ابزار وبمستر

ابزار وبمستر

یک سر و هزار سودا 73

با کمی دلهره وارد خونه شون شدم .
 -چیه از چی می ترسی . نگران چیزی هستی ؟
 -ببینم اون دو تا  هم این جان .. همون دو تا عوضی ...
 -منظورت دوستای منن ؟ دلت میاد راجع به اونا این طور حرف می زنی ؟ ما رفقای جون جونی هستیم ..چرا تو این قدر کج خیال و بد بین هستی پسر . یعنی همه چی رو با عینک بد بینی می بینی ؟
-راستش من با عینک بد بینی نمی بینم . بعضی چیزا بد هستن یا این که خودشونو بد نشون میدن و اصلا ما نمی تونیم بریم طرفشون ...
 سودابه درو بست .. و خودشو نزدیک من کرد ..
-به نظر تو من باید چیکار کنم که منو خوب ببینی و بدونی که با تو سر جنگ ندارم . یه نگاهی به دور و برم انداختم .. به سقف به گوشه و کنار . ببینم اثری از دور بین یا چیز دیگه ای می بینم یا نه ؟ تازه من که شخصیت مهم مملکتی نیستم که واسه اونا پا پوش درست کنن و یه جنده یا یه زنی رو بفرستن سراغ اونا که باهاشون حال کنه و عکسشو همه جا پخش کنن . اون اگه بخواد این کارو با من انجام بده باید یه انگیزه خاصی داشته باشه . 
سودابه : چته تو از چی می ترسی . تو چرا این قدر ناراحتی .
-راستش نمی دونم چی بگم . دختری که اون جور متلک بگه و لحن بدی داشته باشه .. سودابه : راحت تر بگو بی فر هنگ و بی ادب . من ناراحت نمیشم . از رک گویی خوشم میاد . به نظرت من حق نداشتم باهات شوخی کنم .؟دوست داشتم دیگه .. تو الان با خیلی ها بودی . دخترایی رو می بینی که ازشون خوشت میاد . دنیا رو از دید خودت می بینی . انگار ما دخترا ما زنا آفریده شدیم که شما مردا با اونا حال کنین و کار دیگه ای هم ندارین . .
 -این همون چیزیه که شما می خواین  .
 در این جا سودابه سکوت کرد و چیزی نگفت . حس کردم که متوجه منطق حرف من و حرف منطقی من شده .. چیز خاص دیگه ای نداشت که بگه .. ولی گفت
-یعنی شما پسرا نمی خواین ؟ اگه ما خودمونو اون جوری که شما دوست دارین بار نیاریم ازمون فاصله نمی گیرین ؟ گذشت اون زمانی که یه دختری سرشو مینداخت پایین و حجابشو حفظ می کرد و مثلا می خواست خودشو متین و سنگین و رنگین نشون بده که پسرا واسش کف بزنن و برن سمتش . حالا دیگه اگه بخوای این کارو بکنی باید تو رو ترشی بذارن ..   میگن ترشی هر قدر بمونه با حال تر و خوشمزه تر میشه ولی ما دخترا از ترش شدن خوشمون نمیاد ...
-حالا چیکارم داشتی ..
-تو که میری خونه بقیه دخترا چیکارشون داری .
 -من که تا حالا خونه کسی نرفتم ....
 لعنت بر این شانس نکنه این فیروزه بازم واسه ما مشتری گیر آورده . من دیگه از دست این دختره خسته شدم . درسته به من بد نمی گذره ولی یه جای کار طوری آبروی آدمو می بره که دیگه نمیشه جمعش کرد . وقتی از این جا اومدم بیرون میرم خد مت این فیروزه می رسم . نباید با من این رفتارو داشته باشه . لعنتی . می خواد این جوری عذاب وجدان کمتری داشته باشه . من که همه چی رو فراموش کردم . چرا اون دست از سرم بر نمی داره . این سودابه هم منو جادو کرده بود .  مثل آتیشی بودم که یه آبی سرش ریخته باشن .  اون لبای غنچه ایش طوری بود که یه کلفتی و بر جستگی خاصی داشت با یه روژگیلاسی طوری وسوسه ام کرده بود که تمام اون سر و صدا ها یادم رفته بود . مخصوصا وقتی که اون لبا نزدیک لبای من قرار گرفت . دوست داشتم بیشتر اون خوشرنگی ها رو ببینم . نمی دونم چرا مردا این قدر زود تسلیم زنا و فتنه گری های اونا میشن . با این که  من سیر خورده بودم ولی اشتهام زود باز می شد . سودابه : می دونم فکر می کنی که من یه نقشه ای دارم . می خوام اذیتت کنم . ولی تو خیلی بی رحمی . اون قدر حواست به خودته که گاهی جواب سلام آدمو هم نمیدی .  راستش من دیگه نمی خواستم حرفی بزنم . دوست نداشتم زیاد لفتش بدم . هر چه باداباد . دیگه چی می خواد بشه . اون که نمیاد جلوی پدر و مادرش با من حال نمی کنه . از منم اگه می خواست فیلم بگیره چه به دردش می خورد . فایده ای نداشت .
سودابه : بد جنسی و مغرور و خود خواه . فقط همینو می بینی که خودت باشی و خودت . فکر می کنی که آدما به دنیا اومدن که برای تو باشن .. یا این که آدما  همه شون می خوان با سر به سر گذاشتن تو با تو حال کنن . یعنی فقط خودت رو در آینه روز گار می بینی ..
-به نظرت چیکار کنم سودابه! تو رو هم ببینم ؟
-تو همین حالاشم می بینی ..
-فکر می کنی گولم زدی دختر ؟
 -فکر نمی کنم یقین دارم ..
-فکر نمی کنی این تویی که  مغرور شدی ؟
سودابه : به این حس قشنگ میگی غرور ؟ باشه اسمشو بذار غرور . یعنی من حق ندارم که بخوام با تو باشم ؟
 -با لجبازی و اذیت کردن ؟
-می خواستی واست کارت دعوت بفرستم ؟ .... ادامه دارد .. نویسنده ... ایرانی