ابزار وبمستر

ابزار وبمستر

نگاه عشق و هوس 46

غروب خورشید غم زیبایی رو برای اونا به تصویر کشیده بود .  غمی که سارا به خوبی حسش می کرد . می دونست وقتی که این روز ها تموم شه اون فقط به این فکر می کنه که چطور می تونه به روزای خوشی بر گرده که با عشقش باشه . حال خودشو می دونست . اون تا به حال هر چی رو که می خواست و اراده شو می کرد به دست می آورد . حتی حالا هم حاضر بود خودشو قر بانی کنه . آیا این آخر این چیزی بودکه می خواست ؟ شاید نهایت خواسته اش بود . ولی اون سعیدو دوست داشت . یک عاشق نباید فقط به خودش فکر کنه . نباید فقط خودشو در نظر بگیره . باید اینو هم حس کنه که زندگی فقط مال اون نیست . فقط برای لذت بردن اون نیست . سعید در آغاز جوانیشه .. ولی از طرفی اون پسر همه چیزشو در سارا می دید  . درسته که من دارم خودمو قر بانی می کنم و اگه اون بخواد برام فداکاری کنه به خاطر خراب نکردن ادامه زندگیش و این که دیگران با هاش بد نشن ایثار اونو قبول نمی کنم . ولی  شاید این چیزی نباشه که سعید من بخواد . شاید جدایی از من براش عذاب آور باشه اون وقت من چطور خودمو ببخشم . ولی نگاههای مادرش .. اون امید های پدرش . حرفای بستگانش .. هیشکی نمی تونه اونو درک کنه . حتما همه میگن که اون اسیر عشق بچگانه ای شده . نمی خوام که احساس قشنگ اونو به بازی بگیرن . سعید دستشو دور کمر سارا گذاشته بود . سینه های درشتشو به سینه های سارا چسبونده بود . دو تایی شون از پنجره بیرونو نگاه می کردند . غم غروب .. با این که هیشکدوم از احساس غم خوششون نمیومد ولی خودشونو در غروب خورشیدی حس می کردند که داره خودشو به دست شب می سپره .. ولی سارا می دونست که این زمینه که داره غروب می کنه . داره از خورشید دور میشه . چشاشو به خورشید سرخ دوخته بود . انگاری که دل خورشید مثل دل اون سرخ بود ... خود و عشق وتن  بر هنه شونو می دید که خودشونو به خورشید سپرده و آروم آروم دارن از اون فضا دور میشن .
 سارا : سعید ! خورشید من . منو با خودت ببر . می خوام با تو و همراه با این خورشید حرکت  کنم . حتی اگه دیگه به صبح نرسم  . فقط می خوام کنار تو باشم . می خوام در تو گم شم . وقتی با تو باشم دیگه به طلوعی دیگه فکر نمی کنم . دیگه غروبی حس نمی کنم . فقط تو هستی و تو . فقط لحظه هاییست که پیوند من و تو رو نشون میده و به من میگه که من خوشبخت ترین زن دنیام . دیگه هیچی نمی خوام . جز یه آهنگ آروم که عشقو مثل یه موج نرم در طوفان دریای وجودم به حرکت در بیاره .
 سعید : من اگه باشم خوشید تو,  می دونم که بدون تو نه نوری دارم و نه  گرمایی . پس تویی که خورشید منی همه چیز منی .. تو برام قشنگ تر از خورشیدی .. قشنگ تر از هر چی که هست ..
سارا : بغلم بزن . بازم فشارم بگیر . بازم بگو که دوستم داری . بازم بگو که هیچ چیز نمی تونه بین ما جدایی بندازه .
 سعید : تو خودت بهتر از هر کسی می دونی که هیچ چیز نمی تونه ما رو از هم جدا کنه . عشق من به تو اون قدر قویه که تو باید اونو حسش کنی .. همون جوری که من احساسش می کنم .
  سارا حس کرد که داره در آغوش سعید خوابش می بره .. اما اون دوست داشت همچنان به غروب خورشید نگاه کنه . اون بازم غرق لحظه های عشق و هوسی بود که آغوش سعید براش ساخته بود . لحظه های فراموشی تمام غمهای روز گار . دور خورشیدو یه هاله ای از غم گرفته بود . نمی خواست که سرنوشت اونم مثل اون هاله غم شه . حس کرد که  آسمون واسه جدایی از خورشیده که عزاداره ..  میره تا یواش یواش لباس عزا تنش کنه .. ولی سارا دوست داشت که برای همیشه عروس سعید باشه . حتی در رویا هاش .. چون می تونست وقتی که در آغوششه وقتی که داره اونو می بوسه این رویا رو با تمام وجودش در خونش زیر پوستش احساس کنه . در آغوش هم به خواب رفته بودند . سارا وقتی چشاشو باز کرد سعیدو در آغوش خودش دید که چه زیبا چشاشو رو هم گذاشته . می دونست که در اون لحظه افکارش هم خوابیده . و لی حالا روحش کجاست . در کجا سیر می کنه . خواب کی رو می بینه ؟ خواب سارای خودشو ؟ سارایی که در آغوششه . ستاره ها اومده بودند . شب اومده بود. خورشید رفته بود ولی گرمای خورشید عشقو احساس می کرد . . هر دو خورشید هم بودند .. محو شده در هم .. دوست نداشت عشقشو بیدار کنه . دستشو به آرومی رو صورت سعید می کشید . خیلی آروم موهای سر عشقشو کنار داد . دوست داشت اونو ببوسه . ناز و مردونه خوابیده بود ... تشنه لباش بود . دوست داشت به بدنش دست بزنه . بهش بگه من مال توام . بازم آماده ام که تو  هر کاری که خواستی با هام بکنی . من اسیر توام . آزادم نکن . بذار برای همیشه اسیر تو بمونم . اسیر دستای تو , اسیر عشق تو , اسیر قلب تو .... ادامه دارد ... نویسنده .... ایرانی