ابزار وبمستر

ابزار وبمستر

نگاه عشق و هوس 50

سعید بازم سرعت عشقبازی رو زیاد ترش کرده بود .. اون با هر حرکت کیرش و لذت سکس حس می کرد که رابطه اش با سارا عاشقانه تر و صمیمانه تر میشه .  حس می کرد که اونو بیشتر درک می کنه . و سارا هم می تونه درک بیشتری از اون داشته باشه . می دونست که این عشقه که موندگاره و هوس هم  مانند پلی عمل می کنه که دو عاشق رو بیش از پیش به هم وابسته  و نزدیک می کنه . هر دوی اونا دوست نداشتند که از کنار هم تکون بخورن . از آغوش هم جدا شن . وقت رو طلا می دونستن . اما هر دوی اونا دوست داشتن که این زیبایی و عشق و لحظه های پر شور پیوند را همیشه با آغوش گرمشون احساس کنند . رویای اونا یک رویای واقعی باشه . رویای پر شکوه یک عشق پر شکوه ... .
 دیگه به زمان و گذشت اون فکر نمی کردند . شب و روز واسشون مفهومی نداشت . هر ساعتی که احساس گرسنگی می کردند یه چیزی می خوردند . اما اونا از یه چیز ی سیر نمی شدن . از این که در آغوش هم باشن. و قصه عشقو واسه هم بخونن . . یا به هیچی فکر نمی کردند و یا اندیشه شون  به سرز مین هایی می رفت که نهایتی نداشت .
  سعید سرشو رو سینه سارا قرار داده بود . دو تایی شون خیلی راحت و آروم به خواب رفته بودند . احساس کرده بودند که زمان  استراحت عاشقانه اونا از راه رسیده . سارا بار ها و بار ها از خواب بیدار می شد . بازم از پنجره بیرونو نگاه می کرد . ماه در کنار ستاره ها می درخشید . سارا با خودش زمزمه می کرد .. نگاه کنین منو . نگاه کن ای آسمان بی پروا ! ای ماه و ستاره ..نگاهم کنید که چگونه برهنه در آغوش عشق خود آرمیده ام .  بنگرید که چگونه محبوب من در آغوش عشق خود آرام گرفته است . ای ستاره سرنوشت ! دیگر مهم نیست که برای من چه می نویسی . سرنوشت و عشق و خوشبختی خود  را خود برای خود نوشته ام . من هم می توانم برای خود بنویسم . اس ستاره اقبال من ! اگر می توانی برای خود بنویس که تنها نمانی . من عشق خود را یافته ام . آن که به من زندگی می دهد و مرا از کابوس نماندن ها رهایم می سازد . و من با سعید به سعادت خواهم رسید . حسادت کنید ای ستارگان !. من در آغوش عشق خود آرمیده ام . از غروب به طلوعی دیگر خواهم رسید . او را همیشه در کنار خود خواهم داشت . حتی اگر برای من قصه ای از جدایی ها  بنویسی . حتی اگر برای من تلخیها را رقم بزنی من برای خود عشق و خوشبختی را قلم خواهم زد . ستاره اقبال من ! عشق در آغوش من است . اینک این منم که می نویسم . این منم که می توانم از فر دایی بگویم که جدایی ها در گورستان جدایی آرمیده باشد و من و او یک بار دیگر با طلوع فجر به روشنی روز عشق و امید لبخندی دیگر بزنیم . ...
 سارا طبع شاعرانه اش گل کرده بود . در رویا و خیال و واقعیت و در ذهن و ضمیر خود دکلمه ای عاشقانه می کرد ... او منتظر روز دیگری بود . در انتظار دمیدن سپیده . اون غروب خورشید و آمدن ستاره ها رو دیده بود . حالا می خواست این حسو داشته باشه که با رفتن ستاره ها باز هم عشقشو در کنار خودش داره . فرقی نمی کنه که دنیا چه جوری باشه .. فرقی نمی کنه که سارا در چه زمانی و در چه مکانی باشه . مهم اینه که چه احساسی داشته باشه .  چقدر از بوی موهای سعید خوشش میومد . دوست داشت عشقش در خواب باشه و اون صورت مردونه شو نوازش کنه . گاه که احساس می کرد بدن سعید رو تن اون سنگینی می کنه یه خورده خودشو حرکت می داد . فقط به آسمون نگاه می کرد . به این که اصلا دوست نداشت این لحظات به انتها برسه . برای اون پایان مفهومی نداشت . لباشو آروم باز و بسته می کرد و با بوسه های نرم و ملایم .. بدن سعیدو لمس می کرد . سپیده هم از راه رسید . حالا انگار  شب و روزی که دور از هم بودند و چشم دیدن همو نداشتند واسه لحظاتی با هم نزدیکی می کردند . یکی در حال رفتن و یکی در حال آمدن . آره شب و روز هم واسه لحظاتی عاشق هم شده بودند . اگه اونا نمی خواستند از هم جدا شن چه بلایی بر سر شب و روز میومد . و سارا مثل منتظری بود که منتظر هیچی نبود . چون به اون چیزی که انتظارشو داشته بود رسیده بود . برای همین از توقف  در سرزمین خوشبختی رضایت داشت .دوست داشت شرایط به همین صورت بمونه . اون از زندگی و از عشق لذت می برد . سعید هنوز خواب بود . لباشو خیلی آروم رو هر طرف چشاش و پلکای بسته اش گذاشت . سارا دوست داشت اون قدر بیدار بمونه تا اومدن خورشیدو ببینه . همون جوری که خودش ماهها بیداری کشیده بود تا به این روز برسه . روزی که حس کنه به نهایت خوشبختی رسیده .... ادامه دارد .... نویسنده ... ایرانی .