ابزار وبمستر

ابزار وبمستر

نگاه عشق و هوس 53

سارا پاهاشو باز کرد ..تا سعید راحت تر بتونه آخرین فاصله بین اون و خودشو از بین ببره .و پسر خیلی راحت دستاشو دور کمر زن حلقه زد و کیرشو به آغوش باز کس سارا فرستاد . سر و صورت سا را رو سینه های سعید قرار داشت .. باز هم فاصله ای بین اونا نبود . صدای عشق و زمزمه های اون به خوبی شنیده می شد . سکوت  عشق را به دست فریاد آب سپرده بودند . فقط صدای محبتی بود که هر دو شون به خوبی می شنیدند . و هر دوی اونا در وجودشون عشق رو فریاد می زدند , زمزمه می کردند و نیاز رو . نیازی که اونا روبه  فردای زندگی می رسوند  . دوست نداشتن که این لحظه ها تموم شه . دوست نداشتند که از آغوش گرم هم جدا شن . حتی سعید هم دیگه باورش شده بود که زندگی یعنی فقط لحظاتی که در کنار عشق زندگیشه . حس می کرد که دنیا اون قدر مهربونه که از تماشای پیوند پر شکوه اون و سارا لذت می بره . حس می کرد که دنیا فقط عشق اون و سارای خودشو می بینه . عشقو با تمام سادگی خود در آغوش کشیده بود . اونم عشق رو وارد قانون و مقرراتی نکرده بود . سعید هم مثل سارا عشق رو در قانون خونه دلش می دید . به نظر اون همین عدالتخانه برای عشق کافی بود . پسر خودشو خم کرد تا بتونه لباشو بذاره رو موهای خیس زن . سارا عشقو از لبان و بوسه های سعید به خوبی حسش می کرد .. اونم به آرومی لباشو رو سینه های سعید حرکت می داد ... حس کرد که کیر داغ سعید هم به وجد اومده و داره شادی و شعف و حرکتشو به خوبی در عمق بدن اون در کس داغ و پر هوسش نشون میده ... بک بار دیگه سعید نتونسته بود جلوی خودشو بگیره .. سارا دستاشو دور کمر سعید محکم حلقه زدده بود تا اونو در همین حالت نگه داشته باشه . تا اون به اوج لذت برسه  و بخواد که بازم به حرکتش ادامه بده . . می خواست حرف بزنه .. یه چیزی بگه ولی صدای آب نمی ذاشت . صدای آب به اون این اجازه رو نمی داد .. می خواست بگه که شیرینی این لحظات رو فقط به شیرینی لحظات با اون بودن عوضش می کنه ... یعنی دنیایی که فقط اونو می بینه . فقط اونو می خواد ...نمی خواست باور کنه بی او بودن را .. بی او خندیدن را .. نمی خواست باور کنه که تن بر هنه اش رو باید که باز هم به تن بر هنه مرد دیگه ای بسپره که اسم شوهر روشه .. به مردی که نسبت به اون عشقی  احساس نمی کنه .. بلکه یک عادته که اونو در کنارش نگه می داره و شاید هم فرزندی که نمیشه گفت محصول عشقه . دستای سعید رفت پایین و پایین تر و رو باسن سارا قرار گرفت ... سارا ارضا نشده بود برای همین این حرکات پسر اونو به آتیش کشیده بود . سعید شیر آبو بست و سارا رو به همون صورت خوابوند .. حالا سارا می تونست حرف بزنه . می تونست از عشق و احساس و هوسش بگه ..
 -سعید تو دیوونه ای دیوونه ای ..
 سعید سارا رو کف حموم خوابونده بود . پشت زن رو زمین قرار داشت ... خنده اش گرفته بود . از این دیوونه بازیها .. از این که عشق و هوسشونو اسیر یه جای تنگ کرده بودند .  اما در همین جای تنگ هم احساس بزرگی می کردند . سارا با دو تا دستاش محکم شیر آبو نگه داشته بود .. سعید خودشو به سمت جلو می کشوند .. 
-نههههههه عشقم .. عزیزم ... چقدر داغه ..سعید .. خیلی گرمه ...
سعید : ولی نه به اندازه گرمی عشق من به تو ..
سارا : آهههههههه نههههههههه این همون عشقه که فرستادیش به بدن من .. این همونیه که من و تو رو برای همیشه تا ابد در کنار هم نگه می داره . عشقی که به معنای لذته و لذتی که همون عشقه .. دوستت دارم .. بگو بهم عزیزم . بگو سعید که عشق و هوس از هم جدا نمیشن آخخخخخخخ  ادامه بده .. همه رو با هم می خوام .. و سعید لذت می برد از این که همچنان با لذت داشت به سارای خودش لذت می داد . احساس غرور می کرد .. اعتماد به نفسی که اونو به آینده ای که سارا همچنان خودشو وابسته به اون بدونه امید وار می کرد .
 -دوستت دارم .. دوستت دارم . سارای من .. تو که خودت می دونی عشق من به تو از همه اینا بالاتره .. نگاه تو ..تن تو .. وجود تو همه اینا رو حس می کنه ..
سارا کمی خودش. بالاتر کشیده بود ...
 -دارم می سوزم سعید .. می خوام این کاشی ها رو بشکنم می خوام این دیوار بریزه و  فرار کنم .. واسم راه فرار نذاشتی ...
سعید : تو اسیر آغوش منی .. به هر طرف که فرار کنی فقط منو می بینی . منم و من . منو باید حسم کنی . فقط منو . تو باید که فقط منو ببینی ..
 سارا : بگو مرد من .. بهم دستور بده ... بگو آقای من .. هر چی تو بگی همونه .. بگو عشق من .. من فقط به حرفای تو گوش میدم . به حرفای عشق خودم . به حرفای کسی که دوستش دارم .. راست گفتی که راه فرار ندارم . آخه  به هر طرف که نگاه می کنم آغوش توست .. تویی و. عشق تو .. تو .. تو .. فقط تو ... لحظه به لحظه صدای سارا آروم و آروم تر می شد . می رفت تا ار گاسم شه ... ادامه دارد ... نویسنده ... ایرانی