ابزار وبمستر

ابزار وبمستر

گناه عشق 146

نلی : ناصر من این کار رو نمی کنم . من خودم و تو رو به نابودی نمی کشونم . تو حالیت نیست چی داری میگی . اون اگه ازت شکایت کنه پدرت رو در میارن . نوشینو میگم . تو اونو زدیش . حق نداشتی این کارو بکنی . تو داشتی هم خودت هم نادر و هم نوشینو به کشتن می دادی . اگه می خوای منو بکشی اعتراضی ندارم ولی اجازه نمیدم خودت رو عشقمونو به کشتن بدی .. نمی ذارم اون نیمایی رو که برای من جوانمردی کرده یه حس بدی داشته باشه . می دونی اون فکر می کرده که من  به وقت ازدواج دختر نبودم . من این طور وانمود کردم که بتونم با تو باشم . که تو اولین مردی باشی که من با هاش رابطه بر قرار می کنم . چون دوستت داشتم و دارم و عاشقت بودم و هستم . با من این کار رو نکن . عاقبت خوشی نداره ..
 ناصر : پس تو هم کمکم نمی کنی ؟ تنهام می ذاری .
 نلی : نه من با توام . تا آخرشم با توام . شاید اگه شرایطت به این صورت نبود من خودمو می کشتم . ولی نمی تونم خودمو بکشم و تو رو با این شرایط تنها بذارم . من اگه می خواستم خودمو بکشم به این خاطر بود که دوست داشتم راحت شم ولی حالا با این وضع تو چه جوری می تونم آروم و قرار بگیرم . چه جوری می تونم تو رو این جوری ولت کنم ...
 ناصر : برو تنهام بذار . برو دیگه نمی خوام  بیای این جا . تو هم مثل بقیه ای . تو هم می خوای نابودی منو ببینی . من زنمو می خوام . نوشین باید بیاد پیش من  . اون زنمه . ازش شکایت می کنم . اگه اون جرات داره ازم شکایت کنه .
 نلی : ولی من فیلمو به دستت نمیدم . هر کاری دوست داری انجام بده  . نمی خوام ناراحتت کنم . ولی تو دیگه قدرتی نداری . این تو نیستی که تصمیم گیرنده ای . تو هیچ کاری از دستنت بر نمیاد . نوشین دوستت نداره . خودت هم می دونی تو نمی تونی با زنی که دوستت نداره زندگی کنی . زنی که عاشق تو نیست . و بعد از این که متوجه شد تو بهش خیانت می کنی بهت خیانت کرده ..
 ناصر : و مقصرش تو بودی .
نلی : بس کن ناصر . بی خود گناه همه چی رو به گردن من ننداز . آدما مسئول کاری هستند که انجام میدن . اگه من بهت گفتم که دوستت دارم عاشقتم و از بچگی همش به فکر تو بودم  اگه واقعا عاشق زنت بودی و اگه در این جا خدا رو واسطه کار هات قرار می دادی می تونستی  به من بگی نه . می تونستی پیش زنت بمونی .
 ناصر : کی داره کی رو نصیحت می کنه ؟ اون وقت تو رضایت می دادی که پیش من نمونی ؟ دست از سرم برداری ؟ تو خجالت نمی کشی ؟
نلی به شدت گریه می کرد .
 ناصر : دیگه نمی خوام ببینمت .
نلی : منم  نمی خوام ببینمت . ولی دایی ام تعجب می کنه که دیگه چطور نمی خوام پسرشو ببینم . پسری که بهش می نازید و افتخار می کرد ولی دیگه جای افتخار نداره . دیگه نمیشه بهش نازید .. ناصر حس کرد که دیگه هیچ قدرت و غروری نداره . و حالا نلی هم میره که به اون پشت کنه .
اما نلی هر گز قصد چنین کاری رو نداشت . می دونست ناصر بازم صداش می کنه . بازم اونو می خواد .  اخلاق اونو می دونست . ولی می خواست که عشقش هنوز هم احساس قدرت کنه . هنوز هم فکر کنه که واسه خودش کسی هست .  .. خیلی آروم به سمت درب خروجی اتاق رفت . قدمهاشو آهسته تر کرد . دوست داشت ناصر صداش کنه . بهش بگه نرو . بهش بگه دوستت دارم .  ولی صدایی نشنید ... دیگه نمی تونست وایسه و پشت سرشو نگاه کنه . اون باید همه آرزو هاشو می ذاشت و می رفت . اون باید باورش می شد که دیگه این عشق واسش عشق نمیشه و تا حالا آب در هاون می کوبیده . ولی عشق براش از همه اینا مقدس تر بود . وقتی از در پذیرایی خارج شد و ناصرو تنهاش گذاشت نتونست به رفتن ادامه بده . ناصر برای لحظاتی به خود اومد . باورش نمی شد که نلی رفته . باورش نمی شد که تنهاش گذاشته باشه . زنی که نازشو می کشیده , زنی که همیشه همدمش بوده و در بد ترین شرایط تنهاش نذاشته حالا به همین سادگی رفته .. چرا .. چرا .. حس کرد که اون مقصره .. اگه اون بره و بر نگرده .. اگه کسی دیگه نازشو نکشه .. اون نمی تونه دوام بیاره ... نلی با سرد و گرمش ساخته . نلی با همه چیزش ساخته . چقدر من بدم .. چقدر من پستم .. همه رو از خودم می  رنجونم . حرکتو شروع کرد .. نلی رو فریاد می زد .. به سرعت .. 
-نهههههههههه نلیییییییییی نروووووووو وایسا ..  نلی دوست داشت صداشو بشنوه . هر گز نشنیده بود که ناصر این جوری صداش بزنه . لذت می برد . لذت می برد از این که ناصر خودشو به اون وابسته و نیاز مند حس کنه . دوست داشت اون صدا رو بازم بشنوه .. بازم طنین انداز وجودش بشه و ببینه آیا می تونه بوی عشقو از اون احساس کنه یا نه ؟ .. ناصر به سرعت و با صندلی چرخدار خود راه خروجو در پیش گرفت ولی سرعتش به گونه ای بود که به دیوار خورد .. .. ادامه دارد ... نویسنده ... ایرانی