و راحت بیاد بیفته و کپه مرگشو بذاره ..
-نه دیگه ملوک جون آدم که پشت سر شوهرش این جور حرف نمی زنه . حالا مگه چیکار کرده که از دستش دلخوری .
-دلخور که نیستم . فقط دوست داشتم همین ده روز در ماه رو هم خونه نباشه ..  ولی باید یه فکری کنم با یکی دو دوست قدیمی و صمیمی خودم طوری بر نامه بچینم که حداقل در این ده روز دو بار هم که شده تو رو ببرم خونه اونا .
-نه ملوک جون .. دیگه اسرار خودمون رو نباید به این و اون بگی ...
-بیا جلو شهروز .. این روزا خوب از دست من در میری . می دونم  دخترای زیادی دورت رو گرفتن . همه شون پر مدعا هستن و دوست دارن که با هاشون از دواج کنی من اخلاق دخترارو به خوبی می دونم . تقصیر هم ندارن . در یک دورانی هستند که نگرانی از مجرد بودن مثل خوره افتاده به جونشون . شوهر کردن و به کی شوهرکردن هم یه نوع چشم و هم چشمی و رقابتی شده . این که در این قمار هم دوست دارن برنده باشن و هم در رقابت با دیگران هم کم نیارن ..
-ملوک جون یه سری حرفای علمی و روانشناسی  در سطح کار شناسی بالا رو داری میگی .. 
-دست شما درد نکنه یعنی من این قدر بی سواد بودم و خودم نمی دونستم ؟
-فدات شم . تو حالا چرا از همه این چیزا بر داشت بد می کنی . حالا اگه میشه زتعارف کم کن و بر مبلغ افزا . بریم سر اصل مطلب . ببینم این جا رو چه جوری درست کردی ...
 اون شورت منو پایین کشید و منم لباس خوابشو در آوردم و سوتینشو .. خیسی کسش جلو شورتشو خیس کرده بود .. کیر منم طوری تیز شده بود که اون از این حالت خیلی لذت می برد ...
-اووووووهههههه ملوک اگه بدونی چقدر گرسنه ام .
 -امید وارم که همیشه گرسنه باشی .. همیشه . این چند روزه رو باید حسابی بهم برسی .  تا دو سه روز دیگه اکبر می رسه ...
همون ایستاده سرمو گذاشتم لای پای ملوک و شورتشو با کس خیسشو دو تایی با هم گذاشتم توی دهنم . حالتی که ازش خیلی لذت می برد .. مثل همیشه دستشو گذاشت رو سینه اش . می خواست هوسشو نشون بده . نشون بده که چقدر داره لذت می بره ...
 -اوووووووهههههههه نههههههه نهههههههههه کسسسسسسم کسسسسسسم ... کیر می خواد .. زبون تو رو می خواد ..
 اونو  خوابوندمش .. شورتشو کشیدم پایین . قالب کس که چیز خاصی رو نشون نمی داد . من باید درون رو می نگریستم و حال را ...
-ملوک جون ردیفی ؟
-آره عشقم . فقط تو رو کم داشتم که اومدی و داری منو می سازی . روز منو می سازی .
لاپاشو باز کردم .. زبونمو رو کسش کشیدم .. و بعد جفت لبامو گذاشتم روش .. برام مهم نبود که کس ملوک تا چه اندازه تنگ و گشاد باشه . مهم این بود که اون خیلی خالصانه و با تمام وجودش خودشو در اختیار من می ذاشت . .... ادامه دارد .... نویسنده .... ایرانی