ابزار وبمستر

ابزار وبمستر

خارتو , گل دیگران 106

ماندانا و ویدا رفتن به  سوئیتشون . هر دو احساس آرامش می کردند . از این  سکوتی که بر این جا حاکم بود و به هر دوشون لذت خاصی می داد ..
ویدا : زن داداش اگه بدونی دلم چی می خواد .
ماندانا : آخ نگو که جیگر منم کبابه . منم همونو می خوام . .ولی به همین زودی که نمیشه دست خودمونو رو کنیم . ویدا : راستشو بگو مانی تو تا حالا دستتو رو نکردی ..
 ماندانا : ویدا جون من و تو که با هم بودیم و این راه رو با هم اومدیم . دیگه من کجا وقت داشتم که دست خودمو رو کنم . تازه  من هر کاری که می کنم به نفع هر دومونه ..
 ویدا : چه قشنگه ! چه دور نمایی ! چه چشم اندازی ! درست طبقه و سوئیتی رو بهمون دادن که  نه خیلی بالا باشه و نه پایین و بتونیم خیلی راحت همه جا رو ببینیم . از این بهتر نمیشه . آخ که چقدر عالیه ...
  نمی تونی یه کاری بکنی که اون دو تا رو بکشونی این بالا . من خیلی گشنه ام شده . اصلا نپرسیدیم وضع غذای این جا چه جوره ...
 ماندانا : همه چیزش بیسته ..
ویدا : می تونی کاریش بکنی ؟
 ماندانا : زن داداشتو دست کم گرفتی ؟ واسه خودم اگه نشده واسه تو هر کاری که بگی می کنم . بیا تو بغلم عشقم . که قبل از غذا یه سرویس همدیگه رو بخوریم بد نیست . آخ که چقدر با حال میشه ..
ویدا که تا حالا می گفت باید کار ها نرم نرم پیش بره الان بیشتر از خود ماندانا عجله داشت .
 ویدا : یه حس خیلی خوبی دارم . امید وارم که این دو نفر از ما خوششون اومده باشه .
ماندانا : مگه میشه کسی من و تو رو ببینه و خوششون نیاد . من اینو از نگاه اون دو نفر به خوبی فهمیدم . یکی از یکی تشنه تر بودند . منتظر یه چراغ سبز از طرف من و تو هستن .
ویدا : یعنی میگی پول هتلو ازمون نمی گیرن ؟ آخه زور داره ..
ماندانا : دختر دکتر و این قدر خسیس ؟!
ویدا : آخه شوهرم کار منده ..
ماندانا : شوخی کردم این قدر به دل نگیر . حالا من میرم یه سر و گوشی آب میدم . فکر کنم الان دیگه وقت ناهار باشه . این جا رستوران غذا خوری هم داره .. ولی تر جیح میدم که فعلا نریم به رستوران ..
ویدا : چی تو کله توست ؟
 ماندانا : هیچی ..مفت خوری .. مفت خوابی و مفت حال کردن ...
 ویدا : مفت حال کردن رو باید به اون دو تا پسر بگیم که دارن با ما مفت حال می کنن .
ماندانا : یادت باشه که من و تو متاهل هستیم و شوهر داریم و جمشید و جاوید هر دو تاشون مجرد هستند .
 ویدا : خب باشن . الان دیگه دوره و زمونه عوض شده . کسی دیگه به این چیزا اهمیت نمیده ..
ماندانا : عزیزم اون قدرا هم که فکر می کنی هنوز هر کی به هر کی نشده .
ماندانا به لابی هتل رفت . دیگه حتی روسری رو هم از سرش در آورده بود . با یه  استرچی به رنگ آبی که کون برجسته شو دوبرابر نشون می داد و یه بلوز فانتزی به رنگ صورتی و خیلی کوتاه و تنگ .. موهاشو هم طوری پخش کرده بود که در حرکت  قسمتی از اون جلو صورتشو می گرفت و حالت زیبایی بهش می داد . جمشید و جاوید واسه چند ثانیه به فکر رفته بودند که این کیه که داره به سمتشون میاد ...
جمشید : امری داشتین ؟
ماندانا : در مورد غذای این جا می خواستم بپرسم .
جاوید : تماس می گرفتین .غذا رو براتون می آوردن .. شما بفر مایید چی میل دارید اصلا خودم براتون میارم . دوست دارین با هم ناهار بخوریم . چه طوره ؟
 ماندانا یه لحظه به فکر فرو رفته بود . در بازی شطرنج اون ..این حرکت پیش بینی نشده بود .. ولی می تونست دو سه حرکت بعدی هم اون حرکتی رو که می خواست الان انجام بده انجامش بده شاید هم نیازی به انجام اون حرکت نبود .
ماندانا : شما کار دارین خودتون ....
 جمشید : هدف ما رضایت میهمانان گرامیست . برای خانومای خوشگل و با فرهنگی مثل شما هر کاری انجام بدیم کمه . البته اگه موافق باشین که به ما افتخار بدین . نمی دونم ویدا خانوم با این مسئله که به ما افتخار بده موافقه یا نه  ماندانا : اونم از خودمونه ..
 نزدیک بود از زبونش بپره که خواهر شوهرشه .. ولی گفت  هر چند خودشون می دونن که ما متاهلیم ولی بهتره فعلا اسم شوهر و این جور چیزا رو پیش اونا نیاریم که یه وقتی  حس نکنن ما خیلی کهنه هستیم .
 جاوید : دوست دارید توی سوئیت غذا بخوریم یا توی رستوران و غذا خوری .. اون جا موزیک زنده هم داریم .. ملایم .. شاد .. خلاصه همه جوره هست .. درست رو به خلیج همیشگی پارس ...
ماندانا مونده بود چی بگه .. حس کرد که فعلا در شرایطی نیستند که بتونه اون بالا پذیرای اونا بشه .. حداقل باید یه دوشی می گرفتن . دستی به سر و صورتشون می کشیدند . می تونست در حرکات بعدی  ردیفش کنه .. خلاصه چهار تایی شون رفتن به رستوران هتل .. سفارش غذای در یایی رو دادند .. دیگه خانوما مهمون جاوید و جمشید بودند ... هر کدوم از اون پسرا به این فکر می کردند که حرکت بعدیشون باید چی باشه تا بتونن همراه اونا بیان به اتاقشون . .... ادامه دارد .... نویسنده ... ایرانی