ابزار وبمستر

ابزار وبمستر

پسران طلایی 154

سینا خیلی خسته بود . از این می ترسید که وقتی برسه خونه بازم رودابه رو اون جا ببینه ولی این بار دیگه اون اون جا نبود . شاید  از بس ازش انتقاد کرده بود بهش بر خورده بود .. ولی اون تا اون جایی که می تونست  به ساناز و سارا و رودابه توجه کرد . خواهرش ساناز بازم انتظارشو می کشید ..
-خواهر خوشگله من چقدر خودت رو علاف من می کنی . تو باید بشینی درسات رو بخونی . الان زن و شوهرا هم تا این حد به هم توجه ندارن . هوای همو ندارن که تو داری این جوری خودت رو منتظر من نشون میدی و از من انتظار داری ..
-چیکار کنم یه داداش که بیشتر ندارم . دلم می خواد تو هم دوستم داشته باشی . به من فکر کنی ..
-آخ ساناز جان اگه بدونی دنده زدن چقدر سخته چه فشاری به آدم میاد . ترافیک زیاد .. جاده های شلوغ ..
-آخ داداش من فدات شم .  پس بیا من خستگی تو رو در کنم .مامان هم خونه نیست و این طوری بهتر هم میشه .
 -مامان کی میاد
-تا دو سه ساعت دیگه هم نمیاد ..
 -بابا نیومد؟
-نه بابا هم فکر نکنم بیاد . تماس گرفت که یه ماموریت اداری واسش پیش اومده . 
-طبق معمول . بیچاره مامان ...
 -ما چیکار داریم . بریم فکر خودمون باشیم .
  ساناز خودشو انداخت توی بغل سینا .
 -سینا فدات شم داداش .. بیا .. خودم داغت می کنم .. ولی بوی عطرای عجیبی رو میدی . همیشه هم همینه .
-چیکار کنم خواهر گلم . این مسافرایی رو که سوار می کنم از بس عطرای گرون قیمت به خودشون می زنن که بوی اون رو تن آدم می شینه . حالا تو چرا به اینا حساسی .  داداشت با این خستگی کاری کجا حال داره که به زنای  دیگه توجه کنه .
 -نه بیا توجه کن . می خوای خودت رو بد بخت کنی ؟ الان بیشتر دخترا همه شون یا معتادن یا از خط خارج شده ان یا فساد اخلاقی دارن . کافیه یکی از اونا خودشو به تو بچسبونه و یه پاپوش درست کنه واست که مجبور شی اونو بگیری .
-ساناز خیلی حرف می زنی .. 
-بیا بریم توی اتاق من ...
 سینا هم همراهش راه افتاد .
 -من نمی دونم چرا درو از داخل قفل می کنی .. -
شیطون تو نمی دونی واسه چی ؟ واسه اینه که ساناز دلش واست تنگ شده .
 -فدای اون دل کوچولوت خواهر کوچولوی من .
 -من دیگه کوچولو نیستم . من خانوم شدم و تو هم منو به درجه خانومی مفتخر کردی . من دیگه زن داداش خودم هستم . زن تو .  حالا من و تو باید وظیفه زناشویی خودمونو انجام بدیم ..
 -ساناز من هنوز دوش نگرفتم  ممکنه بدنم بوی خوشی نده .. از دست تو دختر من دیوونه شدم ..
ولی ساناز شلوار و شورت سینا رو از پاش در آورد . اون منتظر برادرش بود تا هم حال کنه و هم بهش حال بده ..
 -اوووووووفففففف همون کیر گوشتی و تپلو داری که داره به سانازش سلام میگه . دوستت دارم سینا . دوستت دارم . جووووووووون .. ..
 ساناز کیر سینا رو از ته گرفت توی دستش و تنه اونو چند بار به این طرف و اون طرف حرکتش داد .
 -این چرا این قدر شله . یه دست بهش بزنم باید سفت شه . باید شق شه . به ساناز جونش سلام بده .. خودم درستش می کنم ..
 دهنشو گذاشت رو کیر سینا ..  آروم آروم میکش می زد ...
-اوووووووووففففففف عزیزم .. جونم .. خواهر قشنگم ..
 ساناز هنوز تعجب می کرد که چرا کیر سینا هنوز به اون رشدی که انتظارشو داشته نرسیده .. ولی یه آب عسلی خاصی رو توی دهنش حس می کرد . کیرش یه طعم و بوی خاصی رو می داد  که اونو مشکوکش کرده بود . یه طعمی و بویی که انگار رفته باشه به کس و کون زنی ... حس حسادتش تحریک شده بود ولی دوست نداشت با این افکار خودشو عذاب  بده که زن دیگه ای با اون بوده . ولی یه چیز دیگه ای که تردید اونو زیاد می کرد این بود که شکم و دور و بر کیر سینا هم بوی عطر می داد . یه عطر و اسپری زنونه . اگه تن و پیرهن سینا تا حدودی بوی عطر زنونه رو بده خب میشه یه جوری توجیهش کرد اونم با ارفاق ولی این قسمت از بدنش نباید این بو رو بده .. نهههههههه داداش سینای من فقط مال منه .. دامنشو در آورد . شورتشو کشید پایین و رفت رو کیر سینا نشست ..
 -خیلی بی حالی سینا . مگه جای من دوست دختر دیگه ای گرفتی . مگه منو دوستم نداری . منو نمی خوای ؟
-ساناز شاید خستگی زیاد نمی ذاره که سر حال باشم . تو که می دونی من ساناز خوشگل خودمو بیشتر از خودم دوست دارم ... .. ادامه دارد ... نویسنده ... ایرانی