ابزار وبمستر

ابزار وبمستر

لز استاد و دانشجو .. عروس و مادر شوهر 35

ماریا : اووووووخخخخخخخ شما دیگه کی هستین . سه نفرتون به یه نفر ؟ رحم داشته باشین . من چیکارتون کنم . مهوش : می دونم این همون چیزیه که تو می خوای . من عروس نازو خوشگل خودمو می شناسم . می دونم  نیاز لحظه هاشو ..
ماریا : مامان بگو بگو نیاز الان من چیه . من الان چی می خوام .. چی می خوام .
 مهوش : تو همونی رو می خوای که حالا در اختیارت داری . توکارینا جونو می خوای . یه خانوم ناز و خوشگل و یک عروس خوب  برای مادر شوهرش .
ماریا : وووووووویییییی کارینا .. عزیزم ..
دیگه طوری شلوغش کرده بودند که کارینا به زحمت کسشو روی کس ماریا حرکت می داد .. مهوش نگاهشو به چهره ماریا دوخته بود . اون حس کرد که ماریا  به مرحله ار گاسم رسیده . از کناره ها با سینه های مهوش بازی می کرد . اونم به خوبی حس می کرد که باید کاری کنه که  فضای بیشتری به اون دو نفر بده تا با هم حال کنن . یه اشاره ای به کیمیا زد تا از رو ماریا پاشه و اون دو تا عروس رو با هم تنها بذارن . حالا فضا برای حرکت کارینا و ماریا بیشتر شده بود .. ماریا هم همراه با حرکات کارینا خودشو حرکت می داد .. یه لحظه حرکت نرم آب گرمی رو دور و بر کسش حس می کرد ..  کارینا وقتی که به چهره ماریا خیره شده و اون رقیق بودن آب کس بین دو تا کس رو حسش کرد متوجه شد که ماریا هم ارضا شده ..
ماریا : بیا جلوتر بیا جلو تر عشقم ..
از هوس زیاد دستاشو لای موهای کارینا فرو برده با هاش بازی می کرد ..
کیمیا : حالا دیگه وقتشه یه چیزی بخوریم و یه استراحتی بکنیم .. دخترم خسته نباشی .
 کارینا : اوه مامان . می بخشی که بدون اجازه شما شروع کردیم .
کیمیا : دخترم این چه حرفیه که می زنی . اجازه ما هم دست شماست .
کارینا سرشو رو سینه های مادر شوهرش قرار داد . هم این که دوستش داشت و هم این که می خواست نشون بده یه عروس خوب و مهربونی واسه اونه تا خطر کمتری رو احساس کنه از بودن مادر شوهرش در کنار سحر و ساناز و سپیده ... و در اون سمت سحر و ساناز و سپیده هم برای سفر خودشون بر نامه ها داشتند . سحر بر نامه رو در ویلای خودشون چیده بود ...
 سحر : من می دونم چیکار کنم ساناز .. نقطه ضعف استاد رو هم که می دونم . وقتی که ببینه از عروسش بخاری بلند نمیشه و این منم که به دردش می خورم کاری می کنه که  کارینا ا ز کامبیز جدا شه و با من که به دردش می خورم ازدواج کنه .
ساناز : ولی اگه رابطه اون و کارینا به حدی باشه که نتونه ازش دل بکنه و قدرت عشق و پیوند  اون با عروسش بیشتر از اون اندازه ای باشه که با این نون و ماستها خراب نشه چیکار می کنی ؟
سحر : این قدر نفوس  بد نزن .
 سپیده : تو راضی هستی به این که زن مردی شی که قبلا زن داشته ؟
 سحر : چه ایرادی داره . مهم اینه که اون مرد آزاد باشه و به غیر از من زن دیگه ای نداشته باشه . من می دونم چیکار کنم .
ساناز : ببینم اگه عروس استاد شی بازم مثل حالا با هاش  خوبی ؟
 سحر : یواش یواش کارمو پیش می برم . ولی این جا پای  کامبیز در میونه . ممکنه به خاطر اون نتونم کاری کنم که دق دلیم خالی شه ...
 سپیده با این که طرفدار سحر بود و با هاش همراهی می کرد ولی پیش خودش گفت این دختره مثل این که ارث پدر طلبکاره ... ولی چیزی که بود این بود که اونا سه تا دوشیزه بودن که با همه اوضاع و احوال و شرایط سختشون بازم از لز لذت می بردن . با کس هم طوری ور می رفتند و با لبه های اون بازی می کردند که اگه نمی تونن مثل یک زن لذت ببرن ولی عطش وآتیش کسشون به گونه ای باشه که انگار راه کسشون بازه .
سحر : یه حسی بهم میگه این بار دیگه موفق میشیم . دلم می خواد اون جا رو شلوغش کنم . طوری که کارینا حسابی غافلگیر شه . من نمی دونم استاد کیمیا که تا چند وقت دیگه صداش می کنم مامان  چه جوری می خواد با این دختر کنار بیاد ؟! از همین حالا دارم حس می کنم صحنه بور شدن اون دختر رو . دست خالی اومد گرفت . سپیده : حالا تو این قدر خودت رو ناراحت نکن . مگه بابات کم بهت می رسه و کم واست گذاشته ؟
 سحر : مسئله این نیست . موضوع رو کم کنیه .  
سحر یه دستی به سینه های سفتش زد و از طرفی با کف دستش به باسنش می زد و می گفت این اندامی که من دارم هیشکی نداره . می دونم وقتی کامبیز  این هیکلو ببینه متوجه میشه که واقعا اشتباه کرده .
 ساناز : کی می خواد ببینه حالا ؟
سحر : باشه تو هم منو دست بنداز . صبر کن حال این دختره رو که گرفتم اون وقت برتو ثابت میشه که من کی هستم ؟
 سپیده : این قدر حرص وجوش نخور که به صورت خوشگلت جوش میفته ... ادامه دارد .. نویسنده ... ایرانی