ابزار وبمستر

ابزار وبمستر

نگاه عشق و هوس 45

سارا : نمی دونم چی میشه .. نمی دونم . نمی دونم از زندگی چی می خوام و چی باید بخوام فقط یه چیزو می دونم و اون این که تو رو می خوام . نمی دونم این چی می تونه باشه . یک احساس .. یک عادت یا یک عشق . هرچی هست من اینو می خوام . اینو که به من انرژی میده .  امید میده . من نمی خوام از آینده ترس داشته باشم .
سعید : شاید فکر کنی من سنم کمه . هیچی حالیم نیست . ولی می دونم که نباید از آینده ترسید . باید امید وار بود . یه روزی من این لحظات رو در خواب هم نمی دیدم . حتی نمی تونستم در رویا هام تصورشو کنم .  .  فقط به این فکر می کردم آیا میشه بیاد روزی که جواب سلام منو گرم تر بدی یعنی با یه حسی بدی که من بتونم به خودم بقبولونم که یه حس قشنگ مهربونی و دوست داشتنه . شاید از اون نوعی نباشه که من می خوام و امروزبهش  رسیدم . شاید اونی نباشه که بتونم تو رو در آغوش داشته باشم ولی به همون یه لبخند تو قانع بودم . نمی دونستم چرا . با این که می دونستم تو شوهر داری . می دونستم تو وابسته به زندگی دیگه ای هستی ولی هرروز با یه امیدی میومدم به سمتت . و من شاید تا آخر زندگیم هم به همین قانع بودم . برای من تو یک بتی بودی که هر وقت بیدار بودم ستایشش می کردم .
سارا : حالا اون بت شکسته ؟
 سعید: نه ..کسی که عشقو می پرسته بت پرسته .. حالا خیلی بیشتر از اون روزا دوستت دارم .  قدر اون لحظه ها رو می دونم . دیگه هیچ فاصله ای رو حس نمی کنم .
 سعید از سارا فاصله نگرفته بود . هنوز کانون هوس دو عاشق در تماس با هم بود .
 سعید : حالا می خوام بخندی . حالا می خوام آروم باشی .. به لحظه ها فکر کنی ..
سارا : آره به لحظات فکر می کنم . به ثانیه هایی که با تو هستم و  نمی خوام که تموم شن . به روزای خوبی که جلو رومونه . عشق از راه رسیده .. من باید خوشحال باشم . کی تا این جاشو فکر می کرد . زندگی قشنگه .   نمی تونی فکر کنی فردا چی میشه . فردا یعنی تقسیم امروز ها  . فردا یعنی لحظه هایی که ما اونو واسه خودمون رقم می زنیم . فردا میاد . چه بخوای چه نخوای فردا از راه می رسه و تو غرق اون زمانی میشی که بهش رسیدی . و من حالاغرق توام .  و بدون تو نمی تونم جایی رو ببینم . همون جوری که همه چی رو با تو می بینم ..
 سعید : عشق من .. اجازه هست ؟ ادامه بدم ؟
سارا : داری از خودت اجازه می گیری ؟ من که تسلیمم ..
سعید : ما هر دومون تسلیمیم . تسلیم عشق . عشق هر دومونو تسلیم کرده .
 سارا : ما هر دومون اسیر سر نوشتیم . مخصوصا من .. نمی دونم چرا به این جا رسیدم . نمی دونم چرا عشق می خواد دین خودشو به من ادا کنه . شایدم این کارو کرده باشه .. آخخخخخخ سعید .. دیگه فقط سکوت می خوام و آغوش عاشقانه پر هوس تو رو ..
 سارا سکوت کرده بود و سعید هم به سکوتش پاسخ داده بود . سکوتی همراه با سکوت ...و التهاب بدنهایی که در تماس با هم قرار داشتند . فریاد هوس تن دو عاشق .. لذتی که هیشکدوم اونو لذت گناه نمی دونستند .. اونو حق عشقشون می دونستند . و سارا در اوج این لحظات پر هوس خود دیگه به هیچ چیز فکر نمی کرد اون می خواست یک بار دیگه به نهایت لحظه های شور بی نهایت عشق و هوس برسه ..هر چند یک عاشق همیشه در حرکته .. اگرم حس کنه به اوج عشق و هوسش رسیده بازم به حرکت ادامه میده .دستای سارا به دو طرف باز شده  با چشایی بسته لبخند می زد . و سعید یک بار دیگه روش خم شد .  لباشو رولبای عشقش قرار داد . ویک بار دیگه سارا به نهایت لذتش رسید .. لذتی که انگار تمومی نداشت . یه حرکتی که قصد توقف نداشت ... و سعید وقتی که می دید سارای اون در اوج هوس قرار داره به حرکتش ادامه می داد .. یه جای کار سارا حس کرد که حالا دیگه وقتشه شیره عشق و هوس سعیدو یک بار دیگه با کانون هوسش بچشه .. دستاشو دور کمر سعید حلقه کرد اونو به خودش فشرد و خودشو هم به سمت بالای بدن اون چسبوند .. رهاش نمی کرد . سعید می دونست که اون چی می خواد خودشو رها کرد و یک بار دیگه با تمام وجودش و با نهایت عشق و هوس حس می کرد که با چه لذتی آب کیرش در وجود سارا خالی میشه .. و تا به انتها و بعد از اون همچنان لباشو رو لبای سارا حرکت می داد . غروب شده بود .. در آغوش هم دو تایی شون از پنجره به غروب غم انگیز خورشید خیره شده بودند ... ادامه دارد ... نویسنده ... ایرانی