ابزار وبمستر

ابزار وبمستر

یک سر و هزار سودا 70

تا  می تونستم باید از اون کس تعریف می کردم . اون خیلی خوشش میومد که من بهش بگم که خیلی تر و تازه و ناز و دوست داشتنیه . لذت می برد . زنا هم که عاشق اینن که ازشون تعریف کرده شه . مخصوصا اونایی که یه سنی ازشون گذشته باشه و با یه جوون تر از خودشون دارن حال می کنن . این بهشون خیلی حال میده .  منم می خواستم بهش نشون بدم که این کاری که انجام داده  اثر مثبت زیادی داشته در این که تونسته اونو بیش از حد خواستنی و تو دل برو نشون بده ..  
ملوک : اوووووووههههه شهروز شهروز  .. دارم می سوزم .. کسسسسم ..
کسشو دور لبم می گردوند و من هراس داشتم از این که اون نکنه کاری انجام بده که باعث خونریزیش شه . ولی ظاهرا من خیلی سخت می گرفتم .  خودش می گفت که یه طور کامل در مان شده و جای نگرانی نیست . با زبونم روی کسش می کشیدم . شکاف وسطشو باز کردم . زبونمو بیشتر فرو کردم توی کسش . حس یه تغییراتی رو می کردم ..
ملوک : چه طوره . فکر می کنی بهتر شده ؟  اگه کیرت رو بکنی اون داخل بهتر متوجه میشی .
-عزیزم . عجله کار شیطونه .
 ملوک : تو هم شیطون منی دیگه . من می خوام زود تر بکنی  ..
 -دوست نداری کست رو بخورم ..
-شهروز جون کدوم زن دوست نداره که کسش لیسیده شه . تو که خودت می دونی من با لبات چقدر حال می کنم . حالا کیرت رو می خوام بدش به من .. بدش به من ..
 -ملوک . این جوری که تو داری حرص می زنی منم وسوسه میشم .
  دستشو به کیر من مالوند ..
 -شهروز عجب سفت و کت و کلفت شده . وااااااییییییی .. این که داره داد می زنه که زود تر اونو بفرستیش به   اون جایی که دوستش داری .
 دیگه باید حرفشو گوش می دادم . مثل دختر بچه ها شده بود  ول کن هم نبود تا به اون خواسته اش نمی رسید . خوشم میومد از این تلاش و استقامت اون . کیرمو گذاشتم روی شکاف کس اون . نمی دونم چرا کیرمو هیچوقت تا به این اندازه کلفت حس نکرده بودم و کس اونو تنگ . شاید به این دلیل بود که از بس گفته بود که کسو تنگ کرده و از این حرفا منم دیگه اونو خیلی تنگ حسش می کردم .
-رفتش ... رفتش شهروز ... رفت .  یه کس تنگ و چسبونو حسش می کردم .. حتی از اون اولین باری که ملوکو کرده بودم تنگ تر به نظر می رسید .
 -دردت میاد ؟
-نه .. نه ... ولی مال تو رو هم خیلی کلفت تر حسش می کنم .
 خیلی آروم می کردمش ولی اون ازم خواسته بود که تند ترش کنم .
-خیلی خوشگل و ناز تر شدی .  داری می سوزونی . شدی یه دوشیزه  ..
ملوک : آی گفتی . کاش یه پرده مصنوعی هم می ذاشتم تا تو اونو بر داری ..
-چه شاعرانه ! ملوک جون تو چقدر احساساتی هستی .
ظاهرا طبع عاشقونه اش گل کرده بود و نمی دونست چیکار کنه و همین جور داشت محبتشو نثارم می کرد .
-ملوک .. ملوک من دیگه از دست تو یکی آتیش گرفتم . حسابی سور پرایزم کردی .
 -نترس .. نترس .. .
راست می گفت ملوک . به اندازه ای تنگ شده بود که من حس می کردم دارم یه زنی رو که تازه راه کسش باز شسده رو می کنم . یه بار با یه تازه عروسی سکس کرده بودم که اون همچین احساسی رو به من داده بود . اون اگه می دونست من دخترش مهینو گاییدم معلوم نبود چه حالی می شد ..
ملوک : آخخخخخخخخ شهروز شهروز عزیزم .. بگو بگو خوشت میاد بگو .. بگو دوست داری بگو بازم می خوای .. بگو ..
معلوم نبود این موبایل لعنتی چه وقت زنگ خوردنش بود  .  دستمو به طرفش دراز کردم . فکر کنم یه فشاری هم به کس ملوک آورده باشم که یه آخی هم گفت .  شماره شو نمی شناختم . حتما یه اشتباهی شده .... صداشو نشناختم . صدای یک دختر بود . شاید هم یک زن .. راضیه که نبود .. مژده هم که نبود .. مهشید هم که صداش خیلی ظریف تر بود ...
-منو شناختی ؟
 -بفر مایید به جا نیاوردم . شرمنده من یه جایی هستم دستم بنده ..
 -به همین زودی اونی رو که آزارش دادی فراموش کردی ؟ مگه نمی خواستی ازت معذرت بخوام که از ته دلم باشه . دوست دارم الان این کارو بکنم ...
 حس کردم که  صدا بد جوری داره پخش میشه و حواس ملوک هم به جای متمرکز بودن  رو کیر من بیشتر جفت صدای اون دختر شده .. این همون سودابه خودمون بودکه انگار وقت دیگه ای پیدا نکرده بود .... ادامه دارد .... نویسنده ..... ایرانی